خاطرات من و ام اس

امروز داشتم با تلفن با یکی از دوستان خوبم صحبت می کردم که حرف از خونه تکونی عید زد و گفت که کارگر آورده خونش رو از بالا تا پایین داره می شوره و می سابه و خلاصه کلی تمیز شده و برق افتاده و ...
بدش به من گفت : تو چی ؟ تو چیکار کردی ؟ خونت رو تکوندی یا نه ؟ سبزه انداختی یا نه ؟
من گفتم : نه بابا هنوز زبان من فعلا حسش نیست
خلاصه که توی دلم حرص می خوردم هـــــــــا !!! ولی هی پشت تلفن خندیدم و به روی خودم نیاوردم
تلفن که قطع شد ، به رگ غیرت اینجانب که به شدت برخورد بدی شده بود  پا شدم رفتم تو اتاقم دیدم تمیزه که خیال باطل
ولی خوب گفتم بزار یک گردی از این کامپیوترم بگیرم که حالش جا بیاد طفلی .
خلاصه نشستم به گرد گیری و جو گیر شدم و همه دل و جیگر کامیوتر و کشیدم بیرون مثل جیگر زلیخاه پاشوندمش به هم
بردمش تو حیاط تک تک قطعاتش رو با این وسیله ها که فوت می کنه نیشخند تمیزش کردم . از خود کامپیوتر گرفته تا پرینتر و اسکنر و ...
لپ تاپ خواهرم رو هم  برداشتم کیفش رو شستم
بد دیدم اوه اوه اتاق جی شد !!! نگران شده شهر شام شیطونه گفت حالا که گردت رو گرفتی پاشو جارو هم بزن
بد با خودم فکر کردم که اگه جارو بزنم باز بخوام دکور تمیز کنم خاکش می ریزه زمین فایده نداره  پس بزار برم دکور ها رو هم تمیز کنم و خلاصه از دکور و دیوار و پنجره و در و لامپ و ... هر چی بود تمیز کردم و دیدم خواهرم داره به کارهای خودش می رسه گفتم مزاحمش نشم بهتره ( توی اون اتاق به هم ریخته قهقهه ) گفتم با خودم بزار برم با جارو دستی اتاق را جارو بزنم !
خلاصه که رفتم جارو را پیداش کردم و از زیر تخت و زیر میز و دم در اتاق و ... بگیر تا خود سقف رو جارو زدم خنده
سرم رو بالا کردم دیدم اوه اوه اوه عجب خاکی راه افتاد !؟!؟!؟!؟! ابله
خلاصه که باز صبر کردم خاکها نشست و باز دسمال به دست همه گرد های مجدد رو پاک کردم باز دیدم یکمی روی زمین گرد ریخت که گفتم ای تو او روحت !!!! من دیگه کمرم نصفه شد


یاد اون دورانی افتادم که اصلا جارو برقی ای توی خونه ها وجود نداشت و مجبور بودن همه با جارو دستی خونه را جارو کنن خیال باطل توی کل فامیل مثلا شاید ٢  - ٣ تا خانواده جارو برقی داشتند ( البته این مدلش مال سال ۶۶ اینا بود ها !!!!‌ )  و خلاصه زندگی مثل الآن نبود که حتی میوه ها رو هم دستگاه خشک می کنه نیشخند

خلاصه که کامپیوتر و بساط رو آوردم توی اتاق و دیدم ساعت 2 شد رفتم ناهار رو در کنار خانواده محترم و خوبم قلب صرف کردم و یک ذره انرژی گرفتم و پاشدم باز سر وسایلی که ریخته بودم به هم زبان
درست همه را چیدم سر جاشون و بی هوش شدم از خستگی
یکمی استراحت کردم و بعدش پاشدم رفتم پای کامپیوترم و درستش کردم و نشستم به خاطره نویسی خنده
امروز با اینکه روز تزریقم بود ولی اصلا حس خستگی و تب نکردم .
اصلا حتی یادم رفته بود که تزریقی انجام داده بودم تا اینکه چشمم به جعبه خالی آمپولم افتاد لبخند
بازم خدا رو شکر می کنم که می تونم برای عید شاد باشم و خوشحالی کنم و همه ی دوستان خوبم رو هم با شادی خودم شریک کنم بغل
عاشق اینم که همه ی کسانی که می شناسمشون و دوستشون دارم همه ی لحظه های زندگی شون شاد باشه و همیشه زندگی ، روزهای خوشی برای اونها داشته باشه
خدا جونم اونقدر دوستت دارم و شکرت می کنم چون به من اجازه دادی تا بتونم فقط امیدم و توکلم رو برای تو بزارم
خیلی دوستت دارم خدای مهربونم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak