خاطرات من و ام اس

دیروز نوبت ام آر آی داشتم و مثلا !!!!!!!!!!!!!!!! برای من اورژانسی وقت داده بودن

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم سمت انجمن چون قرار بود عکس های روز اردو نیم روزمون رو بگیرم ازشون  کلی با دوستای انجمنیم گفتیم و خندیدیم که همیشه همین کارمونه اونجا رو میزاریم رو سرمون وقتی چند تایی با هم هستیم

وای که چقدر کیف داره وقتی دوستای خوبم رو می بینم قلب با هم قرار گذاشتیم بریم استخر و فرم گرفتیم که رفتیم اونجا راهمون بدن ( آخه می گن مثلی که با بیمارای ام اس مشکل دارن من نمی دونم  ) خلاصه که عکس ها رو گرفتم و بعدش هم کتاب " اقدام فوری پس از تشخیص " از سری کتاب های ام اس و دیدگاه ها رو گرفتم کتاب خیلی باحالیه من که خوشم اومدش

ساعت 12 بود تقریبا با دوست جونم از انجمن اومدیم بیرون البته اون می خواست بره مطب دکتر و منم رفتم سمت بیمارستان.

رفتم داخل بخش MRI شدم دیدم مامانم نشسته و منظر منه ، نسخه را گرفته بودن واسه همین با هم رفتیم داخل بخش تا آنژیوکد رو وصل کنه به دستم واااااااااااای بازم اون خانم پرستاره بودش که پارســــــــــــال آنژیوکد رو وصل کرد واسم

وای وای وای یادم میادش دلم ریش ریش میشه آنژیوکد رو که اولا می خواست بزنه پشت دستم ولی کلی اصرار کردیم نــــــــــــــه بزن روی قسمتی که دست تا میشه از آرنج ( نمی دونم به اونجا چی می گن نیشخند ) خلاصه وصلش که کرد رفت دنبال سطل زباله همین طوری هـــــــــــــــــــوری خونی بود که ریخت روی لباس و تخت و ... منم مانتو سفید پوشیده بودم دیگه افتضاح شد

خلاصه که این سری هم همون خانومه بود و باز می خواست بزنه پشت دستم که بازم بهش آدرس دادم گفتم بزاره روی همین قسمتی که دست تا میشه نیشخند

آخه رگ به اون بزرگـــــــــــــــــــــی را نمی دونم چرا نمی بینه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که رفتیم تو اتاق MRI آقاهه گفتش : ببخشید امروز معلوم نیست نوبت برسه به شما

گفتم : چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب

گفت : واسه که بیماره بستری داریم 3 تا ، بایس برید شنبه هفته دیگه بیایید

محلش ندادم با اینکه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم ، آخه مرد حسابــــــــــــــــی اگر قرار نیست نوبت برسه واسه چی میگی برو آنژیوکد را وصل کن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عصبانی

تو دلم کلی فحش دادم بهش با اینکه بابام را می شناخت و گفتم من دختر فلانی ام هــــــــــا متفکر

گفت :

آخه این آقای نسبتا محترم لجش گرفته بود که چرا بابام واسه جلو انداختن نوبتم از اون آقای دیگه درخواست کرده بوده !!!!!!!!!!!  خنثی

آخه یکی نیست بگه مرد حسابی اگه خودت بودی یکی باهات همچین میکرد خوشت میومد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که نزدیک ساعت 1:30 شد چون باید قرتی بازی های بی خود هم انجام می دادیم و اول بایس میرفتیم به قول خودشون صندوق و بعدش بانک و ... خلاصه من حالم داشت بد می شد 

خلاصه مامان بدو بدو آمد و برگه را داد و اون آقای دیگه هم برگه را تو نوبت گذاشت و گفت : لباس خریدین ؟

گفتم : من لباسم فلز نداره

گفت : نـــــــــــــــه بایس لباس بخرید هــــــــــــا

گفتم : آخه من لباسم فلز نداره توش واسه چی برم لباس بخرم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟  آخ به چه دردم می خوره سوال ( آخه لباساش همون لباس های اتاق عمل هست که اگر رفته باشید حتما دیدید جنسش پلاستیک خالصه کلن مشکل دارم با این جنس پارچه ها می خوام چی کار ؟؟؟ منتظر )

بعدش رفتم داخل بخش که دیگه به مامان گفتن : نه نه نه نه نمیشه همراهی بیادش تزاشتن مامانم بیاد 

رفتم داخل و مانتو را عوض کردم و نشستم و کلی منتظر شدم تا سه تا بیمار رفتن تو و آمدن بیرون و آخرش ساعت شد 2:15 که اسمم را صدا زدن و رفتم داخل.

نزدیک 1 ساعت تمام زیر دستگاه بودم و مثلا هدفون گذاشت توی گوشم تا موسقی بزاره که صداهای دستگاه کمتر بشه که موسیقی را یادش رفت بزاره بعدش گفت : نه ما برای بیمارانی مدتی طولانی داخل دستگاه هستن موسقی نمیزاریم

خواستم بگم بینیم بابا

خلاصه ساعت 3:15 آمدم بیرون که یک خانمی که اونجا بود گفتش : خانم چقدر طول دادی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قهر

گفتم 4 تا MRI بود خوب

گفت : واسه چی این همه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوابش را ندادم دیگه اصلا حسش نبود بحث کنم باهاش خیال باطل

ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم خونه از خستگی خوابم برد

فقط می تونم بگم خدایا شکر ، خیلی سخته واسه ی کسانی که شهرستان های کوچیک میان و بعد از کلی تو نوبت موندن کلی هم تو بیمارستان وقتشون تلف میشه ناراحت

پری شب جای همه ی دوستان خالی بود   مراسم شب های قدر که من عاشقش هستم و هر سال که میاد و میره منتظر سال بعد میشم تا بتونم همه ی آرزوهای بزرگم رو از خدای خوبم بخوام

 

بازم شکر ، کاش تا آخر ماه مبارک رمضان زنده باشم و بتونم اون کاری رو که دارم انجامش میدم تموم کنم

شکر که می تونم بخندم یا حتی گریه کنم

شکر واسه اینکه می تونم حس کنم ، الآن گرممه ؟ یا سردمه ؟

شکر واسه خاطر اینکه می تونم اعضای بدنم رو با هماهنگی با هم حرکت بدم

خداجونم ( ..................................  ) ....

بازم شکر

شکر

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

ســـــــــــــــــــــــــلام به همه ی دوست جون خوب های خودم 

امیدوارم همه تون خوب باشید خرم باشید خوش باشید زندگی بر وفق مراد باشه کلن رو هم رفته مشکلی نداشته باشید قلب

امروز یکمی دلخورم راستش برای اینکه خبری دیدم مبنی بر اینکه قراره از روز اول شهریور اینترنت رو به اینترانت ملی تبدیل کنند خنثی خوشم نمیاد ازش خوب چه کنم دست خودم نیست !!!!!!!! مگر آخه من روزی چند بار میرم مثلا سایت سنجش یا مثلا مدرسه ثبت نام کنم ؟ اینترانت ملی می خوام چی کار آخه ؟ قهر

حالا البته فعلا که خداروشکر قرار نیست به منازل بدن چون خداوکیلی به درد من که نمی خوره همش تو سایت های خارجی دنبال کد مثال برای برنامه می گردم و تو سایت مایکروسافت دارم روش  های مختلف پیاده سازی رو یاد می گیریم و الآنم شروع کردم دارم یک کتابخونه می نویسم با C# واسه بابام نیشخند که اونم اگر خداییش اینترنت نبود من از کجا می خواستم یاد بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا به هر حال من که خوشم نمیاد نظر مسئولین هم واسم مهم نیست که بهانه می کنند چون دخترا میرن چت می کنند میوفتن تو چاه می خواهیم فلان کنیم تعجب چون همش بهانه بنی اسرائیلی هست که چه ربطی داره آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

والا من موندم حیران که چقدرم این مسئولین به فکر من و امثال من هستن اون دخترا هم سرشون کلاه میره به نظرم حقشونه آخه کی میاد عکس خصوصیش رو فرتی بده یه یک آدم ناشناس که کلن اصلا به عمرش ندیده و ... عصبانی درسته ممکنه تو فیسبوک عکس آپلود کنند که اونم به نظرم کار اشتباهیه ولی اینکه یکی بیاد تو چت با یکی که نمیشناســـــــــــــــــــــه عکس بده بستون کنه نوبره دیگه والا اونو باید به آی کیو اون دختر شک کرد به قرآن ...

بگذریم که تاحالا هر چی خواستن ازمون گرفتن اینم روش کی نظر من واسش مهمه آخه ؟

امشب با دوستان انجمن ام اس رفتیم اردوی نیم روزی که خیلی حال داد . یک مکان بسیار زیبا و دوست داشتنی و آرام با یک دریاچه خیلی زیبـــــــــــــــــــا که من قش کردم چون خیلی دوست دارم به خصوص اینکه خیلی وقت بود یه همچین جاهایی نرفته بودم

قرار بود از طرف انجمن به ما افطاری داده بشه و حدود 60 نفر( اینطور که آمار دادن ) آمده بودن . منم با مامانم رفتیم و با ماشین های شخصی که واسه دوستان ام اسی بود رفتیم سمت مقصد

وای که چقدر کیف داد ، خیلی خوش گذشت چون اکثرا هم سن و سال هم بودیم و بیشتر دانشجو ، هزار تا عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و کلی خندیدیم و آخر سر هم یکی از آقایون که مشکل حرکتی هم داره گفت من درجا مرقصم و همون جا که وایستاده بود رقصید که خیلی باحال بود 

موقع رفتن که یکی از دوستان خوبم با مامان و برادرش آمده بود و ماشین داشتن و موقع برگشت هم مامان دوستم گفت بیایید بازم با هم برگردیم ولی من دیدیم خیلی دیگه داره دیر میشه با یکی از آقایون که مسیرش با ما بود رفتیم سمت خونه و خیلی خوش گذشت بازم و توی ماشینش کلی از اینور و اونور حرف زدیم و از اینکه چرا مشکل حرکتی پیدا کرده که گفت مثلی که داروش رو قطع کرده بوده و رفته سراغ گرمی خوری که به این روز افتاده نمی دونم والا

به هر حال قرار شد برم تا چند روز دیگه باز انجمن و فلش ببرم عکس ها رو بگیرم و بیارم به بابا نشون بدم 

خودم دوربینم یادم رفته بود ببرم و متاسفانه باطری موبایل هم تموم شد و اجازه گرفتن عکس نمی داد و همش خطا می داد که Battry Low گریه

ولی شب به یاد موندنی و خوبی بود و همش دوست داشتم ای کاش همه ی دوستای خوبی که دوست شون دارم هم همراهم بودن چون واقعا دلم می خواد همه ی شادی هام رو با همه ی دوستان و آشتایانی که دوستشون دارم تقسیم کنم

خداروشکر بابا دیروز رفتن بیمارستان و با آقایی که از طرف انجمن هستن اونجا صحبت کردن وقت ام آر آی منو واسه ی کلینیک ویژه گذاشتن که روز شنبه هست اینم واسه ی دوستانی گفتم که برام خصوصی و عمومی پیام داده بودن واسه ی جلو انداختن وقت ام آر آی که خداروشکر خودش واسم جورش کرد قلب

امشب موقع برگشت با ماشین یکی از آقایون آمدیم که مرد بسیار خوبی هست و واستون گفتم که رانندگی می کنه ولی متاسفانه نمی تونه خوب راه بره و حتما یا باید واکر داشته باشه یا یکی دستش رو بگیره علاوه بر عصایی که داره که امیدوارم خدا خودش نظری کنه و همه ی ما خوب بشیم

ولی این آقا حرفی به همه ی ما گفت من خجالت کشیدم چون واقعا گاهی شکر کردن های منم از روی ناراحتی هست و مثلا شکر می کنم ولی می گم خدا جونم شکرت ولی کاش این نمیشد

این آقای محترم گفتن : اگر من نمی تونم راه برم هیچ وقت به خدا نمی گم خدایا چرا ؟ چون حتما مصلحت من این بوده و اگر این نمی شد شاید مشکلی داشتم که بدتر از این می بود پس همیشه میگم شکر چون می دونم اون بهترین کسی هست منو واقعا دوست داره و دلش می خواد من همش صداش کنم ، پس منو از همه بیشتر دوست داره ... لبخند

خیلی جای حرف داره این کلمات من خجالت کشیدم فقط همین ...

چند روزی شاید نباشم خونه بنابه دلایلی . شاید بعدا تعریف کردم فقط بگم حالم خیلی خوبه نگران نباشید ، فقط پام داغه که یک روز به مامانم گفتم بیا کتری رو بزار رو پای من جوش میاد چایی دم کن

 

بازم خداروشکر می کنم ، به گفته ی آقای دوست که حتما مصلحتی هست ، حتما ... 

خداروشکر چون حتما خدا منو بیشتر دوست می داشته که به من ام اس داده که همش صداش کنم و همش ازش کمک بخوام ...

خداروشکر چون زندگی من با ام اس زیباتر شده اگر ام اس نداشتم شاید هیچ وقت نمی تونستم خدارو مثل الآن صدا کنم ...

خدایا شکرت واسه ی همه ی نعمت های بزرگی که به من دادی ، فکر کردن ، شکر کردن ، صبر کردن ، زندگی کردن ... خدایا اینا خیلی هستن ، کاش بشه ازشون خوب استفاده کنم ...

خدایا ( .................................  )

شکر

شکر

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلاملیکم نیشخند

اول که ببخشید این همه طولش دادم واسه آپدیت کردن وبلاگ شرمنده از اون روز که حالم خوش نبود حالا هم یکمی حالم خوش نبود نگران اما از یک لحاظ دیگـــــــــــــه !!!!!!!

بگذریم ...

روز شنبه که آمدم پست ارسال کردم مبنی بر خوش نبودن حالم واقعا باید حالی بود به عمرم تجربه اش رو نکرده بودم نه میشد بخوابم نه میشد بلند شم نه میشد راه برم نه میشد بشینم واااااااای که چقدر حالم بد بود ...

گفته بودم برام روز یکشنبه هفته قبل یک سری قرص تجویز کرده بود !!!!! یکیش ایمی پرامین 10 بود که متاسفانه به بدن من نمیسازه

چون ترکیباتش ، جزو ترکیبات داروهای سه حلقه ای و دو حلقه ای هست و من بدنم با ترکیب این دارو واکنش نشون میده و خوب این میشه نتیجه اش که سر گیجه و حالت تهوع و کم خوابی و ... که متاسفانه آدمی که سرش گیج باشه هم نمی تونه تند تند قدم برداره و بدو بدو بره دنیال کارهاش و ... که برای بعضی دوستان سوء تفاهم پیش آمده بوده که من بیماریم عود کرده و نخواستم بگم

خلاصه که اون چند ماه پیش هم با کپسول فلوکستین مشکل داشتم که اگر یادم می بود دیگه نمی زاشتم این بار این دارو واسم تجویز بشه !!!!

حالا خوبه من 5 - 6 دونه بیشتر نخوردم !!!!!!!!!!!!!! گریه

خلاصه که بد حالی شده بودم از روز چهار شنبه هفته پیش قرص ها رو قطع کردم چون علاوه بر حالت تهوع به دلیل استفاده از قرص کاربامازپین هم داخل بینیم بوی بدی احساس می کردم که اونم قطع کردم و دست آخرم ویتامین ب1 رو قطع کردم چون بدنم نمی تونه سنگینی دارو رو تحمل کنه

توی این چند روز به زور نوشابه و کمپوت و ... تونستم 4 تا چیز بخورم و آخرش هم دیدم نــــــــــــه مثلی که من حالم رو به بهبود نیست به شوهر خالم اول زنگ زدم و بعدش هم خاله ی مهربانم صحبت کرد و گفتن اینا رو قطع کن تو به دلیل فلان و فلان نخوری بهتره و .. دیدم قایده نداره صبح یک شنبه همین هفته زنگ زدم به موبایل دکترم و بهشون گفتم : من فلانی ام از بیمارای ام اس تون !!

گفت : بفرمایید دخترم

گفتم : حالم بد شده و با وجودی که دارو رو قطع کردم بازم حال خوشی ندارم !

گفت : پات چطوره ؟ داغ شدگیش برطرف شد ؟

گفتم : نه اصلا ، فقط یکی دو روز خوب بود حالا کلن جفت پاهام مثل کوره شده اصلا نمی تونم کفش بپوشم بایس حتما دمپایی بپوشم تا بشه تحمل کرد !!!

گفت : پاشو ساعت 1 بیا مطب به منشی هم بگو با من هماهنگ کردی ...

خلاصه که ساعت 1 یک شنبه تو اوج گرما رفتیم مطب و بعد از کلی معطل شدن و حالا شانس من اون روز هر چی مریض بدحال بود آمده بود مطب

وای که بعضی ها اصلا نمیشد راه برن ( ام اس نبودن هـــــــــــــــــــــا ) مثلا عفونت مغزی و مشکل سکته و ... که واقعا حالم داشت بد میشد نگران

بالاخره بعد از یک ساعت نوبت شد و رفتم تو و معاینه کرد و گفت : باید بری MRI بدی ! هم از مغز هم از گردن با تزریق و بدون تزریق

منم چمیدونستم که چی به چیه پاشدیم رفتیم بیمارستان گفتن : اووووووووووووه بایس نسخه اش رو ببرید بیمه تایید کنه بعدش بیارید اینجا تازه اووووووووووو ما 8 شهریور وقت هامون پره

گفتم : من اورژانسی ام هــــــــــــــــا !!!

گفت : اورژانس اونه که بستری باشه

خوشم نیومد از حرفش ، رفتیم یک جا دیگه اونجا گفت 5 شنبه بیا ولی قیمتش نوجومی بود

آخرشم آمدیم خونه قرار شد 2شنبه بابا بره نوبت بگیره .

خلاصه روز دوشنبه بابا آمد و گفت وقت را گرفته واسه 14 شهریور تعجب

گفتم : آ آ آ آ آ آ آ آ آ ........ مگه 8 ام جا نداشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 14 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا گفت : نه این که واسه تو نوشته 4 تا ام آر آی هست حدود 1 ساعت و 15 طول می کشه نمیشه بین مریض ها راهت بدن تو ...

دیگه اصلا حالم خوب گرفته شد و هیچی نگفتم ، بابا هم برام جیگر خریده بود به سفارش مامان که ، سیخ کشیدن واسم خوردم اینقده حالم خوش شد

تا دیروز عصر که نوبت دندون پزشکی داشتم و رفتیم و معاینه کرد و گفت می خواهی بقیه دندون های عقلت رو هم بکشم ؟

گفتم : جـــــــــــــــــــــــــــــــــان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب

دستت درد نیاد همین یکی که وضعش خرابه را جراحی کن خدا بده برکت نیشخند

گفت : اوکی

بی حسی تزریق کرد و بعدش کلی وسایل اتاق عمل آوردن و یک پارچه سبز هم انداختن رو صورتم و ... وااااااااااای یاد اون روز افتادم که رفته بودم واسه پلاسما فرز !!!! گریه

بعدش آمد دندون را بکشه بیرون همش هی میشکست و تیکه تیکه میامد بیرون گفت واسه که کورتون مصرف کرده بودی اینطوری میشه ولی از طرفی به خاطر اینکه شیر زیاد می خوری ریشه دندونت سالم بوده و باقیه دندون هات هم سالمن فقط یک پر کردن خیلی خیلی خیل کوچیک لازم دارن که حتی اگرم پر نکنی طوریش نمیشه !!!

خلاصه که دندون را جراحی کرد و دو تا بخیه زد و گفت : بخیه اش جذبی هست نمی خواد دیگه بیایی واسه کشیدن بخیه

وای که چه حال خرابی داشتم دیروز ، یک نسخه هم قرص چرک خشک کن و مسکن واسم نوشت که دیدم ژلوفن واسم تجویز کرده ، دیدم بدم نبود

حالا از دیروز باز غذام شده ، نوشابه و آب و شیر و جیگر

گاهی هم میرم یک دونه ژلوفن می خورم چون بدجوری جای بخیه ها درد داره و یک ور صورتم مثل بادکنک آمده بالا

 

بازم خداروشکر فعلا زنده ام

 شکر واسه اینکه می تونم حس کنم ! بغل

شکر واسه اینکه حتی می تونم بفهمم سرم گیجه یا نه ؟ خیلی بده آدم نتونه درد خودش رو تشخیص بده 

شکر برای اینکه می تونم بفهمم سلامتی یعنی چی ؟

شکر برای اینکه به من دست دادی ، پا دادی ، گوش دادی ، چشم دادی و ...

شکر برای اینکه می تونم خودم بدون کمک نفس بکشم

شکر برای اینکه برکت اطرافم هست و من می تونم از نعمت های خوبت استفاده کنم

شکر برای اینکه به من احساس دادی تا بتونم درک کنم ، غم و شادی دیگران رو

و بازم شکر

شکر

شکر

خدایا خودت کمک کن ( ...........................  )

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلام به دوست جون های خوبه خودم .

میسی میسی میسی واسه هزار تا کامنت های خوب تون خبرش به من رسید دست همگی درد نکنه امروز بعد از کلی تلو تلو خوردم شد بیام بشینم پای کامپیوترم ولی خداییش سرم هنوز بد جوری گیجه . 

می خوام بعدش که بهتر شدم بیام از این چند روز بنویسم که چه کردم و چه شد و کجاها که نرفتم که اوووووووووووه آخ

فقط بازم خداروشکر کرد تو یک شهر بزرگم اگر شهرستان بودم چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به قول دوست جان دختر دهاتی : چه می شد آیا ؟

من فعلا زنده ام بازم خداروشکر هوا امروز دو - سه درجه ای خنک تر شده بایس به اداره هواشناسی تماس بگیرم تشکر کنم .

فقط چند روزه دارم غر میزنم خدایا چرا زمستون نمیاد آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه

با اجازه خدا البته نیشخند

امسالم تا اینجاش نشد روزه بگیرم ، تصمیم کبری داشتم که روزه بگیرم ولی نشد فعلا که دیگه حتی نمیشه راه برم دیگه بشه به روزه بازم خداروشکر کردم بغل

سرم گیهجه بد جوری نمیشه بشینم . کسی پول نداره بهم قرض بده واسه اتاقم کولر گازی بخرم ؟ خنده بعدش پول برقشم بده البته نیشخند

شکر می کنم بازم چون حداقل یه جایی هستم که می فهمن ام اس چیه ؟ چرا باید مواظب باشم ؟ چه باید بکنم ؟

راستی خبرش آمد واسم دوست خوبم که خیلی دوستش دارم مواظبمه همیشه که روز 5شنبه یا جمعه یک ویژه برنامه از تی وی پخش میشه واسه ماها !

والا !!!!

برنامه ماه عسل می خوام ببینم این برو بچز ام اس سنتر چه می کنن با ام اس قلب دم همشون گرم به جان خودم وقتی فهمیدم می خوان برن دهن این بی تربیت ها رو سرویس کنن حالم خوب شد نیشخند

یادتون نره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! روز 5شنبه یا جمعه برنامه ماه عسل ( من خودم به عمرم ندیدم برنامه اش رو زبان )

آقایون ، خانم ها 5شنبه یا جمعه یادتون نره !!!!!!!!!!!!!! ساعت 7 شب

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلام ملیکم به جمیع دوستان ها .

راستش این پستم رو خیلی کوتاه می نویسم چون واقعا حام خوش نیست نمی تونم بشینم حتی ! اگر تنها برم جای می خورم زمین چون سرگیجه شدیدی دارم و اصلا نمی تونم جلوم رو ببینم آخ

البته به این بدی نیست ولی حالم خیلی خرابه همش هم تقصیر این قرص های لعنتی بود که می دونستم حتما یک طوریم می کنه !!!!

این دکی آمد مثلا پام رو درست کنه زد همه ی اعما و احشا درونم رو پاشوند به هم گریه

فکر  نکنم اصلا تا چند روز بتونم بیام بشینم پای کامپیوترم چون واقعا سرم گیجه اینگاری توش رو خالی کردن داره بال می زنه بره تو هوااااااااااااااا

دیروز هم که مرگ رو به چشمم دیدم واقعا اشهدم رو خوندم گریه

فقط بعدا میام واستون تعریف می کنم چی شد و چی نشد تا یک چند روزی که حالم بیاد سر جاش واقعا دارم الآن از روی صندلی میوفتم پایین .

این پست استثناء دارای تایید نمی باشد .

ولی یکی پسورد این اکانت من رو داره میاد کامنت ها رو می خونه بهم گزارش می ده .

فعلا بای بای تا یک چند روز دیگه حلال کنید اگر فتم اون دنیا از تو آسمون می بینمتون گریه

 

 

فقط خدا روشکر می کنم چون فعلا هنوز زنده ام و می تونم شکرش کنم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز نوبت دکتر داشتم و تو اوج گرما پا شدیم با مامان و بابا رفتیم سمت مطب دکتر جون

کیف حمل داروم رو همراه یخ هاش برداشتم تا موقع برگشتن که می آییم خونه و دارو رو می خوام بگیرم بزارمش تو کیف که گرما بهشون آسیب نرسونه.

خلاصه که کلی تو ترافیک موندیم و کلی هم عرق کردم به نظرم 40 کیلو وزنم کم شد نیشخند

رفتیم بالا چون امروز روز قبل از ماه مبارک هست مطب فوق العاده شلوغ بود و خانم های غرغری هم شانس ما نشسته بودن و هی هر 5 دقیقه یک باز غر میزدن به جون منشی و حرف بد بار دکتر می کردن خنثی همش هم روشون به طرف من بود و منتظر  تایید از طرف من !!!!! منتظر

آخرش من قاطی کردم نیشخند بهش گفتم : خانم ناراحتی برو مطب فلان دکتر که خلوته !

گفت : وااااااااااااااااااااااااا !؟!؟!؟!؟! من اونو نمیشناسم چطور دکتریه

گفتم : خوب پس غر نزن این همه

گفت : وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! من کی غر زدم ؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه که داشت رو مخ من راه می رفت که پشتم رو کردم بهش وایسادم بره بینیم بابا آمده دکتر بهش وقت دادن غر هم میزنه ؟؟؟؟؟؟ آخه آدم چقدر پر رو ؟؟؟ من نمی فهمم چرا وقتی به کسی تو مملکت ایران محبت می کنی و به حرفش گوش میدی و کمکش می کنی آخرش دو قورت و نیمش باقیه ؟

خلاصه که نوبتم شد و رفتم تو و به دکتر جون گفتم : دکتر جون کجایی ؟؟؟؟؟ من هرچی زنگ زدم بهتون که گوشی تون را بر نمی داشتین یا که Reject می کردین که گریه

گفت : ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا من لابد سر کلاس درس بودم داشتم درس می دادم ، دفعه بعد اس ام اس بده تا جوابت رو بدم

خلاصه که از مشکل پای راستم گفتم و درد پشتم که گاهی می خوام از درد فریاد بزنم کپسول گاباپنتین هم فایده نداشت و به من اثر نمی کنه و ...

بعدش هم از درد مهره گردنم براش گفتم و تعریف کردم که شوهر خالم چون جراح مغز و اعصاب و دیسک و ستون فقرات هست معاینه که کرده گفته بهتره MRI بدم و بعدش هم گفته که درد گردن با پات ربطی به هم نداره و ... که دکتر جون حرفم رو تایید کرد و گفت به شوهر خالت و خاله ات سلام منو برسون ( آخه با هم یک زمانی تو بیمارستان هم کار بودن حالا خاله ام و شوهر خالم فوق تخصص جراحی رفتن و ایشون همون مغز و اعصاب رو ادامه دادن )

خلاصه که کلی واسش حرف زدم دهنم کف کرد

آخرشم معاینه کرد و گفت هیچ نگران درد گردنت نباش اون مشکل استخوانی داره شیر بخور زیاد و ...

تازه ازش در مورد روزه گرفتن هم پرسیدم چون واقعا آرزو دارم امسال بشه روزه هام رو بگیرم ، بهم گفت : روزه واسه تو مستحبه ! اگر می خواهی بگیر ولی بهت واجب نیست 

دلم بدجوری گرفت ، حالا اگر روزهای اولش رو نشه بگیرم ، روزهای مهم ماه مبارک که شبهای قدر هست رو حتما یکی کاریش می کنم که بشه بگیرم فقط ازش نپرسیدم که آیا تزریق دارو روزه رو باطل می کنه ؟ سوال چون شنیدم هر مدل دارویی به بدن تزریق بشه روزه باطل میشه !!! نمی دونم دیگه آخه من صبح ساعت 6 تزریق می کنم

خلاصه که بدش کلی دارو داد که یک سری دارو های تقویتی بود مثل : ویتامین ب1 و فولیک اسید و برای درد پشتم هم این دفعه کاربامازپین داد که اونم می دونم بی اثره چون قبلا ازش خوردم با یک داروی جدید دیگه به اسم ایمی پرامین 10 و دو تا هم آمپول عضلانی خیال باطل

خلاصه رفتیم و دارو رو گرفتیم و آمدیم خونه مامان نیگاه دارو ها کرد و گفت : این یکیش کورتونه بیا الآن واست بزنم و اون یکی هم که ویتامین D3 هست . 

منم آماده شدم آمپول رو مامان تزریق کردن واااااااااااااااااااااای بعد از نیم ساعت از تزریق گذشته بود قلبم می خواست از جاش کنده بشه نگران

ولی منم که روم زیاده ه ه ه ه ه پاشدم رفتم پارک و کلی ورزش کردم ولی حیف امروز نمیشد بدو ام چون جای آمپوله به شدت درد ناک شده بود و وقتی تکون شدید می خورد حالم بد می شد 

خلاصه که بعد از ورزش به سمت خونه آمدم ولی حالم خوش نبود ، الآنم مثل این آدم های گرسنه ی بی جون نشستم دارم چیز می نویسم

فعلا که این آمپول کورتون اثری نداشت تا ببینم شایس تا فردا او کی بشه !

خدایا شکرت به خاطر اینکه من امروز کلی برکت تو زندگیم داشتم ، می تونستم غذا بخورم ، غذایی رو که می خورم بچشم ، بفهمم غذا داغه یا سرد ؟ 

خدا جون شکر به خاطر همه برکت های به این زیادی که برام دادی ، مثل نعمت لمس کردن و حس کردن ، فهمیدن درد و حتی ناله کردن به خاطر وجود درد 

خداجون شکر به خاطر اینکه می تونم شکرت کنم 

خدایا ( ........................................... 

شکر

شکر

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلـــــــــــــــــــــــــام به همه دوست جون های خوبم بغل

امروز روز تولد وبلاگمه !

تصمیم کبری گرفتم که هر سال واسش جشن تولد بگیرم ( کسی که واسه من تولد نگرفته تا حالا ) می خوام خوشحالش کنم

تولد تولد تولدت مبارک

مبارک مبارک

تولدت مبارک مبــــــــــــــــــــــارک 

بیا شمع ها رو فوت کن تا 100 تا زنده باشی 

 

 

(البته بگم ها من خودم خوب هم بشم وبلاگم رو جمعش نمی کنم آخه تازه کلی دوست پیدا کردم )

حالا به مناسبت کادو تولد وبلاگم ، قالبش رو عوض کردم خوشگل شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تولد ام اس رو جشن نگرفتم دیدین که ! تو اردیبهشت بود ولی خبری نبود ، حالا تولد این یکی رو جشن می گیرم .

کاش میشد تولد خودم رو هم جشن بگیرم همه رو دعوت کنم بیان واسم کادو بیارن نیشخند

کیک هم می دادم در ضمن زبان

حالا این فعلا کیک تولد وبلاگم :

حلا کادو هاتون رو ، رو کنید

همه تون رو دوست دارم یک عالمه   قد همه ی آسمونـــــــــا

خدا جونم خیلی دوستت دارم قلب

شکر ( ... )

شکر

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

سلام به همه ی دوستان گلم که همتون رو به اندازه همه ی آسمونا دوست تون دارم لبخند

ممنونم که بعضی از شما دوستان ابراز نگرانی کردید و جویای حال من شدید .

راستش رو بخواهید بدجوری حالم بده ناراحت خسته از همه ی تهمت هایی ناروایی که به من نسبت میدن و فکر می کنند من باعث بدبختی های اونها هستم ...

من آدمی هستم که همه ی دوستانم واسم محترم هستند ، خانم ها آقایون ... توی شهر بزرگی زندگی می کنم که به من یاد دادن با همه یک جور باشم و با همه یک طور رفتار کنم.

اندازه ی 200 تا شماره از آقایون داخل گوشیم ذخیره شده و همه ی آقایون هم کلاسیم هم شماره موبایل منو دارن که حتی بعضی ها شون هم شماره خونه ما رو دارن !!!!!

باهاشون همه جا میرم ، کوه و دشت و بیابون و بیرون واسه شام و ناهار و گردش و تفریح و نمایشگاه و ...

با خانم ها همین طوری ! اینطوری نیستم که بخوام به همه ی آقایون پشت کنم و به همه ی خانم ها رو کنم .

همه ی ما بندگان خداییم و همه ی ما حق انتخاب دوست و شریک زندگی داریم ناراحت

من نیازی به همسر ندارم چون خودم دستم توی جیب خودمه و همه کاری می کنم تا زندگی خودم رو بچرخونم !

اما حیف از این مردم بی مغز که میان و هزار و یک جور تهمت ناروا به من می بندن که میلو آدمیه که داره مخ مردان همسر دار رو می زنه تا زندگی شون رو به باد بده !!!!!

آخه چرا همچین فکری می کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه ی کسانی رو که مشناسم جلو چشمام و توی ذهنم آوردم تا ببینم میشه به کدوم یکی شون شک کرد ؟

ولی از خشم خدا ترسیدم و نخواستم که اسمش رو توی ذهنم ثبت کنم . می دونم فضوله و می خواد از اسرار زندگی من سر در بیاره و بفهمه من کجام و با کی هستم و چه می کنم و چه نمی کنم ؟

اما باید خدمت دوست گرامی ایگنور شده خودم عرض کنم : شما یی که با آی دی milo.kesafat به من پیام دادی و تهمت زدی ، من پیش خدا از شما شاکی شدم و به خدا گفتم همه ی گناهان من رو بنویسه به پای شما آخ

داخل فیسبوک یکی از آقایون که در حال متاهل شدن هستند به عنوان دوست شون add شدن و وقتی اسم من رو هم دیدن آمدن و به من تهمت زدن که میلو تو داری با آقایون ... که برای خودت شوهر پیدا کنی !!!!!!!!!!

من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا خاک بر سر هر کسی در مورد من اینطوری قضاوت می کنه . آخ

من اگر شوهر می خواستم که همون دوران دبیرستان ازدواج کرده بودم و تا الان صبر نمی کردم !

خدایا من می سپارم به خودت تا خودت جزای بد کاری این بندگانت رو بدی افسوس

خودت می دونی که من افکارم چیه ؟ من از ته قلبم ازت می خوام تا عذابی که واسه ی گناهان من در نظر داشتی رو به این دوست خوبم بدی تا بفهمه من کی بودم و چی شدم !

ضمنا من دوست پسری داشتم که اینقدر دوستش داشتم که اگر به من می گفت میلو بمیر می مردم گریه

امیدوارم هر کجا که هست سالم و شاد باشه . ( ر . ب . پ )

امیدوارم دوست خوبم " ق . ح . ب . خ " هم به خواسته دلش برسه که آرزوی قلبیه من اونه که خدا اونچه رو می خواد رو بهش بده ...

من با خدای خودم خوشبخت ترینم و نیازی به همسر ندارم ...

هرکس من رو می خواد باید عشق خدا رو در قلب من نصف کنه تا بتونه به من نفوذ کنه و الا ما رو به خیر و اونها رو به سلامت ...

خدایـــــــــــــــــــــــــــا اینقدر دوستت دارم که همین حالا حاضرم پرواز کنــــــــــــــــــم و بیام تو آسمونها پیش خودت تا اون روز که روزه حسابه بمونم ... گریه

خودت می دونی که من راست می گم و بس ، پس نیازی به اثبات حرفم به بندگانت نیست ...

خدایـــــــــــــــــــــــا شکر

شکر

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak