خاطرات من و ام اس

سلاملیکم دوستان های گرام

اول از مدرکم بگم که اون هفته رفتم دانشگاه و مدرکم رو گرفتم و الآن رفتم جزو قشر مهندسین بیکار جامعه خنده

اما بعد خیال باطل

ای روزگار غدار ببین با ما چه می کنی آخه تو ؟

امروز مثل خانم های گل منگولی قلب از خواب بیدار شدم و طبق عادت همیشه سر کله صبحی رفتم آمپولم رو از یخچال بیرون آوردم و یک نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه ای گذاشتم تا گرم شد و حاضرش کردم

چون امروز نوبت بازوم بود ، خواستم با دستگاه تزریق رو انجام بدم که بعد از اینکه دکمه دستگاه  رو زدم دیدم هیچ تزریقی انجام نشد

اصلا انگار نه انگار که من دارو را وارد سورنگ کردم سوال

سوزن رو کشیدم بیرون ، البته با هزار تا ترس و لرز که نکنه یهو همه مواد بپاشه بیرون !!!!!!!!! استرس چون احساس کردم شاید دستگاه خراب شده !!!!؟؟؟؟

سوزن رو که آوردم بیرون دیدم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد و به سلامتی همه دارو داخل سورنگ می باشد 

گفتم بیخیال ، امروز بازو رو با دست می زنم ، چشم تون روز بد نبینـــــــــــــــه !!!! نگران دوباره سوزن رو زدم به همون منطقه بازو ولی هر چی پیستون رو فشار می دادم اصلا انگار نه انگار

ساعت شد 7 صبح که موبایلم رو برداشتم و به پرستارم SMS دادم و ماجرا را تعریف کردم و گفتم میشه از سورنگ انسولین استفاده کرد ؟؟؟؟؟

جوابی نیومد متاسفانه خنثی واسه همین منتظر شدم تا بابا بیدار شه تا براش بگم ، قبلش هم رفتم داخل کمدی که جعبه کمک های اولیه اونجاست نیگاهی کردم ببینم سورنگ نداریم ؟؟؟؟؟؟؟؟

سورنگ بود ولی واسه تزریق عضلانی بود ، منم حقیقتش ترسیدم از اون استفاده کنم

خلاصه که بابا بیدار شدن و منم داستان رو واسشون تعریف کردم و هم زمان مامان رو هم بیدارشون کردم و واسه مامان هم گفتم داستان رو .

مامان یکمی تلاش کردن و یکی دو قطره از دارو خارج شد ولی بابا گفتن بهتره همون سورنگ انسولین رو بریم بخریم 

خلاصه که جانم براتان بگه نیشخند سوار بر اسب تند رو و مهربون خانه شدیم و رفتیم پی داروخانه مهربون تر زبان

اااااااااای این بچه ها را دیدم دارن میرن مدرسه دلم واسه درس تنگ شد. کلی یاد دوران طفولیت خودم افتادم در اون مقطع زمانی

رسیدیم به دارو خانه و دو عدد سورنگ انسولین خریدیم و آمدیم خونه ولی من باز تزریق رو انجام ندادم گفتم بزار مطمئن شم که اشکالی نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زنگیدم به پرستار گوشی رو برنداشت باز از خونه تماس گرفتم و بازم انگار نه انگار یک 5 دقیقه ای که گذشت مامان با گوشی خودش به خانم پرستار زنگ زد و صحبت کردن و خانم پرستار هم یک سری توضیحات به من دادن و گفتن : میلو جان این سری نمی دونیم چرا یک سری از سرسورنگ ها بسته شده بوده ، تو کل جعبه داروی امروزت را بعد از تزریق ببند و روش اسمت رو بنویس و بیار انجمن چون تو تنها مورد نیستی !!! یک چند نفر دیگه هم اینطوری بودن  ما همه این موارد رو باید گزارش کنیم

خلاصه که سرسورنگ انسولین رو مامان با سرسورنگ من عوض کردن و تزریق رو واسم انجام دادن ولی جاش خیلی خونریزی کرد آخه سورنگ انسولین در مقابل این سورنگ فیقیلی ما نیشخند خیلی ضخیم تر هست ولی اندازه هاش از لحاظ طولی یکی هست.

آخ آخ که چه دردی داره و چقدر میسوزه بماند ، صد تا فحش به کارخونه بتافرون دادم که بابا سوزن تون را درست ، درست کنید   ای بابا ، ببین چه شد !!!

بازم خداروشکر کردم تو یک روستای عقب مانده نبودم که سورنگ پیدا نشه چه می کردم من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شکر که حداقل مجردم ، خدایی شاید اگر متاهل بودم اون موقع روز اصلا همسرم خونه نبود رفته بود سر کار بعد من چه می کردم تنها ؟؟؟؟؟؟ 

در این مقطع زمانی به تجرد خودم بالیدم 

خدایا شکرت که روز به روز بیشتر دوستت می دارم و فکر می کنم تو هم منو بیشتر دوست می داری 

خدایا شکر واسه خاطر تمام نعمت هایی که به ما دادی و اگر بخوام بشمارم شون اندازه هزار تا پست هم بیشتر میشه

شکرت واسه که دوستان خوبی دارم که همیشه کمکم کردن و هنوزم کنارم هستن

شکر واسه ...

خداجونم دوستت دارم همون اندازه که خودت می دونی

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلاملیکم دوست جان های مهربان نیشخند

چه می کنه این زمستـــــــــــــون ، یکمی بیشتر پیش بره می تونید میلو یخ زده را از فروشگاه های معتبر خرید بفرمایید

امروز بعد از مدتها تصمیم کبری گرفتم برم یونی ( یا همون دانشگاه ) برای انجام مراحل فارغ التحصیلی

( آقایون و خانم ها به دلیل خشن بودن صحنه از گزارش تصویری معذوریم استرس)

دیدم که به به آقایون و خانم های حسابدار و مدیر و مدبر و ناظر کیفی و دوست و آشنا و ... همه جمع شون جمع هست و به سلامتی هرچی دانشگاهه دارن تند تند کار ملت رو ردیف می کنند و دوستان های ترم 1 و 2 و 3 و ... دارن گل میگن و گل میشنون

خلاصه که رفتم پیش مسئول محترم حسابداری عزیز و بعد از سلام و احوال پرسی و دادن هندوانه های به چه بزرگی به زیر بغل گفتم : این پرونده من که واسه فارغ التحصیلی اقدام کرده بودم هست خدمت تون ؟

حسابدار در حال تایپ گفت : نه بردم دادم خانم فلانی ولی مشکل مالی داشتین شما!!!!

رفتم پیش اون خانومه گفتم : برگه من پیش شماست ؟ سوال

خانمه هم در حال حرف زدن با خاله خان باجی بود گفت : شما مشکل بدهی داشتین برگه تون دست آموزش هست یول

رفتم پیش آموزش و به مسئول جان گفتم : سلاملکیم نیشخند برگه من اینجاست ؟

دیدم ا ا ا ا ا ا ا ای دل غافل برگه منو انداختن رو میز به امان خدا

گفتم این چیشه ؟

با یک حالتی که انگاری خوشش بیاد اذیت کنه گفت : مشکل مالی داشتی مثلی که بدهیت به دانشگاه خیلی زیاده ه ه ه ه ه

گفتم واس چی ؟

گفتش دیگه ما نمی دونیــــــــــــــــم شیطان

خلاصه که برگه را بردم پیش حسابدار محترم گفتم : این کجاش بدهی داره آخه ؟

گفت مبلغ فلان قدر بدهی دارید از ترم 4 !!!

گفتم : جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی اندازه شهریه یک ترم واسه من هزینه بدهکاری نوشته بود منتظر

گفتمش : هی داداش من ترم 4 ، 50% تخفیف داشتم هــــــــــــا !!!!! اسنادشم موجوده

( البته به این بدی نگفتم یکمی احترام سن و سالشو داشتم )

بعد رفت تو کمد و زیر میز و کامپیوتر و خونه همساده بغلی و ... گشت و آمد و هیچی نگفت که من بهش گفتم نامه از انجمن دادم به شما که رئیس دانشگاه هم امضاش کرده بود که نوشته بودن 50% تخفیف !!!!

بعدش گفت : کو نامه ؟ اینجا که چیزی نیست

یعنی می خواستم بزنم جوان ناکامش کنم در اون مقطع زمانی ولی به خودم مسلط شدم نزدمش نیشخند

بهش گفتم خونه است ، بیارم ؟

گفت : پـ نه پـ قاب بگیر بزار رو دیوار خونتون ابرو

( البته اگر اینو می گفت که با یک کف گرگی حسابشون می رسیدم )

خلاصه که پاشدم این همه راه آمدم خونه باز فردا بایس برم خدا از باعث و بانیش نگذره خنده

برگه ما نصفه امضا اومدم خونه کنار بخاری که باز فردا برم تو این هوای سرد فارغ التحصیل شم قهقهه

تازه داشت بهم خوش می گذشت چون چند روز پیش تو سایت آقای ADSL دیدم نوشته فرم رو پر کنید تا به قید قرعه بهتون جاییزه بدیم ، منم پرش کردم و به مناسبت اعیاد واسم 500 مگابایت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جاییزه دادن

500 مگابایت !!! فکر کـــــــــــــن چه همه میشه نیشخند

خلاصه که امروز از دماغم در اومد ، ای روزگار به ما خوشی نیومده

 

بازم خداروشکر آب به زاینده رود بازگشت همه خوشحال شدن جشن گرفتن تو خونه ها به نظرم از فردا میرن ملت شیرجه آزاد تمرین می کنن

خدایاشکرت واسه برف و بارون چون بهترین نعمت های دنیا هستن که به ما میدی

شکرت به خاطر اینکه هنوزم با منی و من هنوزم با تو

شکرت به خاطر اینکه هنوزم به اندازه قبل دوستم داری ، خودت می دونی چی میگم

خداجونم ممنونم به خاطر .........    

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلاملیکم دوست جان های گرام 

با سرمای زمستون چه می کنیــــــــــــــــــد ؟ 

البته یکی از دوستان ها که در جنوب تشریف داشتن گفتن مثلی که هنوز گاهی کولر شون به راهه و گرما هنوز از منازل و مناطق جنوبی بای بای نکرده

خوب ایشاا... یک زمستونه حسابی در پیش داشته باشیم که لااقل یکمی برف بیاد که دلمون خوش باشه ایول زمستون آمد و برف آمد و ...

گرچه حدوده یکی دو هفته پیش تگرگ می بارید از آسمان نیشخند ولی یک چند روز خوب بود هوا یکمی آفتاب از پشت ابر آمد بیرون و بازم رفت پشت ابر و خلاصه که همش بارون و سرما و آفتاب و ... همه چی قاطی شده آدم نمی دونه آخر چتر ببره با خودش بیرون یا نه ؟

امروز نوبت دکتر داشتم و کلی هم از دیشب استرس داشتم نمی دونم چرا ؟ استرس

ولی خداییش امروز از 7 صبح بیدار شدم و رفتم یک صبحانه ای خوردم و ( شیر و پنیر و چایی و ... ) بعدم رفتم از خونه بیرون یک سری کار داشتم انجام دادم و بعدش هم سوار اتوبوس رفتم سمت مطب دکتر جان

مطب نصفه شلوغ بود ، تقریبا نسبت به روزهای دیگه کمتر بیمار تو مطب بود که خودش خیلی خوبه معلوم میشه مردم تو زمستون کمتر به دکتر مراجعه می کنن

وقتی رسیدم با مامانم تماس گرفتم و مامان گفتن 10 دقیقه دیگه میرسیم. من نوبتم ساعت 12:30 بود ولی از اونجایی که زود رسیدم به خانم منشی گفتم : من نوبت داشتم منتها پرونده ام دست مامانمه و 10 دقیقه دیگه میادش

خانم منشی گفت : اشکال نداره

خلاصه نشستم و مامان رسید و همونجا من رو فرستادن اتاق معاینه به جای اون خانم قبلی یک آقایی آمده بود و خیلی خوشم نیومد ازش ساکت ولی مهم نبود چون دکترم مهم بود که دوستش داشتم

خلاصه یک برگه به برگه های پروندم اضافه کرد و شرح حالی نوشت و فشاری گرفت و بعدش گفت : خوبی دیگه ؟

گفتم : بعله به مرحمت شما

پرونده را دادم به خانم منشی و بعد از حدود 20 یا 30 دقیقه صدام زد و رفیتم داخل و دکتر مثل همیشه بعد از اینکه سلامش کردیم گفت : سلاااااااااااااااااام دختر گلم

(گرچه یادش نبود منو خنده )

بعد نیگاهی به من و مامان انداخت و گفت : بیمار تویی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب

گفتم : بعله با اجازتون

گفت : ا ا ا ا ا ا ا ا من فکر کردم که تو همراهی بیماری چشمک

همش هم هی گفت : ماشاءا... خداروشکر و ...

خلاصه که مامان بهش گفت : آقای دکتر این میره پارک 3 دور می دوه 

بعدش دکتر گفت : پاشو برو دیگه پس من باهات کاری ندارم کــــــــــــــــــــــــه بغل

می گفت چون ورزش می کنی بیماریت ممکنه خیلی دیر پیشرفت کنه ، گرچه اون روزهای قبل رو یادش رفته بود با دمپایی رفتم پیشش و نزدیک بود یک دفعه تو مطبش بخورم زمین ولی چون خیلی نمیرم مطب یادش میره !

آخه اصولا هر 3 ماه یکبار میرم پیشش و با اونهمه مریض معمولا یادش میره که کی به کی هست اصلا

خلاصه که گفت : چی برات بنویسم ؟ نیشخند

منم گفتم : واسه درد پشتم گاباپنتین 300 داده بودین اون سری خیلی خوب بود خیلی درد پشتم کم شده

بعد گفت : امگا 3 هم می خوری ؟

گفتم : بد نیست قلب

مامان گفت : امگا 3 قرص خوبیه اشکالی نداره براش بنویسید. لبخند

دکتر هم پشت بندش قرص ویتامین D3 رو هم اضافه کرد و با سه تا نسخه بتافرون به قول خودش گفتیم Bye و اومدیم بیرون خیال باطل

روز خوبی بود. با اینکه هوا سرد بود ولی خوش گذشت از صبح تا الآن بهم و مشکلی نداشتم . تو دلم آرزو های بزرگ و کوچیک زیاد دارم ، کاش بشه به همشون برسم

از اینکه دکترم داروم رو قطع کنه یکمی می ترسم البته امروز دکترم چیزی نگفت ولی چند روز پیش که انجمن بودم دکتر انجمن خبر از توزیع داروی خوراکی از فروردین 91 رو به دوستان داده بوده ولی نمی دونم چرا نمی تونم به داروی خوراکی اعتماد کنم ؟

خلاصه که قصد قطع دارو را ندارم چون از عواقبش کمی می ترسم ، البته هنوز یک سال و یک ماه هست که دارم بتافرون مصرف میکنم تا 4 سال مونده خیلی ولی اون اوایل روزشماری می کردم واسه قطع دارو حالا دیگه ترجیح میدم دارو را قطع نکنم

بازم شکر خدایی می کنم که واقعا هم مهربونه هم بی همتاست

شکرش به خاطر همه چیز حتی بارندگی برف و بارون که نشانه رحمتش هست از آسمون واسه بنده هاش

شکرش واسه گرمای آفتاب که تو زمستون و تابستون نشانه زندگی و گرمی و بخشش طراوت به زمینه

شکرش واسه وجود آب ، که همه ی زندگی مون به اون وابسته است

شکرش واسه وجود دارو واسه کنترل بیماری، اون می دونه چی خوبه و همه چیز رو آفریده و بنده هاش پیداشون می کنن و از اونچه که خدا آفریده استفاده می کنن

خداجونم دوستت دارم همونقدری که خودت می دونی

خدایا واسه دوست خوبم ( ق ) شکرت می کنم ، مواظبش باش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

راستش من نفهمیدم چیه این ولی گفتن شرکت کنید بد نیست نیشخند

اینم متن پیام دوست جان :

سلام
من تو مرکز تحقیقات ام اس سینا  کار می کنم. یک پایشی (در رابطه با ام اس و خستگی) تو دنیا در حال اجراست، که در واقع ام اس آی اف داره انجام اش میده، ولی استاد صحرائیان متاسفانه لینکش رو خیلی دیر به دست من رسوندن.
تا ۱ نوامبر بیشتر فرصت نیست. و امروز ۳۰ اکتبرئه، عملا امروز و فردا رو داریم.
اول این که خواهش می کنم خودتون تو این پایش شرکت کنید، و دوم این که چون وب سایت شما تعداد قابل توجهی بازدیدکننده ی مبتلا به ام اس  داره، شاید اگر لطف کنید و این رو به صورت یه پست در وبلاگتون همخوان کنید، کمک فوق العاده ای بشه به این که وضعیت بیماران فارسی زبان هم تو این پایش لحاظ بشه. این لینک مورد بحث ئه
http://www.surveymonkey.com/s/YYRRGXQ
قبلا از محبتتون سپاسگزارم

نویسنده: آیدا اقصائی

 

 

من نه می دونم راسته نه دروغ فقط گذاشتم تا شما هم بخونیدش قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak