خاطرات من و ام اس

واااااااااااای سلام به دوست جون های خوب خودم بغل

امشب نتیجه ارشد تشریف آورد و من قبول نشدم وای وای وای چقدر با دوستام خندیدیم با این درصد های بسیار بالایی که زده بودیم تابلو بود همگی از دم MIT قبولیم

فقط نمی دونم چرا یکی از دوستان گریه کرد ؟ فکر کنم زیادی ذوق کرده بود  

به هر حال خداروشکر ما که قبول نشدیم دهن بعضی ها بسته شد

ای خدا حکمتت رو شکر

لطفت رو شکر

مهربانیت رو شکر

بزرگیت رو شکر

شکر ... ماچ

شکر ... قلب

شکر ... بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

راستش نمی خواستم به این زودی آپ کنم ولی یک دوست جان خوب نظری برام ارسال کرده بود که دلم نیومد فقط به طور خصوصی پاسخ دوست جون رو بدم لبخند

ایشون پرسیده بود :

سلام
من مبتلا به ام اس نخاعی هستم.به تدریج توان حرکتی خود را از دست دادم تا 3 سال قبل که بر اثر انفلوانزا دچار حمله شدید و نهایتا فلج شدم.داروها روی من اثری نداشتند و کورتن تنها میتواند رخوت شدید حمله را رفع کند.اخیرا پلاسمافرز را به من توصیه کرده اند البته دوستان.دکتر هم میگوید ضرری ندارد.به نظر خودم انفلوانزا روند بیماری را تسریع کرد ولی تغییری در ان ایجاد نکرد.بعد از زمینگیر شدن هم یک حمله داشتم که با دریافت دوز بالای کرتن رفع شد و اثر خاصی نداشت.در یک و نیم سال گذشته هم حمله ای نداشتم و وضعیتم تغییری نکرده است.چند سوال دارم 1- هزینه کلی 2- ایا ضروریست در بیمارستان بستری شد 3-اگر مطاله داشته اید پلاسمافرز در مورد من میتواند موثر باشد.خودم این طور فکر نمیکنم.
به این دلیل از شما نظر میخواهم که از درمان های شانسی جز هزینه نتیجه ای نگرفتم. ضمنا تجربه شما برای من ارزشمند تر است تا توصیه دوستان.
شاد باشید و سلامت

نویسنده: اسماعیل

 

اما جواب :

سلام به شما دوست جان عزیز . راستش من سال گذشته تابستون بود که قبل شروع تزریق آمپول و با دو دفعه پالس تراپی بینایی چشمم رو از دست دادم و وقتی پزشک ام رو عوض کردم پرشک جدید به من گفت برو برای پلاسما فرز. پلاسمافرز نیاز به بستری شدن نداره و مثلا اگر 5 جلسه باشه شما تشریف میبرید بیمارستان و عمل پلاسمافرز رو انجام میدین و باز میایید خونه و برای فاصله بین جلسات هم پزشک تون باید تصمیم بگیرن. مثلا من 5 جلسه روز در میون بودم و کسی رو میشناسم که 10 جلسه بود هفته ای 1 روز و ... اما برای هزینه من راستش رو بخواهید برای 5 جلسه حدود 2 میلیون برام تموم شد که البته اگر بیمه تکمیلی باشید هزینه آلبومین ها بهتون بر می گردونن ! چون بیشترین هزینه مربوط به آلبومین هست. ست تزریق هم پارسال حدود 103 هزار تومن بود که برای هر جلسه ست نیازه . اما در مورد تاثیر پلاسمافرز راستش رو بخواهید من دیدم کسانی که فلج بودن و براشون تاثیر داشته و کسانی که خوب نشدن . راستش من نمی تونم به اطمینان بگم 100% خوب هست ولی اکثر کسانی که رفتن راضی بودن. درد زیاد داره ولی من خوب شدم و الآن دیگه مشکلی ندارم ( منظورم مشکل بینایی هست ) بازم هر طوری که صلاح می دونید عمل کنید دوست عزیز.

و این هم یک توضیح کلی برای کسانی که واقعا قصد دارن پلاسمافرز رو انجام بدن :

برای این کار اولین کاری که از شما می خواهند اینه که باید 4 تا آزمایش خون بدید ، آزمایش های : HIV ، HTLV-1 ، HBSAg ، HCV که آزمایش ایدز و هپاتیت ب از همشون مهمتره !
واسه این کار شما رو معرفی می کنن پیش یک دکتر کلیه که این آزمایش ها رو براتون تجویز کنه ، من رفتم پیش یک خانم دکتری به نام ناظمیان که از طرف دکتر خودم معرفی شده بودم ، پزشک کلیه بود .
بعد از اون باید یک سری تجهیزاتی رو تهیه کنید چون بیمارستان هزینش رو قبول نمیکنه ، البته من به بیمارستان دولتی معرفی شدم و اونجا طوری بود که همه وسایل مورد نیاز رو خودم باید تهیه می کردم ، یک پزشک دیالیز هم تو بخش بود که نسخه مربوط به دارو ها رو برام نوشت و من تهیه شون کردم .

دارو ها اینا بودن :
برای هر دفعه انجام عمل پلاسما 6 عدد آلبومین ، سه تا سرم 1000 cc نرمال سالین ( فکر کنم اسمش همین بود ) یک عدد آمپول هپارین 10 هزار ، یک عدد آمپول کلسیم 10% .

ست وسایل :
بگ ادراری 1
سه راهی آنژیو کت
ترس سرم
آنژیوکت خاکستری
تروس خون
محلول ضد انعقاد خون
آنتی کواگولانت

باید برید بخش دیالیز بیمارستان و وقت براتون بزارن ، معمولا 3 جلسه بیشتر نمیدن منتها دکتر من برای من پنج جلسه تجویز کرده بود .
آمپولهای آلبومین هر دونه اش 50 هزار تومن هست که باید برای تهیه اش برید اداره بیمه خودتون ( تامین اجتماعی ، خدمات درمانی و ... ) تاییدش کنند تا داروخانه دارو رو بهتون بده ، تازه اگر شانس بیارید داشته باشن ، چون واسه من به سختی گیر اومد .
آمپول هپارین 10 هزار هم کم پیدا میشه ، 25 هزار زیاده ولی 10 هزارش یکم کمه و تو داروخانه های دولتی باید دنبالش باشید ، ولی کلسیم هست و مشکلی نداره !

یکمی درد داره ولی درد بیشتر برای جلسه اولش هست و جلسه های بعدی براتون عادی میشه ، قدرت بدنی خیلی مهمه !
من قدرت بدنیم ضعیف هست و کلن چون غیر از ام اس بیماری دیگه ای دارم که جلو اشتهام رو میگیره و نمی تونم غذا درست بخورم مشکل داشتم . ولی کسانه دیگه ای بودن بدون مشکل میومدن و میرفتن بدون هیچ صدایی smiling

الآن که خودم رو با پارسال مقایسه می کنم ، میبینم هم از لحاظ تعادل داشتن و هم از لحاظ سر گیجه ها و هم بیناییم که کلن نابود شده بود و گاهی درد پشتم که بیشتر شبها تا صبح تا امانم نمی داد بخوابم ، واقعا بهتر شدم ...
لرزش دستام از بین رفته و آرامش بیشتری دارم و بهتر می تونم تصمیم گیری کنم love28

ام اس یک بیماری ای هست که شاید تا ته عمر باهاتون همراه باشه شایدم به زودی درمان قطعی ای براش پیدا بشه و همه خوب شن ، اما من باهاش کنار اومدم که اگر نمیومدم وضعم بدتر میشد و 100% مطمعنم که پیشرفت می کرد و شاید الآن حتی ...

همیشه کاری که پزشک تون بهتون پیشنهاد میده رو قبول کنید که انجام بدید مگر اینکه حس کنید با انجامش وضعتون بدتر میشه.
پیشنهاد من به شما دوست گرامی این هست که اگر پزشک تون براتون پلاسما رو تجویز کرده حتما انجامش بدید و از آلبومین و داروهای مصنوعی که جایگزین پلاسمای خون خودتون میشه ترسی نداشته باشید .

این کار هیچ عوارضی نداری و فقط در طی عمل پلاسما باید میزان آهن خون و اومگا3 و پروتئین خون تون رو با هر نوع غذایی جبران کنید ، تخم مرغ ، شیر ، لبنیات ، گوشت ، آب گوشت ، کباب مرغ ،سوپ مرغ ، ماهی فراوان ، میوه جات مثل موز و پرتقال و هلو و شلیل و انگور و خربزه و ... کلن هر نوع میوه که تو تابستون فراوون هست ، همه اینا باعث میشه تا قدرت بدن تون بره بالا و تحمل براتون بسیار زیاد میشه .

امیدوارم تونسته باشم پاسخ کاملی بدم icon_question

بازم میگم این عمل هیچ ترسی نداره و با خیال راحت برید انجامش بدید اگر دوست میدارین agreement2 ( من که راضی ام )

 

ای خدا شکرت که من حالم الآن خوبه ومثل پارسال نیستم که نمی تونستم حتی جلوم رو ببینم قلب

شکر به خاطر همه اتفاق های خوب و بد که برام شده خاطرات و تجربه زندگی ماچ

شکر به خاطر اینکه به من درس ایستادگی و صبر دادی و حالا می تونم خیلی چیزا رو تحمل کنم بغل

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز بعد از هزار سال نوری رفتم با یکی از دوستان خوبم پارک نیشخند

صبح از ساعت 5 صبح بیدار بودم و برای خودم یک سری صبحانه نیمه کامل درست کردم و خوردم ( شیر و شبر کاکائو و شکلات صبحانه و پنیر و ... ) خلاصه که با معده ناخالی پاشدم و لباس ورزشی رو پوشیدم و حدود ساعت 6:30 از خونه خارج شدم و رفتم به سمت ایستگاه اتوبوس

قرار بود این دوستم هم راس همون ساعت بیاد و با هم بریم سمت پارک . البته این دوست خوبم در مورد ام اس من چیزی نمی دونه خلاصه که اتوبوسی که اومد با اینکه خلوت بود ولی جا واسه نشستن نداشت متاسفانه ، منم همه ی سعی خودم رو کردم که طوری بایستم که دوست جونم متوجه نشه

بعد از رسیدن به پارک حدود نیم دور که دور پارک زدیم به دوستم گفتم : حاضری بدوییم ؟

گفت : آره

خلاصه هنوز 4 قدم نرفته بودیم گفت : خسته شدم تسلــــــــــیم نگران

گفتم : باشه

باز تند تند قدم برمیداشتیم و می رفتیم که من باز گفتم : بدوییم ؟ سوال

دوستم گفت : باشه ناراحت

باز 4 قدم دیگه رفیتم گفت : خسته شــــــــــــــــــدم گریهبدنم نمیکشه تو عادت داری من نمی تونم گریه

گفتم : باشـــــــــــه

خلاصه تقریبا 2 دور ، دور پارک دوییدیم که میشد حدود 7 کیلومتر چون هر دور پارک 3500 متر هست و 2 دورش میشه 7000 متر که همون 7 کیلومتره

بعد از این ورزش کردن ها ( مثلا نیشخند ) اومدیم سمت خونه و بازم سوار اتوبوس شدیم و ساعت حدود 8:30 رسیدم خونه خیال باطل

با خودم فکر می کنم که چطور من با وجود ام اس مشکلی نداشتم ولی این دوست خوبم ... ؟شاید البته من از وقتی ام اس گرفتم بیشتر ورزش می کنم و آمادگی بدنیم بیشتر از این دوستم هست

 

بازم خداروشکر که اجازه ندادم ام اس من رو از پا در بیاره 

خداروشکر که من روحیه رو مثل بعضی ها نباختم

خداروشکر من از خیلی ها که سالم اند بیشتر می تونم کار و فعالیت کنم

خداروشکر ...

خداروشکر ...

...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٧ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند روز پیش یک فرصتی پیش آمد تا دوباره به اتفاق خانواده خوب و مهربونم بریم به سمت اون خونه مون
بساط رفتن رو آماده کردیم و وسایلی رو که نیاز داشتم هم همراه خودم بردم البته خیلی کمتر از دفعه ی قبل چون این بار ماشین جا نداشت
خلاصه که وقتی به اونجا رسیدیم هوای خونه فوق العاده گرم بود و تا وقتی درها و پنجره ها رو باز کردیم تا هوا خنک بشه سه یا چهار ساعتی طول کشید. خیال باطل
البته چون طرف شب رسیده بودیم بازم هوا به گرمی صبح نبود . ولی توی راه چون گرما خورده بودیم من اصلا میل به غذا خوردن نداشتم واسه همین یک کاسه کوچیک ماست برداشتم و با نون خوردم و سرمای ماستی که از داخل یخچال برداشته بودم دلم رو حال آوردخوشمزه ولی خوب ماست رو همه می دونن وقتی مصرف می کنی سریع خوابت می گیریه منم فورا خوابم گرفت و تا صبح تخت خوابیدم
صبح طبق عادت چند ماهه رفتم و آمپولم رو از داخل یخچال در آوردم و رفتم توی اتاقم طبقه بالا بساط تزریق رو آماده کردم و آمپولم رو زدم
وای که چه هوای لطیفی بود ، نسیم صبح گاهی که میومد واقعا از هوای آلوده و سنگین شهر صد هزار برابر بهتر بود
هوای اونجا فوق العاده گرم بود و رطوبت هوا طوری بود که وقتی اندازه 1 سانت خاک باغچه را می کندی خاک های زیرش کاملا خیس بود به بابا گفتم : بابا اینجا مثل اینکه اصلا نیازی به آب دادن درخت ها نداره نیشخند
خلاصه نمیشد توی گرما بمونی و باید حتما لباست نازک می بود تا بتونی اونجا نفس بکشی و فکر می کنم هرچی به سمت تابستون بریم گرمای هوا اونجا بیشتر و بیشتر میشه 
باغچه با اینکه اون دفعه قبل کلی علف زدایی نموده بودیم با خانم مهمون ولی این سری هم پر از علف شده بود و منم که عشق باغبونی باز پاشدم رفتم وسط باغچه منتها این دفعه خاک رو خیس نکردم و فقط آروم ، آروم با بیلچه میزدم زیر ریشه علف ها و تا اونجا که شد و گرما بهم اجازه داد علفهای هرز رو از ریشه کندم  لبخند
بعدش هم از خستگی اومدم داخل و دست و روم رو که سشتم رفتم و یکمی استراحت کردم و بعدش یک قرمه سبزی باحالی با مامان پختیم که انگشتان مبارکتان را می خوردین
وای که چقدر خوش گذشت و منم بعد از ناهار خوب خوابیدم و بعدش هم رفتم اتاق بالا و یکمی تمیز کاری کردم و نشستم به خوندن کتاب
یکی دو ساعتی گذشت که بعد از ظهر شد و باز مرغ و خروس های همسایه ها رفتن وسط کوچه و بوقلمون و اردک و ... وای که چه صحنه های خنده داری بود
حیف شد که طرف عصر باید به سمت خونه حرکت می کردیم و الا خیلی خیلی دوست داشتم کاش میشد یک هفته تمام اونجا بمونم و از طبیعت سبز و هوای پاک لذت ببرم
موقع برگشتن تا نصفه راه که اومدیم بابا کنار جاده توقف کرد و به من گفت : میلو پاشو بیا پشت رل
توی دلم گفتم : تعجب استرس
ولی ظاهرم رو ریلکس نشون دادم و پاشدم رفتم پشت فرمون و گفتم : بابا من تند میرم هــــــــــــــــــا 
بابا گفت : اوکی ابرو
و مامان رفت عقب و بابا روی صندلی جلو نسشت و تقریبا 10 کیلومتری رو با 70 یا 80 رفتم که بابا گفت : تو هنوز اونقدر وارد نیستی با 60 تا برو منتظر که اگر یکی پیچید جلوت بتونی ماشین را کنترل کنی.
خلاصه که باز گفتن نیگه دار میلو جان بسه دیگه
منم گفتم : باشه مژه
مامانم هم همش می گفت : ماشاء ا... دخترم به به چه خوب رانندگی می کنی و ...
منم هی تو دلم ذوق مرگ شدم
یه چیزی حدود 60 یا 70 کیلومتری به خونه مونده بود که تقریبا همه جا تاریک بود و فقط چراغ های ماشین ها بود و هر از چند گاهی هم چراغ های بزرگ راه که که نصب شده بود مسیر رو روشن می کرد بازم بابا کناری توقف کرد و گفت : میلو پاشو بیا من خسته شدم خمیازه
مامان ایندفعه گفت : وااااااااااااااااااااااای شبه این بچه می تونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ استرس
بابا گفت : آره ، چیزی نیست که فقط میلو یواش بری هـــــــــــــــــــــــــــــــــا چشمک
گفتم : باشه عینک و نشستم پشت فرمون و ماشین را راه انداختم و زدم دنده یک و دو و سه و چهار و خلاصه با کمال خونسردی زدم 5 که دیگه بابا گفت : نـــــــــــــــــــــــــــــــــه
برگردوندم باز روی 4 و ایندفعه دیگه بابا رو دیدم خیالش راحته با 100 تا میرفتم و 5 یا 6 باری هم سبقت گرفتم 
وااااااااااااااااااااااای جای خواهرم خالی بود که وقتی اون می نشست پشب فرمون به بابا می گفت بابــــــــــــــا دنده را عوض کن که من قاطی می کنم
خلاصه یک 40 - 50 کیلومتری را اومدم و نزدیک شهر که رسیدیم بابا گفت بسه دیگه پاشو و منم گفتم : اوکی
به محض اینکه رفتم عقب مامان به بابا گفت : دیدی با 100 تا میرفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه
بابا گفت:
منم یهو انگاری همه ی خواب های دنیا رو جمع کردن تو چشم خوابم برد و تا خونه خوابیدم خواب

ای خدا جون شکر به خاطر مامان و بابای به این خوبی که بهم دادی
خداجونم شکر به خاطر همه ی خوبی هایی که به من دادی
خدای مهربونم شکر چون وقتی از خواب بیدار میشم و می گم : صبح به خیر خدای مهربونم تا آخر شب فقط برکت و شادی مهمون خونه دلم میشه
خدایا شکر اگر من ام اس گرفتم که چیزهایی رو از دست دادم عوضش چیزهایی خیلی خیلی بیشتری از قبل به دست آوردم
خدای خوبم ، خدای مهربونم ، شکر
شکر قلب
شکر بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند وقتی میشه که یکی از دوست جون های کاملا بی ادب حرفای رکیک و زشتی بار من میکنه ، مثل دروغ گو . آدم کثیف و ...

نمی دونم چرا ؟ سوال واسه ی همین تصمیم کبری گرفتم نیشخند دیگه کامنت ها با تایید داخل وبلاگ نمایش بدم .

اینقدر از این آدم های بیکار بدم میاد که به جای دنبال کار بودن و زندگی چرخوندن ، همش میان برای من کامنت عاشقانه میدن و باز میان هرچی فحش و ناسزا هست بار من می کنن منتظر

راستش یک انسان بسیار خوب روانشاسی میگه که : کسی رو نفرین نکن ، به جاش براش دعا کن ...

حقیقتش من از دست این انسان محترم بیکار خسته شدم و کم کم دارم به این فکر میوفتم که آدرس این وبلاگ رو عوض کنم . خیال باطل

نظر شما چیه ؟

ای خدا شکرت من اینقدر صبر دارم که دوست ندارم آبروی انسانی ریخته بشه قلب

خداجون شکرت به خاطر اینکه یاد من دادی صبوری یعنی چی ؟ بغل

شکر به خاطر همه ی خوبی هات و همه ی نعمت هات ماچ

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز با اینکه داشتم از درد چشم توی دلم فریاد میزدم اومدم پای کامپیوترم تا سفارش هایی که برای کار بهم شده بود را تموم کنم که گفتم حالا بزار برم داخل وبلاگم و نظرات رو جواب بدم

یک نظری رو دیدم که مربوط به پست های اولی من که من فقط در مورد دیابت اندازه 1 خط توش نوشته بودم متفکر

دوستی گفته بود :

دیابت هم بیماری نیست که نشه کنترلش کرد من خیلی از این مطلبتون تعجب کردم که این طوری در مورد ما دیابتی ها حرف میزنید و طوری کیگید که انگار نمیشه با دیابت زندگی کرد من هم 19 سالمه و دیابت نوع 1 دارم و خدا رو شکر کنترلش کردم همون طور که شما دوست دارین جامعه شما رو سالم بدونه ما هم دوست داریم عادی بدونه در حالی که اگه کنترل بشه ما هم هیچ فرقی با دیگران نداریم همه جا میتونیم بریم و همه چی میخوریم در کل شما چیزی رو که برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم نپسند در کل گفتم تا دید جامعه رو نسبت به دیابت عوض کنم . امیدوارم اون رو اصلاج کنین و همیشه سالم باشید

نویسنده: امیر

 

من پاسخ ایشون رو دادم ولی اینجا هم می نویسم قضاوت با شما دوستان خوبم ، ببینید من دروغ می گم ؟  چشم

 

پاسخ:

 

بله . ولی داخل فامیل ما دیابت ارثی وجود داره که انسولین تزریق می کنن و کلن لب به مواد غذایی شیرین نمیزنن . دوست عزیزم من اگر داخل فامیل بگم ام اس دارم همه اول به پاهام نیگاه می کنن و بعد از چند دقیقه هم شروع می کنن به گفتن اینکه آره فلانی هم بوده ام اس داشته الان فلج هست و ... ولی اگر بگم منم دیابت دارم چون بیشترشون دارن و می دونن چیه میگن خوبه طوری نیست ... به هر حال شما مجبوری یک سری رژیم های غذایی رو در نظر بگیری ولی من نه ! اینم انکار نمی کنم که هر بیماری ای انواع داره و می تونه نوع خوب و بد داشته باشه.

من اگر دروغ گفتم شما هم نظر بدید که میلو چرا دروغ میگی ؟ جای این دو تا برعکس هست و نباید بگی ام اس بهتر از دیابت هست اونوقت من میام یک پست جدید مینویسم که " ببخشید دوست جان من شرمنده ام دیابت بهتر از ام اس هست "
دیابت داریم که فقط قرص مصرف می کنه و دیابت داریم که هفته ای 3 روز میره برای دیالیز و دیابت داریم که روزی 4 تا انسولین میزنه و دیابت داریم که فقط رژیم غذایی رو رعایت می کنه و حالشون هم خوبه .
ام اس هم همینطور هست ! ام اس داریم که بعد از 3 - 4 سال فلج میشن و ام اس داریم که مثل خودم حمله به چشم میشه و و ام اس داریم که فقط بی حسی یا به قول خودشون سر شدن دست و پا رو داره و ...
نمیشه گفت کدومش بدتره و کدومش بهتر آخ ولی در کل برای ام اس ممنوعیت مصرف غذا وجود نداره به غیر از اونهایی که دوست دارن برن دنبال رژیم غذایی و الا دیابت تا اونجا که من می دونم کوچکترین بی توجهی باعث بروز مشکلات بدی میشه.
بازم خداروشکر که درمان همه ی بیماری ها هست و من و امثال من می تونیم ازشون استفاده کنیم
خداروشکر که من حالم خوبه و دوست ندارم دوستان خوبم هم ( از جمله دیابتی ها ) حالشون بد بشه
خداروشکر که من درد چشمم زیاده ولی این دوست عزیزم حالش خوبه قلب
خداروشکر که جامعه به من میگه فلج ولی به این دوست خوب مون میگه : این که چیزی نیست ، مهم نیست تو خوبی بغل
خداروشکر که وقتی کسی می فهمه من ام اس دارم حاضر نیست با من ازدواج کنه ولی وقتی بفهمه این دوست خوبمون دیابت داره میگه طوری نیست میشه زندگی کرد مژه
و خداروشکر ...
و خداروشکر ...
و خداروشکر ...
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٦ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز نوبت دکتر داشتم ، راستش دیشب به سختی خوابم برد و نتونستم خوب بخوابم ناراحت
آزمایش خونم رو چند روز پیش از بیمارستان گرفته بودیم و مامانم دیده بود و گفت : طوریت نیست   همه چیز طبیعی و نرماله
ولی با این حال یکمی مضطرب بودم ، چون دلم نمی خواست داروم عوض شه ! نگران
خیلی جالب بود چون حس و حالم شبیه اون روزها شده بود که صبح زود بیدار میشدم و میرفتم برای پلاسمافرز

خیلی زود گذشت انگار که همین یک ساعت پیش بود
خیلی تعجب کردم چون واقعا خیابون ها واقعا خلوت یود تعجب و حتی داخل مغازه ها هم کسی زیاد برای خرید نیومده بودسوال
بدون معطلی و ترافیک به مطب دکتر رسیدم و با مامان رفتیم بالا ولی باز با کمال تعجب داخل مطب هم زیاد شلوغ نبود تا من پرونده ام رو روی میز منشی گذاشتم گفت : وقت داشتین ؟ متفکر
گفتم : بله ! شما برای ساعت 12:30 برام وقت ملاقات گذاشتین لبخند
گفت : ابرو
باز گفت : حالا فعلا برو اتاق معاینه تا ببینم دکتر چی میگه ؟ آخه امروز بیمار ویزیت نمیکنه !

گفتم : ... چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب

خلاصه چیزی نگفت و پرونده رو برداشتم و بردم اتاق معاینه و یک سری چیز میز پرسید و بعد هم فشار خونم رو گرفت و بعدش رفتم بیرون منتظر تا برای رفتن به اتاق دکتر صدام کنن که هنوز ننشسته بودم منشی گفت : خانم بفرمایید داخل
من : ابله
مامانم : سوال
رفتیم تو اتاق دکتر و با همون حالت مهربون همیشگیش گفت : حالت چطوره دخترم ؟
گفتم : خوبم آقای دکتر ممنون مژه
گفت : دگیه تب نمی کنی ؟ مشکلی نداری ؟
گفتم : نه دیگه ، خیلی وقته که تب نمی کنم هورا فقط گاهی اگر جای خوابم سفت باشه تا چند لحظه نمی تونم تکون بخورم بعد از بیدار شدن ! همین

دکتر :
بعد آزمایش خونم رو بهش نشون دادم گفت : بــــــــــــــــه عالیه !
گفتم :
و دوباره 4 تا نسخه نوشت که یکیش مروط به داروهای معمولی بود مثل امگا3 و ... و 3 تای دیگش هم مربوط به بتافرون خیال باطل
خلاصه که رفتیم طرف داروخونه و بدون معطلی دارو را حاضر کردن و اسمم رو صدا زدن و دارو را گرفتیم و اومدیم خونه
تا آخر شب هم این آرامش امروز همراهم بود و خیلی احساس سبکی می کنم

چی بگم ؟ غیر از شکر خدا چیز برای گفتن نیست چون وقتی میگم خدایا شکرت قلب انگار همه ی ثروت دنیا رو میریزن توی دلم و اینقدر با آوردن اسم خدا انرژی می گیرم که هیچ دارویی نمیتونه جاش رو بگیره
واقعا از ته قلبم میگم خدا جونم خیلـــــــــــــی دوستت دارم منو تنها نزار که همیشه توای پناه من

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند روز پیش با خانواده محترم تصمیم کبری گرفتیم بریم سفر و دوباره رفتیم سمت همون خونه که گرفته بودیم
تا کلی آب و هوا عوض کنیم و ایندفعه چون من یکمی به هوا شک داشتم نمی دونستم گرمه ؟ سرده ؟ اون کیف حمل دارو بزرگه را برداشتم و توش رو پر وسیله کردم و آخرم آمپول رو گذاشتم تو کیف دستگاه تزریق
کیف به اون بزرگی رو انداختم پشتم و یک ساک دستی کوچیک هم برداشتم و به بابا گفتم بابا اینا وسایل منه
بابام : منتظر
تازه من که خوب بودم که ، خواهر و داداش و مامان رو اگر می دیدین که کلی 
خلاصه که جمع کردیم و رفتیم سمت خونه طبق معمول بابا کله سحر همه را بیدار کرد و کلی توی راه خوابیدم تا رسیدیم در خونه و رفتم اول مکان آمپولم رو درست کردم و بعد هم اومدم پایین وسایل رو چیدیم مژه
چون این دفعه مهمون هم قرار بود بیاد واسه همین یکمی مجبور شدم وسایلم بیشتر مخفی کنم ولی مهم نبود چون نمی فهمید که اینا چیه نیشخند
خلاصه ما ساعت 9 رسیدیم و مهمونها هم ساعت 1 رسیدن و بعد از کلی حال و احوال بساط ناهار رو برپا کردیم و ناهار رو خوردیم منم حوصله ام سر رفت پاشدم رفتم وسط باغچه شروع کردم به بیل زدن
حالا بیل نزن ، کی بیل بزن خنده کلی هم هوا گرم بود ولی خیلی حال کردم قلب از بس عرق کرده بودم فکر کنم 20 کیلو وزنم کم شد قهقهه
خلاصه که هر چی علف بزرگ بود در آوردم البته خانم و آقای مهمون هم راه حل پیشنهاد دادن که اینطوری کن بهتره و اون طوری کن راحت تره و ...
خلاصه که بعد از کلی بیل زدن و علف کندن نیگاه سر رو روم کردم دیدم کلن گل خالی شدم از اونجایی که خاکش هم خاک رس هست کلن با دمپایی نمیشه راه رفت 40 دفعه پا برهنه توی باعچه مجبور شدم راه برم اخه دمپاییم گیر میکرد و میچسبید به زمین باغچه ما هم مجهز از لحاظ همه چی
دیدم اینطوری نمیشه گشت ، رفتم لباسام رو عوض کردم و پودر لباس شویی بود و برداشتم و لباس ها رو با دست !!!!!!! شستم و پهن کردم !
بعد از اون هم رفتم تو اتاق دیدم همه خوابن ولی از اونجا که من هنوزم پشتم درد داره می ترسیدم روی جای سفت بخوابم واسه همین 2 تا پتو برداشتم و انداختم زیرم و خوابیدم . راستش وقتی روی جای سفت می خوابم وقتی بیدار میشم کلن بدنم حالت فلج می گیره و تا یکی دو دقیقه نمی تونم دیگه بلند شم نمی دونم دیگه این چه صیغه ای هست ؟ سوال
خلاصه عصر بیدار شدم باز به همراه خانم مهمون و خواهرم و مامانم پاشدیم رفتیم تو باغچه و کلی علف کندیم و همسایه هم از اون بالکن خونشون ما رو دید و واسمون وسیله باغبونی فرستاد
خلاصه که تا اونجا که میشد علف های هرز رو از ریشه در آوردیم ولی زیاد بود واسه همین گذاشتیم تا دفعه های بعدی درستش کنیم خیال باطل
ساعت 6:30 بود که به اتفاق خانم مهمون رفتیم یخچال خریدیم و یک سری چیز میز واسه خونه و وسایل آش رشته خوشمزه

آخه من عاشق رشته ام و قرار بود کلن جمعه آش رشته درست کنیم
خلاصه شب ساعت 9 رسیدیم خونه و شام رو خوردیم و خوابیدیم و من صبحش رفتم بالا و تزریقم رو کردم و بعد از اون هم صبحانه کامل و مقوی شیر و پنیر و گردو و چایی شیرین و شیرکاکائو و تخم مرغ آب پز و خوشمزه
جای همه خالی وقتی توی اون هوا نفس می کشیدی انگاری ریه هات پر میشد از اکسیژن و کیف می کردی انگار همه سلول های بدنت داشتن نفس میکشیدن بغل
طرف ظهر بود که رفتم حمومش رو با پودر و مایع ضد عفونی کردم و کلی برس کشیدم و کلی همه جاش رو برق انداختم و آماده شد برای دوش گرفتن چون واقعا من دیروزش توی باغچه سرم پر خاک شده بود و چون موهام هم بلنده یکمی احساس بدی داشتم نگران
بعد از اونهمه گرم شدن ها صبر کردم تا داخل حموم خشک شد و بعدش لباس هام رو حاضر کردم و رفتم داخل حمام هنوز سرم کفی بود و داشتم از آب داغ لذت میبردم که لامپ داخل حباب ترکید و کلی من ترسیدم هنوز به خودم نیومده بودم که یهو حبابی و پایه زیرش هم از دیوار کنده شد و افتاد کف حموم و شکست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دو تا سیم لخت موند روی دیــــــــــــــــــوار وقت تمامگفتم خدایا من هنوز جوونــــــــــــم گریه
خلاصه که نفهمیدم چطوری خودم رو شستم و اومدم بیرون و ماجرا رو واسه مامان و بابا گفتم و کلی هم از بس ترسیده بودم یک طرف بدنم بی حس شده بود و دستام به شدت میلرزید گریه
هرچی که خوش گذشت کلن کوفتم شد منتظر
ولی خوب موقع ناهار با اون آش رشته خوشمزه ای که مامان و خانم مهمون پخته بودنش همه این استرس ها از بدنم خارج شد
بازم خداروشکر کردم چون همه خوشحال بودن و همه بهمون خوش گذشت
خداروشکر چون تونسته بودیم تو خوشحالیمون کسی دیگه رو هم شریک کنیم
خداروشکر چون حالم خوبه
خداروشکر چون من می تونم خوشحال باشم و دیگران و هم شاد کنم
و خداروشکر چون هنوزم وقت برای شکر کردنت دارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak