خاطرات من و ام اس

امروز بعد از چند سال تصمیم گرفتم تا کله سحر بیدار شم و برم پارک برزگی که نزدیکی های خونه است بدو بدو کنم نیشخند برای همین 5 صبح بیدار شدم و بعد از خوردن یک صبحانه کامل مثل : شیر و پنیر و سبزی و چایی شیرین و ... منتظر شدم که پدرم هم بیدار شه که با هم بریم ولی پدر محترم مثل اینکه دیشب دیر خوابیده بودن و من هم دیدم ساعت شد 7:30  چون بابا جایی کار داشتن و قرار بود من رو با ماشین برسونن و بعد از یکی دو ساعت دوباره برگردن دم پارک دنبال من ولی من دیگه راستش حس پارک رفتن درونم کشته شد دیگه بابا هرچی گفت بیا بریم حال می ده ها ! متفکر گفتم نه دیگه من خوابم گرفتش

خلاصه پا شدم رفتم توی تختم که بخوابم خوابم نبرد دوباره اومدم پای کامپیوترم

یکمی این طرف اون طرف چرخ زدم و بعد از یک ساعتی که گذشت نزدیک ساعت 9 بود که چنان خوابم گرفت که نگو گرفتم تخـــــــــــــــــــــت خوابیدم تا ساعت 12:30 قهقهه اصلا انگار نه انگار که من مثلا صبح زود بیدار شدم کامروا شوم زبان

اما وقتی داخل پروفایلم لاگین کردم داخل پیام های خصوصی یکی پیام به چشمم خورد که خیلی ها پرسیدن نمی دونم چرا ؟

دوست محترمی نوشته بود :

میتونی تشکیل خانواده بدی؟ منظورم مشکلات بیماریه تو زندگیه؟

نویسنده: ...

 

من نمی فهمم چرا این بیماری باید مشکلی به وجود بیاره ؟ مگر ما چلاقیم ؟ یا بیماری واگیر داره خطرناکیه ؟

وقتی بحث ازدواج میشه یک حالت هیستریک و عصبی برام بوجود میاد ! همش تو دلم میگم خدا این آقای کارگردان طلا و مس رو شفای عاجل بده که با اون فیلم مزخرف بی معنی خودش باعث شده که دوستای من ، به من به چشم یک بیچاره ی علیل نیگاه کنن

مهم نیست بزار مردم فکر کنن من و امسال من یک عده آدم بی عرضه و بی دست و پا هستیم ولی وقتی یکی اون بالا نشسته که همه چی رو می بینه و به همه چیز واقف هست چرا من حرص بخورم ؟

حیف ایران به اون همه عظمت که حالا رسیده شده به اینجا ...

 


 

 

 

 

 

خدا جون خیلی دوستت دارم چون تو می دونی من کی هستم و چه کارهایی می تونم بکنم و چه کمبودهایی دارم و چه قابلیت هایی

می دونم که خودت توی دلم رو می دونی چی داری پس نه گریه می کنم و نه دیگه نسبت به این رفتار حرص می خورم لبخند چون فقط تو هستی که مواظبمی ...

خداجونم شکرت قلب

خداجونم خیلی دوستت دارم بغل


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٩ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند روز پیش داخل وبلاگ دوست خوبمون جناب سعید خوندم که ایشون چند تا پیوند هاشون رو حذف کردن .

راستش منم به این فکر افتادم که برم و به وبلاگ هایی که لینک کردم سر بزنم ببینم اصلا هنوز لینک من رو دارن یا نه ؟ سوال

فکر می کنم حدود 20 تایی رو حذف کردم بعضی هاشون که کلن با پبام وبلاگ موجود نمیاشد مواجه شدم قهقهه

ولی خوب سرگرمی بعد از بیکار شدنه دیگه چه میشه کرد ؟ نیشخند

وای خدا چقدر احساس خوبی دارم وقتی اسمت رو با عشق صدا می کنم بغل

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

فروردین هم داره تموم میشه خیال باطل چه زود انگاری همین دیروز بود که منتظر اومدن بهار بودیم چند روز پیش مامانم از دکترم وقت گرفت و قراره بریم باز دکتر که تجدید دارو کنه .
نمی دونم چرا دیگه ام آر آی نمیده ؟ خوب ام آر آی بده اگر پلاک ها پاک شدن بیخود آمپول نزنم دیگه
البته دو - سه روز قبل از رفتنم به مطب باید برم آزمایش خون بدم تا دکتر جون ببینه این آمپولها دل و قلوه ام رو قاطی پاتی نکرده ؟ نیشخند
می دونم که اتفاقی نیوفتاده که اگر میوفتاد حداقل یک ذره ممکن بود حالم خوب نباشه دیگه ! دروغ می گم ؟
این دکتر منم آدمیه که با آمپولهای ایرانی مخالف 100% هست و کلی با آدم دعوا می کنه که اگر بهش بگم که آمپول ایرانیاسترس
چند ماه پیش که رفته بودم پیشش بهش گفتم آقای دکتر این آمپول زیفرون که به جای بتافرون اومده چیه ؟
گفت : منتظر نبینم ها !!!!!!!!!!!!!!!!!! عصبانی نبینم
گفتم : باشه حالا چرا دعوا می کنی ؟ گریه
این اگر قرار باشه آمپولم رو عوض کنه ربیف میده ! ربیف دوست ندارم خوب
( حالا نیگاه از حالا دارم غصه چیو می خورم ؟؟؟؟؟؟؟؟  )
وای که چه حس خوبی دارم ، آخه دیگه پروژم هم به سلامتی تموم شد و بدون مشکل می خوام توی هفته ی آینده برم تحویل بدم تموم شه
مطمئنم که بیکار بشم باز می شینم به غر غر کردن نیشخند
البته برنامه دارم ، تصمیم گرفتم بشینم پروژه را بسط بدم و به جایی برسونم که قابل فروش بشه . خیلی عالی میشه اگر بتونم این کار رو بکنم
نمیدونم ته داستان من چی میشه ؟ امیدوارم هر چی هست به خوبی تموم شه لبخند
خدا جونم ممنون ازت که به من قدرت این رو دادی که بتونم از زیبایی های زندگی لذت ببرم . از خوبیهاش ، از قشنگی هاش
به خاطر آرامشی که دارم ازت ممنونم
خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۸ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

این روزها اصلا نه اعصاب دارم نه حوصله دارم از بس کد نوشتم به پیغام خطا خوردم مخم پخته شد دیگه واقعا حسش نیست دیگه بشینم کار کنم عیدمان که کوفتمان شد چون همش در حال رفع عیب برنامه بودم این استادم هم خدا بگم چی کارش کنه ؟ کلافه نه خداییش بگم چی کارش کنه ؟ اصلا برای دانشجوها اهمیتی قائل نیستن چون واقعا خودشون هم مخشون کار نمیکنه به جان خودم بلد نیستن بعد کلی ادعا می کنن که ...

چند روزه مثل خروس جنگی با همه می جنگم اصلا اعصاب ندارم تا این پایان نامه تموم شه ! به خدا دیگه تا یک سال نمیرم طرف مخش ( بخونید makhsh )  نیشخند ( البته دروغ میگم ها ! بیکار که بشم دیگه زبان )

ناراحتیم از این نیست که بشینم به خطا بخورم ناراحتیم از اینه که کسی نیست کمک کنه ! همه جا هم سوال میپرسم ولی خوب اون چیزی که من می خوام رو کسی کمک نمی کنه همه میرن دنبال چیز دیگه ای !

خوب بازم دست شون درد نکنه لااقل یک جوابی میدن ! استاد ... و ... و .... خودم که اصلا واسه من اهمیتی قائل نمیشه .

از تابستونه که دارم روی پروژه ام کار می کنم ! حالا به چی رسیدم ؟ ERROR کی کمک می کنه ؟ هیشکی اگر داخل mail box ام رو ببینید ، می بینید که چندین تا ایمیل بهش دادم که جواب نداده ناراحت با هر چی بگید ... yahoo , gmail , hotmail اووووووووووو ....

یک همسایه داریم که استاد ریاضی یکی از دانشگاههای بزرگ ایرانه وقتی رفته بودیم خونه اونها عید دیدنی به من گفت : میلو خانم وقتت رو واسه ی ایران تلف نکن اینجا کسی به فکر تو نیست که کمکت کنه یا خودشون بی سوادن یا اینکه اگرم سوادشون بالا باشه نمی خوان بهت کمک کنن که چهار روز بعد بری جای اونها رو بگیری خنثی مگر اینکه چی بشه و طرف چقدر استثنایی باشه قهر (البته خودش آدم خوبیه ) 

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که راست میگه می خوام پروژه به درد نخوری بدم بهش و نمره ام رو بگیرم بعد بشینم سر فرصت و پروژه ام رو کامل کنم چون می دونم که می تونم

بازم خداروشکر اینترنت دارم می تونم کارم رو پیش ببرم قلب

خداروشکر هنوز چپر چلاق نشدم

خداروشکر که می تونم راهم رو پیدا کنم

خداروشکر که می تونم تلاش کنم

و خداروشکر که هنوز توانش رو دارم که مبارزه کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز پاشدیم به اتفاق خانواده محترم بریم عید دیدنی و دید و باز دید خونه خاله و عمه و عمو و دایی و ...
خلاصه که همه حاضر شدیم و رفتیم سوار ماشین که شدیم هنوز مامانم نیومده بود که من گفتم : بزار ببینم چرا در از داخل باز نمیشه ؟ متفکر ( آخه قفل کودک رو هم نزده بودیم نمی دونم چرا در از داخل اصلا باز نمیشه )
خلاصه سر بازی بازی کردن به در ماشین و قفلش بودم که بابا اومد و گفت : بزار ببینم من خودم درستش کنم بچه !!!
من رفتم با در اون طرفی امتحان کنم ببینم چطوری باز میشه ؟ چه فرقی با هم دارن ؟ چرا این باز نمیشه اون باز میشه ؟ سوال
تا اومدم این طرف ماشین بابا گفت : بیا بشین در رو ببند ببین باز میشه ؟ متفکر
منم نشستم و تا در رو زدم به هم یهــــــــــــــــو چنان صدایی کرد که گفتم اینـــــــــــــا در ماشین کنده شد
بابام گفت :
من گفتم : به جان خودم من کاریش نکردم
بعدش معلوم شد که بابام ضامن داخلی در رو کشیده بیرون و بعله ...
با هزار تا بد بختی در رو نیگه داشتم تا روز تعطیل رسیدیم به یک قفل سازی و اون آقای قفل ساز هم اومد و یک ترقی زد به ضامن در و در درست شد نیشخند
اون مسیری که من بیچاره مجبور بودم در رو با دستم نیگه دارم بماند !!!!!!!!
بد بختی که که من دست به در نزدم اونوقت دعوا هاش به پای منه بیچاره نوشته شد که تقصیره توئه
خلاصه که در درست شد و رفیتم مهمونی و در حین برگشت طبق معمول به ترافیک های بسی زیاد خوردیم و حدود 30 - 40 دقیقه طول کشید تا یک فاصله 20 متری را بریم جلو که دم آخری نمی دونم چی شد بابام حواسش پرت شد رفت تو لاین ویژه اتوبوس و تاکسی
اندازه 4 متر مونده بود به ته خط برسیم که پلیس محترم گفتن : تشریف بیارید ابرو تشریف بیارید
خلاصه که بابا را جریمه کردن ناراحت
دیگه فکر نمی کنم با این حوادث تلخ امروز ( نیشخند ) بابام فردا ما را ببره عید دیدنی

بازم خدا رو شکر قلب
شکر
شکر
شکر
سال خوبی داشته باشید دوستان

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak