خاطرات من و ام اس

فردا روز آخره پالسه ! امروز تو بیمارستان با اینکه سروصدا زیاد بود خوب خوابیدم زبان یک دکتر مهربونی هم اومد کلی معاینه ام کرد و ...

گفت خوب میشه نگران نباش ، روحیه ات رو از دست نده و ...

فقط امیدوارم کارم به پلاسما فرز کشیده نشه چون هم ازش می ترسم هم که دیگه حوصله بمیارستان رو ندارم خیال باطل

پشتم دردش خوب شده ، و دیگه مثل ثابق درد ندارم و حالت دو بینی هم که داشتم بر طرف شده ، فقط مونده همین یک ذره تاری دید.

2 روز پیش یکی برای پروژه بهم زنگ زد و منم با اینکه حوصله نداشتم ولی قبولش کردم ، خدا اینقده بزرگه ، خیلی دوستش دارم بغل دارم میشم مثل سابق که هفته ای چندین تا پروژه میگرفتم و وضعم خوب بود .

بازم خدا رو شکر خدا رو شکر و خدا رو شکر ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak