خاطرات من و ام اس

 

با کدامین رو ما روز شمارش باشیم 

عصرها منتظر صبح  وصالش باشیم ،

سالها منتظر سیصد و اندی مرد است 

آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم

یا مهدی ادرکنی

 


 

میلاد بقیه الله ، امام عصر و الزمان (عج) بر شما مبارک

 

با قرائت دعای فرج برای ظهورش دعا کنیم. باشد دلی بشکند و به حرمت دل شکشته اش منجی و آرامش جان بیاید.

التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٥ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

برخلاف اونچه که تو اذهان عمومی هست و همه تصور می کنن که خانم ها علاقه دارن برای یک عروسی رفتن از صبح تا شب حاضر شن نیشخند من اینو تکذیب می کنم

دلایلم هم برای اثبات این تکذیبم خودم ام

دیشب عروسی یکی از آشناها دعوت بودیم و من بدون توجه به زمان با یکی از دوستام قرار گذاشتم تا با هم بریم برای خرید مانتو !

وای که چقدر راه رفتیم که دوستم هم به صدا در آمد آخه مدلهاش هم زشتن هم اونقدرگرون که آدم دلش نمیاد اینهمه پول بده واسه نیم متر پاچه !

خوب راس می گم دیگه ! دروغ می گم ؟ نگران

قد که اندازه بلوزه و آستین هم اندازه بلوز آستین کوتاه  به قول یکی دیگه از دوستام فقط یک بلوز مردونه آستین کوتاه بردار بپوش برو تو خیابون همه فکر می کنن مانتو تنت کردی

خلاصه که پس از هزار کیلومتر نیشخند پیاده روی آخرش یک مانتو با شلوارش رو خریدم حدود 39000 تومن تازه بعد از کلی چک و چونه زدن و ... 

این مغازه دارها هم که برن بابا ! مانتویی که الآن داره میده 50 تومن 2 ماه دیگه که هم هوا خنک می شه هم از مد میره حراج می کنن به 20 تومن میدن

کلن همیشه همینه !

خلاصه که بعد از خرید کردن آمدیم سمت ایستگاه اتوبوس و از اونجایی که باید 2 تا اتوبوس تا خونه عوض می کردیم توی این ترافیک و شلوغی شهر ، همش به ساعت نیگاه می کردم

دوستم گفت : چی شده ؟ سوال

گفتم : آخه امشب عروسی دعوتیم

خلاصه چون مامان گفته بود اذان رو بگن نماز می خونیم میریم منم یه طوری رسیدم خونه که صدای اذان از بلندگوی مسجد شنیده میشد زبان

در رو باز کردم و رفتم تو ، لباسم رو عوض کردم و کیف و کفش مجلسی رو برداشتم و رفتم بیرون از خونه جای ماشین

یعنی تقریبا تمام طول مدت حاضر شدن من اندازه 15 دقیقه هم نشد

داخل مجلس هم که شدیم موهام رو دم اسبی بستم و رفتیم داخل و باز از اونجایی که ته موهام هنوز آثار دکولوره از های لایت های سال های قبل مونده بود و رنگ زمینه موهای خودم هم روشنه ( قهوه ای روشن و در بعضی جاها بیشتر به طلایی میره  ) و خیلی شانسی خوشگل شده همچنین اینکه نیاز به سشوار و ... هم نداره ینی کلن خوشم نمیاد ! خیال باطل زیاد به موهام نرسیدم نیشخند

وارد مجلس که شدیم من چون از آرایش کردن بدم میاد آرایش هم نکردم و همه خانم هایی که ما رو میشناختن گفتن میلو !!!!!!!!!!!!!! چقدر ناز شدیــــــــــــــــــــــــی 

آخه یک بلوز و تاپ کرم رنگ با یک دامن مخمل قهوه ای تیره کوتاه پوشیده بودم و من اصولا با لباس های کوتاه جوراب نمی پوشم زبان

همه هم می دونید که چند وقته دارم میرم پارک بدو بدو می کنم و خوب یکمی هم سایز کم کردم  و این خوب باعث شده بود تو چشم بیام البه خیلی چاق نبودم و سایز کم شدن هم محسوس نیست ولی خوب تو چهره ظاهریم بی تاثیر نبوده

خلاصه که همه کسانی که میومدن کمه کم رژ لب داشتن و سایه و خط چشم و ... که من اصلا از این چیزا خوشم نمیاد سبز

( البته به اعتقاد من یک خانم مهندس یا دکتر با شخصیت اصولا طرف آرایش نمیره  ) ( عقیده منه هـــــــــــــــــا به کسی بر نخوره ماچ )

خلاصه که مجلس نصفه نیمه بود آمدیم خونه چون من دیگه داشتم با اون همه اوج سر صدا می خوابیدم خمیازه

آقای داماد هم با عروس خانم تشریف آوردن و دور زدن و خوش آمد گفتن و یکم رقصیدن و شاباش جمع کردن و ... و کم کم آقایون تشرف آوردن کادو بدن و ...  خلاصه که مجلس شیرینی بود

لباس عروس و مدل موهاش و آرایش صورتش خوب بود ینی من کلن همه آدم ها به نظرم خوشگل میان قلب

حالا یکی خوشگله ، یکی خوشگل تره ، یکی خوشگل تر تره ، یکی دیگه خیلی خوشگله ! یکی خیلی خیلی خوشگله و لی ماشاء ا ...  

من وقتی این فیلم های خارجی رو نیگاه می کنم می بینم خانم های هنرپیشه یک ذره آرایش تو صورتشون نیست ! اصلا اون هیچی بگیم حالا گریم و ... دارن عروسی پسر ملکه انگلستان رو دیدم اون عروس ملکه انگلستان با اون یال و کوپالش هیچی آرایش تو صورتش نبود و موهاش هم درست نکرده بود .خیال باطل

با خودم عهد کردم من عمرا اگر ازدواج کنم پول به آرایشگاه نمیدم . خرج اضافه بی خود

چقدرم مایه افتخاره واسه خانم ها که واااااااااااااااااای ما 500 هزار تومن دادیم واسه آرایشگاه ، ما 300 دادیم ما 700 دادیم و ...

حالا هر کسی یه عقیده ای داره ولی من می گم به جا اینکه حالا 300 - 400 بدی به آرایشگاه پولت رو بده به یک آدم بیچاره که از گشنگی داره می میره .

به هر حال عروسی خوبی بود و از همه مهم تر حاضر شدن من نیشخند کلن من الآن تکذیب می کنم حداقل اگر بقیه از صبح تا عصر جلو آینه می باشند من نیستم

 

بازم خداروشکر دیروز روز با برکتی بود ، حالم خوب بود مشکلی نداشتم ، می تونم ببینم ، بشنوم ، راه برم ، بخندم ، بو بکشم ، دست دارم ، پا دارم و ...

خدا رو شکر می کنم بابت اینکه به من اجازه داده تا زیبایی های دنیا رو ببینم و لذت ببرم

خداروشکر می کنم چون هنوز زنده ام می تونم شکرش کنم

شکر

شکر

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند روز پیش داشتم دنبال یکی از وسیله ها می گشتم که یکی دو تا از کمد هام رو هم به همین هوا تر تمیز کردم

وای که چه چیزایی رو پیدا کردم خیال باطل  دفتر خاطرات دوران راهنمایی و دبستانم

آخ که چه روزگاری بود اصلا نمی فهمیدیم دنیا دست کیه ؟

به قول دوستم " ق " زمان ما که بچه بودیم سرگرمی مون این بود که بیاییم پوست آدامس جمع کنیم نیشخند

واااااااای که چقدر پوست شکلات کاکائویی جمع کرده بودم نمی دونم این همه سال چرا دور نریختمشون خنده

آخه اون زمان که من بچه بودم شکلات های کاکائویی مثل الآن نبود که . اولا خیلی بزرگ بود بعدم حتما حتما وسطش چیزی داشت

عسل ، مارمالات و ... من اون عسلی هاش رو از همه بیشتر دوست داشتم

پوست هاش هم خیلی بزرگ بود کاغذهای جیوه ای نبود مثل الآن یعنی بود هـــــــــــــا خیلی کم بود ، بیشتر بیشتر زرورق بود و پلاستیک های گل منگولی

خلاصه باز یک جعبه هم پیدا کردم توش پر دستمال کاغذی بود

یادم میاد هر جا می رفتیم مهمونی دستمال کاغذی هاشون خوشگل و گل گلی بود من یکی میاوردم با خودم خونـــــــــه

ای خدا چه دوران خوشی داشتیم ، به خدا اصلا فکر هیچی نبودیم حداقل من یکی !

یک عدد 5 ریالی هم پیدا کردم که دیگه الآن نیست کلن اون سکه را ضرب نمی کنن دیگه قهقهه

یادمه میرفتم مغازه خرازی جای خونمون یک دفتر دولوکس 200 برگ می خریدم 13 تومن 5 زار ( یا همون 5 ریال نیشخند ) بعد آقاهه می گفت : 5 ریالی مون طلب مون یادتون نره بیارید

حالا اون دفترها کمتر از 4 یا 5 هزار تومن نیست

وای وای چقدر خوش بودم ناراحت

تلفن نبود تو خونه ها !!!!!!!!!!! محله ما هم اون زمان ماشین زباله شهرداری نداشت ، اعضای محل پول گذاشته بودن یکی را آورده بودن زباله ها را جمع میکرد نفری یک دفتر هم داده بود علامت میزاشت واسه هرکی پول میداد

نفتی و گازی هم میومد نیشخند هرکدومشون آهنگ مخصوص خودشون را داشتن خیال باطل

بیست سال از اون زمان میگذره دارم کم کم وارد دهه ی سوم زندگی میشم و از اون روزها ففقط حسرتش واسم مونده

چقدر جوجه مرغ از نمکی ها خریدم و یک سری هم بود اردک خریدم

همه ی هوش و حواسم دنبال این بود که عروسکم چرا کثیف شده ؟ گردن بند رنگی رنگیم چرا نیست گم شده ؟؟؟؟؟؟؟ ای خــــــــــــدا نمی خوام عروسکم رو بدم به دختر عموم بازی کنه خرابش می کنه

وای که چه دورانی بود 

همش بابا واسم عسل می خرید واسه خواهرم قره قوروت   واسه من مربا می خرید واسه خواهرم لواشک

من از بچگی هم از چیزای ترش متفر بودم هنوزم که هنوزه میوه و غذاهای ترش نمی خورم فشارم هم میوفته پایین آخه

دوران کوکی من کجایی ؟ دلم واسه همه اون خوشی ها تنگ شده روزگار بی ریایی و بدون دروغ فقط میشه گفت یادش بخیر همین

امروز هم بعد این کمد تکونی ها نیشخند  بابا رفت واسمون بستنی خرید و من همونجا طبق عادتم خیلی ریلکس ، بستنی را به صورت لیسی خوردم

مامان و بابا داشتن میرفتن بیرون که به من گفتن : میلو نمیایی ؟ 

گفتم : نه من خوابم میاد خمیازه

آخه از کله سحر بیدار بودم ( گرچه صبح ساعت 10 اینا خوابیدم 12 بیدار شدم باز عصر هم 4 خوابیدم 6 پاشدم    ولی خوب دیگه ) خلاصه در حال لیس زدن ادامه بستنی بودم که دیدم وااااااااااااااااااااااااااای گوشی های مامان و بابا کنار هم روی کابینت آشپزخونه است و اونها هم حدود 8 یا 9 دقیقه ای بود که رفته بودن و خداروشکر که با ماشین نرفته بـــــــــــــــودن !!!!!!!!! 

سریع مانتو را پوشیدم و با نهایت سرعت دویدم طرفی که می خواستن برن ( چون می دونم مسیر رفت و آمدشون کجاس  عینک )

اندازه همه اون بدو بدو هایی که دور تا دور پارک میدوم دنبال مامان بابا دویدم

وای وای خوشبختانه سر خیابـــــــــــــــون دیدمشون حالا هر چی داااااااااااااد میزنم بـــــــــــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــــــا  اصلا صدام رو نمیشنوه گریه

خلاصه که تا جایی که توان داشتم باز دویدم و خوشبختانه مامان صدام رو شنید و بعدم هی قربون صدقم رفتن که وااااااااای دخترمون چه همه زحمت کشیده

منم از فرصت سوء استفاده تجاری کردم به بابا گفتم خسارت مصرف انرژیم رو بده

فقط شانـــــــــــــــس آورد توی خیابون بود و الا مگر من دست بردارم ؟

 

ای خـــــــــــــدا شکر چون وقتی شکرت می کنم به خاطر داده هات و نداده هات برکت به زندگیم میاد و من حس می کنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم

درسته اونطور که باید نمیشه شکرت کنم ولی همه ی اونچه که در وجودمه میدم برای اینکه تو از من بنده ی حقیر رازی باشی

خدایا شکرت من حالم خوبه و حالم تا آخر دنیا خوب می مونه

خدایا همه اونچه که واسم عزیز ترینه میسپارمش دست خودت ، چون می دونم تنها کسی که امانت رو بهترین نگهداری رو می کنه فقط تویی

خدایا شکرت به خاطر این روزهای گرم چون قدر روزهای سرد رو می دونیم

خدایا ( ... )

شکر 

شکر

شکر 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز حالم زیاد خوش نبود 

دیشب بدجوری دلم از دست اونایی که فکر می کردم ...

دلم خیلی گرفت. خوابم نمی برد و حدود ساعت 2:30 یا 3 بود که خوابیدم  هنوزم خوابم نمیبره ولی خوب چه میشه کرد ...

صبح ساعت 5:30 بیدار شدم و آمپول رو از یخچال بیرون آوردم و طبق هر روز گذاشتمش زیر پتو که داغ بشه ! تقریبا نیم ساعتی گذشت ، بعد هم آماده اش کردم تا تزریق رو انجام بدم.

امروز نوبت شکم بود اونم طرف چپ ناف

وقتی سوزن رو خواستم وارد شکم کنم بد جوری سوخت واسه همین همون سر سوزن رو در آوردم و دوباره یک نقطه دیگه زدم بازم بدجوری می سوخت و کلی اذیت شدم ، چون دستم هم می لرزید به خاطر اتفاقاتی که واسم افتاده بود و یکمی عصبی شده بودم

خلاصه که با هر زوری بود و با سلام و صلوات سوزن رو وارد کردم و تزریق رو شروع کردم گریه خیلی سوخت !!!!!!! خیلی !

به عمرم اینهمه سوزش نداشتم موقع تزریق بتافرون

وای خدا نگران نیگاهه درجه بندی روی سورنگ میکردم و می دیدم واااااااااااااااااااااای هنوز مونده ! چرا پس تموم نمیشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخ

ذره ذره پیستون سرنگ رو فشار دادم تا مایع کاملا تزیق شد و تموم شد . حالا نوبت شمارش بود

1

2

3

...

14

15

ای خدااااااااااااااااااا چقدر می سوزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه

چند ماهه که دیگه روی شکم رو با دستگاه نمی زنم. خیلی دردم میگیره واسه همین با دست تزریق می کنم

موقع خارج کردن سوزن هم دردش زیاد بود و چون کلن بهتره که عمودی تزریق بشه که خیلی سختم بود .

امروزم بالاخره تموم شد خوشبختانه محل تزریق زیاد دردناک نشده و می شه باهاش کنار اومد. مخصوصا الان که هوا گرمه زیاد دردش ثابت نمی مونه فقط بیشتر وقتی هوا خیلی سرده درد داره افسوس

فکر نمی کنم امشب هم خوابم ببره ولی قرص اگزازپام 10 میلی دارم می خورم حتما خوابم می گیره

الآن حالم خوبه مشکلی ندارم و راحت امروز رو به شب رسوندم .

تصمیم دارم برای ارشد بخونم . ببینیم خدا چی می خواد ؟ لبخند

 

شکر می کنم خدا رو اما نمی گم برای چی ، چون دوست دارم دعا و شکر امشبم فقط ماله خودم باشه و خدای خوبم

خداجونم ...

شکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۸ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند روز پیش یک بحثی رو خوندم توی یکی از سایت ها که دوستی قصد داشت بره سفر خارج از کشور و قرار بود اونجا به عنوان دانشجو درس بخونه ! اما ام اس داره خیال باطل

پرسیده بود چطوری میشه دارو رو با خودم ببرم ؟

یک عالمه جواب های جور به جور بهش دادن و نمی دونم چه کرد بنده ی خدا ولی خوب چند روزه به فکرش رفتم متفکر که آیا میشه واسه ی ما بیماران ام اس یک کارت هوشمند بین المللی درست کنن که نه تو فرودگاه ایران نه خارج از کشور مشکلی واسه حمل دارو نداشته باشیم ؟

البته نمی دونم شاید هم باشه ولی من در جریان نیستم ! یکمی هم جستجو کردم چیزی با این رابطه پیدا نکردم

شما چیزی می دونید ؟ سوال اگه نیست بریم ثبتش کنیم

 

ای خدا شکر چون امروز هم مثل روزهای قبل پر از برکت بود واسم

شکرت می کنم ، ولی نمی دونم این همه مهربونی های تو رو چطوری باید شکر گذاری کنم که لایق خداییت باشه

واقعا شکرت واسه ی همه ی خوبی هایی که برام تو زندگیم قرار دادی و حتی به خاطر اون چیزایی که من فکر می کنم بده !

شکر

شکر قلب

و واقعا شکر بغل

(خداجون می خوام فراموش کنم اونی رو که خودت می دونی ... کمکم کن )

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٥ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak