خاطرات من و ام اس

سلاملیکم به همه دوستان عزیز گریه

بالاخره حمله سراغ منم آمد تازه اونم بعد از 2 سال !

دستش درد نکنه هر دوست جانی که هی از ته آه می کشید خوشبحالت حمله نداری خنثی

چشمم بهش حمله شد بود خفن ! یعنی من تو این دو سه روزه آخر هفته همش مطب دکتر بودم داروخونه بودم

روزگاریست ها ! قدار ؟ غدار ؟ حالا هرچی، کلن اعصاب ندارم این روزا نیشخند

دیشب هم رفتم دوباره مطب دکتر جان منو فرستاد واسه نوار چشم ، یا همون VEP نوار را بردم بهش دادم گفتش خیلی شدید نیست ولی محض احتیاط یک سری پالس تراپی واست می نویسم که 100% خوب شی !

خداییش انگاری دنیا رو روی سرم خرابش کردن دیگه می دونید مشکل از پالس نیست ، مشکل اینه که پالس که میگیره آدم بعشد هم چاق میشه ( یعنی در حقیقت باد می کنه به قولی چاقی پفکی داره !!! ) هم اینکه چنان صورت آدم جوش جوشی میشه که نگو تازه بیخوابی و معده درد و ... هم بهش اضافه کنید

حالا باز ملت میان می گن خوب توت جان نمک نخور اینقد عصبی میشم یکی میاد بهم روش درمان تجویز می کنه نیشخند

حالا خلاصه از فردا شب کورتون و باز پردنیزولون و چاقی و جوش

ولی عوضش یک تولدی واسه وبلاگم بگیـــــــــــــرم هیشکی ندیده باشه شلی لی لی لی لی لی لی لی لی

والا بوبوخدا البته تا اون وقت اگر زنده باشم خوب میشه و الا که هیچی دیگه خلاصه اینم از زندگی این روزهای من خیال باطل

خدایا شکرت حداقل حمله خیلی بد نیست که مجبور به بستری شدن و ... بشه

خدایا شکرت که بازم هوام رو داشتی و تنهام نزاشتی

خدایا شکرت به خاطر ...............

و بازم شکرت به خاطر داشتن ........................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلاملیکم دوست جان های مهربانم قلب

تو این هفته ای که گذشت کلی اتفاقات جور به جور واسم پیش آمد یکیش اینکه روز شنبه چشمم زیاد خوب نبود و باز رفتم پیش دکتر انجمن و ایشون یک عدد سیناکتن دیگه واسم تجویز کردن ولی ترجیح دادم برم پیش دکتر خودم

خلاصه روز دوشنبه پا شدم رفتم مطب دکتر جان خودم و اوشون هم یک عدد کورتون وریدی ( همون پالس تراپی ) تجویز نمود

دیگه من چشمم خوب بود تا روز سه شنبه پاشدم رفتم بیرون و باز برگشت به حالت قبل 

ممکنه باز تو هفته آینده برم پیش دکتر جان ببینم چی میشه آخه تکلیف این چشمم ؟ خیال باطل

امروز هم ( جمعه 23 تیر ) کتاب اول یادداشت های روزانه بیمار واسه پیگیری محل تزریقاتم تموم شد

یعنی از شهریور سال 89 تا حالا این کتاب محل تزریقات رو توش یادداشت کردم حالا دیگه می خوام بزارمش تو کمد بتافرونم تا چند سال دیگه که بهشون نیگاهی می کنم یاد ایام طفولیت MS ام بیوفتم زبان

دیشب هم عروسی بودیم جای همه خالی تو باغ بود 15 کیلومتر تا شهر فاصله داشت فقط من نمی دونم چرا اینهمه گرم بود آخه ؟؟؟؟؟؟؟ ابله

من که اصلا نه اشتها داشتم شام بخورم نه حتی توان قر دادن ! حالا فکرش را بکنید من ؟؟؟ اون وسط نباشم ؟؟؟ خیلی عجیب بود دیگه خلاصه

بازم شکر می کنم خدای مهربونی رو که همه ی شادی ها رو خودش واسه ی ما میسازه

خدایا شکرت که همیشه بهترین ها رو واسه بنده هات می خواهی ولی حیف بعضی ها اینو نمی فهمن

خدایا شکرت که منو آفریدی تا قدر خدا بودنت رو بدونم و درک کنم خدا یعنی چی ؟

خدایا ........................

خدایا ممنونم واسه خاطر ................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۳ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلاملیکم دوست جان های مهربان خودم قلب

نیمه شعبان هم از راه رسید تبریک به همه این سعید و بزرگ بغل

ولی من موندم با این گرما ملت همیشه در صحنه چطوری می خوان روزه بگیرن آخه ؟ ناراحت

این چشمم هم روز به روز داره بدتر میشه نمی دونم چکارش کنم آخه ؟

حالا من نمی فهمم چرا این روزها که مشکل دارم همش مجبورم برم بیرون از خونه نیشخند به جان خودم اندازه 10 کیلو وزنم کم شده بسکه این روز ها عرق ریختم از گرما

وای وای وای حتی توی دل شب هم از هوا آتیش می باره

البته من واسم گرما و سرما زیاد تاثیر نداره ولی خوب آدم سالم هم باشه بره بیرون کلن حالش بد میشه دیگه چه بشه به من ؟

خوبه حالا سر کار نمیرم و الا که تو تابستون ها بایس میرفتم شیفت شب ، شبکاری انجام بدم

حالا یکی بگه با این چشمم چه کنم ؟

زندگی با من میجنگه و منم باهاش صلح می کنم ببینم کی این وسط آخرش کم میاره ؟

ای خدا شکر حداقل چشمم درد نداره و الا کلافه میشدم

خدایا شکرت که هنوزم می تونم .........

خدایا شکرت واسه خاطر ............

خدا جونم شکرت واسه خاطر سر سبزی ها و حتی گرما که اگر گرما نبود قدر سرما رو نمی دونستیم و اگر سرما نبود قدر گرما رو نمی دونستیم

خدایا شکرت به خاطر همه ی چیزای خوبی که بهم دادی و ندادی که داده هات نعمت هست و نداده هات حکمت

خدایا شکرت هنوزم می تونم با افتخار بگم : " خدای مهربانم دوستت دارم ، شکر ... "

خدایا .................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۳ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلام و صد سلام به دوستان گرام نیشخند

هوا بسی آفتابی و ابری می باشد صدای توت رو از رو درخت توت می شنوید خنده گفتم بیام این بالا شایس بشه سوژه گزارش پیدا کنم ، یهو چشم خورد به قیمت های سر به فلک کشیده شده داروهای خارجی در ایران

اون روز رفتم داروخونه یک عدد شربت سانستول بخرم برا خودم واسه که از قرص خوردن بدم میاد شربتی که تا ماه گذشته قیمتش بود 7000 تومن حالا 10 هزار تومن خریداری نمودم تو دلم به باعث و بانیش فحش دادم خنثی

یاد دوران طفولین بخیر به خدااااااا یک عدد تی وی سیاه و سفید داشتیم با یک دونه ضبط صوت که تا میامدیم صدا ضبط کنیم اگر یکی عطسه میزد صداش ضبط می شد مجبور بودیم دوباره از اول ضبط کنیم نیشخند یا مثلا تی وی ما ( هنوزم داریمش ) این دکمه تعویض کانالش شکسته بود با انبردست کانالش رو عوض می کردیم اسمش رو گذاشته بودیم کانال گیر

دلمون خوش بود تلفن عمومی بود دو زاری و 5 زاری می رفتیم توش درش رو هم می بستیم بعضی وقتا هی میومدن ترق ترق میزدن به شیشه خنده

قیمت داروی مان هم شد 256 هزار تومان ناقابل به قول یک دوستی یعنی ماهی یک ربع سکه

حالا می خوام به جا دارو برم ماهی یک ربع سکه بخرم شایس بعد از چند سال همین ربع سکه هم شد مثلا 1 میلیون قهقهه آخه یادمه کلاس پنجم بودم یا اول راهنمایی 30 هزار تومن پول داشتم به خانواده گرام گفتم پاشید بریم من یک عدد نیم سکه بخرم گفتن برو بابا می خواهی چیکار ؟؟؟؟؟؟

حالا ببین ربع سکه چند شده ؟ جان من کلن تفکر اقتصادیم خوب کار نمی کرده ؟

آخه خوب راس می گم د ِ نگران

یک سری مشکلات فنی هم واسه چشم ایجاد شده همش تقصیر استرس های مزخرف هست حالا شنبه پا میشم میرم مطب دکی ببینم چی میگه ؟

بازم خدا رو شکر هنوزم زنده ام می تونم با منبع خوبی ها راز رو نیاز کنم

خدا رو شکر که آب هست ، هم میشه حمام کرد ، هم میشه نوشید هم میشه غذا درست کرد

خدا رو شکر هنوزم می تونم واسه خاطر برکت های زندگیم ازش سپاسگزاری کنم

خدا رو شکر واسه ..................

و خدا رو شکر برای ......................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٧ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلاملیکم دوست جان های مهربانم

امروز باز نیگاهی به محل تزریقات قبلیم انداختم و دیدم به به کلن قرمز و متورم شده متفکر من نمی دونم چرا جدیدا اینطوری میشه ؟

به مامان که اصلا نشون ندادم استرسولی رفتم داروخونه یک عدد هیدروکورتیزون گرفتم با این یکی پماد کالاندولا بتیس قاطی پاطی می خوام بکنم بزنم به محل تزریق شایس حالش خوب شد

تازه یکی از دوستام دیروز به من تماس گرفت و گفت : توت کجایی که دکترت به ملکوت اعلا پیوسته واسش تسلیت نوشتن و ... خلاصه دیروز مهمونی که رفته بودم کوفتم شد

امروز پاشدم رفتم تو این گرما مطب دکترم دیدم از همه سالم تر نشسته داره مریض ها رو معاینه می کنه مطبش هم مثل همیشه شلوغ بود ابرو

خداییش عجب آدم های بیکاری پیدا میشن تو این زمونه به خداااااااااااا منتظر

عصری هم یک دوست جان مهربانی به من گفت : آدما وقتی بزرگ میشن چقدر بیخیال میشن !!

خوب می دونید آدم بزرگا ( گرچه من خیلی هم بزرگ نیستم ) وقتی دغدغه هاشون چیزایی فراتر از نمره و درس و مدرسه و دیر رسیدن به مدرسه و ... هست.

دیگه واسشون اهمیتی نداره که مثلا فلانی چند تا شغل داره ؟ چقدر حقوق می گیره ؟ به چه چیزایی علاقه داره و از چی متنفره و ... اهمیت ها واسشون تفاوت پیدا می کنه دست خود آدم هم نیست

مثلا من وقتی بچه بودم همه ی غصه هام این بود که چرا موهای عروسکم رو شونه کردم خراب شده ؟ رفتم مدرسه غصه می خوردم چرا جعبه مدادرنگی من باید 6 رنگ باشه ؟ رفتم راهنمایی غصه می خوردم چرا مانتو و شلوار ما بایس سورمه ای باشه ولی مدرسه دوستم رنگش چیز دیگه ای بود !! آمدم دبیرستان همش منتظر تعطیلی ها بودم برف بیاد بارون بیاد من بمونم خونه تلویزیون تماشا کنم

رفتم دانشگاه غصه هام واسه پول شهریه بود رفتم مقطع بالاتر غصه هام کارم بود و دعوایی که با کارفرمام می کردم گاهی ، حالا چی ؟ تقریبا دارم به سن 30 سالگی نزدیک میشم با یک راه طولانی شایدم کوتاه پیش روم و یک دنیا خاطرات تلخ و شیرین پشت سرم

اینقدر سخته آدم ها وقتی بزرگ میشن شکست های سنگین رو تو زندگی شون تجربه می کنن خیلی ها دوست می دارن دکمه back رو بزنن برگردن عقب خیلی ها دوست میدارن forward رو بزنن از این مرحله رد بشن به سرعت فقط !!! خیلی ها هم دوست دارن همین جا زندگی شون stop شه دیگه جلوتر نرن خنثی

اما خوب زندگی سخته تنها بودن و تنها شدن تو یک برهه زمانی ممکنه اینقدر روی روان آدم بزرگها فشار بیاره که مرتکب کارای وحشتناکی بشن

به هر جهت تنها چیزی که این وسط می مونه واسه آدم همون خدای بزرگ و مهربونی هست که قدرت همه چیز رو داره و می تونه آنی یک آدم رو بیچاره کنه و آنی یک آدم رو پادشاه

خدایا شکرت که زندگی من هم مثل همه ی بندگان دیگت بالا و پایین داره و یکنواخت نیست

خدایا شکرت که منم تجربه بزرگ شدن رو با همه ی وجودم حس کردم

خدایا شکرت واسه .............. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak