خاطرات من و ام اس

چون تیر رها گشتـه ز چلّـه شده ایم!

مهمان شمــا در شب چلّـه شده ایم!

از برکت ایـن سفــره ی الــوان شما

تا خرخره خورده،چاق و چلّـه شده ایم!

 

نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

شب یلدا بر همه دوستان مبارک .ماچ امشب با دوستان خوبم رفته بودم شام بیرون . خیلی خیلی خوش گذشت و جای همگی دوستان خوب دیگه ام رو خالی کردم . امیدوارم همیشه ، همه جا شادی ها مهمان محفل گرم زندگی تون باشه قلب

 

خدا جونم خیلی مهربونی بغل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز رفتم تا مراسم عزاداری روز عاشورا رو ببینم . صبحانه رو که خوردیم از خونه رفتیم بیرون و تا یک قسمتی از راه رو با ماشین رفتیم و بقیه راه رو هم پیاده رفتیم ، دسته های عزاداری و زنجیر زنی مسیری مشخصی رو که هر سال طی می کنند رو امسال هم طی می کردند تا برسند به مقصد اصلی و بعد هم برمی گردند خونه لبخند
امسال غیر از سال های قبل بود چون حس می کنم تازه معنی این مراسم رو می فهمم و درک می کنم که چرا ؟ نا خود آگاه اشکم می ریخت ، نمی دونستم چرا ولی حس می کردم واقعا دلم می خواد همه اونچه که در درونم انبوه شده رو خالی کنم و فریاد بزنم گریه
دلم می خواست فقط کاش تنها بودم و گریه می کردم ، اگر پدرم همراهم نبود حتما بیشتر گریه می کردم ، با اینکه عینک آفتابی به چشمم زده بودم تا اشک هام رو نبینه ولی باز هم گاهی زیر زیرکی به من نیم نیگاهی می کرد و منم چون دلم نمی خواد ناراحتش کنم زود خودم رو جمع و جور می کردم ناراحت

بازم خدا رو شکر ، امروز هم روز خوب و با برکتی بود
دلم خالیه خالی نشد ولی بازم خدا رو شکر قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امشب دلم خیلی گرفت از صحبت بعضی از کسانی که واقعا فکر می کردم می تونم به عنوان یک دوست بهشون اطمینان کنم
آدم هایی که شب و روز همه جسم و روحشون رو گذارن تا برسن به پول بیشتر ، مقام بالاتر ، زندگی مرفه تر و ...

براشون افتخاره که اگر برن جزایر X  و Y  و ... با بدن نیمه برهنه برن لب ساحل یا که برن فلان کشور کنسرت فلان خواننده که حتی زبونش رو هم نمی دونن چی می خونه ؟؟؟ 
عادت کردن به اینکه همه مشکلات زندگی شون رو بنویسن به پای خدا و همه موفقیت های زندگی شون رو بنویسن به پای خودشون
خدا خودش گفته : من از حق خودم میگذرم ولی از حق الناس نمی گذرم !!
چرا بعضی ها همه خراب کاری هایی که تو زندگی شون انجام میدن و آخرش به تباهی می کشه به پای عدم عدالت خدا می نویسن ؟ آخ
فردا روز تاسوعای حسینی هست . خیلی دلم می خواد یه طوری بشه تا مردمی که همه فکر و ذکر شون اینه که دین داری و خدا پرستی واقعی رو به تمسخر بگیرن فردا به خودشون بیان دل شکسته

به من گفتن : " خدا تو رو داره اذیت می کنه ! چرا بازم شکرش می کنی ؟ خدایی که وجود نداره و اون باعث همه بد بختی های مائه ! روزگار می کوبه تو دهنت تا بفهمی که خدایی نیست !! سعی نکن به خودت تلقین کنی که اینا همه دست خداست و تو هیچ کاره ای ! بیچاره ، خدایی که اینقدر شکرش می کنی تو رو به خاک سیاه نشونده خدایی که اینقدر سنگش رو به سینه می زنی تو رو نابودت کرده و ..."

یک بار دیگه جملات بالا رو بخونید من نمی دونم چه دلیلی داره که این صحبت ها رو می کنند ؟ من دین خودم رو دارم ، دنیای خودم رو
همیشه اون خالق مهربون و بزرگ رو برای همه اونچه که به من داده شکر می کنم ، خدایای مهربونم با صورت غرق اشکم برات می نویسم گریه مهربونتر و بزرگ تر از تو کسی نیست ، دوستت دارم ، شکرت می کنم به خاطر :
اون چیزهایی که از تو خواستم و به من دادی ، اون چیزی که از تو خواستم و به من ندادی !!
اون چیزی که از تو نخواستم ! ولی به من دادی ، اون چیزی که از تو نخواستم و تو هم ندادی ...

من تو رو با همه این چیزا دوست دارم ، چون من تا قبل از اینکه بیمار بشم فقط به اسم خدایی می شناختم که فقط خداست ولی حالا همه چیز هستی برای من حتی روز و شب و آه و اشک و لبخند و دوستی و محبت و عشق و ...

بی صدایی تو پر از صداست و نبودنت در کنارم پر از حضور تو ، خدایا من رو کمکم کن تا بتونم در مقابل گفته های بی شرمانه بعضی از بندگانت مقاومت کنم و حرف هاشون باعث گم راهی من نشه ...
خدایا شکر چون اگر دردی دادی ، درمانی هم دادی 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیروز امتحان تربیت بدنی داشتم ، البته قسمت کتبی امتحان رو ، به خاطر همین مجبور بودم همراه دوستام بعد از کلاس شیء گرا برم سمت سالن ورزشی خیال باطل طبق معمول تاکسی گرفتیم و به سمت ورزشگاه رفتیم .
گروه قبلی که امتحان شون رو داده بودن هنوز داخل سالن بودند و داشتند ورزش می کردن . ما هم کم کم لباس هامون رو در آوردیم و آماده شدیم برای امتحان  خانم مربی گفت تشک ها رو پهن کنید تا روی اونها بشینید و امتحان رو بدین ، من و دوستانم هم تشک ها رو پهن کردیم و امتحان رو با کلی تقلب مثل همیشه نیشخند ( البته با توجه به سر و صدای زیاد موردی واسه تقلب نکردن وجود نداشت ) برگه ها رو پر کردیم و دادیم به استاد. من با کمال تعجب دیدم که برای من هم مثل بقیه بچه ها سوال طرح کرده و هیچ نوع استثنایی قائل نشده تعجب
از استاد پرسیدم : قضیه چیه ؟ من سوال آخر رو بلد نیستم !!
استاد گفت : مگر غایب بودی ؟ ابرو
گفتم : نه من کلن معافی دارم !!
استاد گفت : اشکالی نداره ، روی برگه ات بنویس معافی داشتی
منم بالای برگه و جلو سوال با خط درشت نوشتم " معاف پزشکی "
انگار برگه سربازی پر می کردم
خلاصه که نوبت به حضور و غیاب که رسید باز دیدم به من گفت : تو که چندین جلسه غیبت داشتی اصلا حذفی
گفتم : من که معافی بودم
گفت : به من تحقیق دادی ؟
گفتم : بله ، عنوانش هم فلان بود !! یادتون نیست ؟
گفت : آره یادم اومد مژه
کلاس که تموم شد اومدم خونه ولی با این نگرانی که واسه یک واحد تربیت بدنی باز من رو سر گردون نکنن !!
آمپولم رو زدم و بخشی از کارهام رو هم انجام همه چیز به خوبی تموم شد و رفتم برای خواب خواب
حدود نیمه های شب که نبود نزدیک صبح بود که من از شدت تب از خواب بیدار شدم با اینکه قرص ام رو خورده بودم ولی تب شدید با لرز خیلی زیادی داشتم که حتی نمی خواستم از زیر پتو بیرون بیام و برم قرص بخورم !!
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و شدت تب رو حس کردم . شاید حدود 39 یا 40 درجه بود و لرزی که گرفته بودم بدترش می کرد. ابله
حالم اصلا خوب نبود ، با هزار زحمت از تختم پایین اومدم و یک نصف قرص استامینوفن  500 که داشتم  رو برداشتم و با همه لرزی که داشتم رفتم و از یخچال آب برداشتم و با همون حال خراب رفتم یک چند دقیقه ای روبه روی بخاری دیواری اتاقم ایستادم تا گرمایی که داره بدنم رو گرم کنه تا بتونم بخوابم آخ
کم کم یک نیم ساعتی که گذشت تب قطع شد و منم خوابم برد

صبح که بیدار شدم خدا رو شکر کردم و بهش گفتم : خدایا .....

برای همه بیماران آرزو دارم که روزی برسه که دیگه هیچ بیماری روی زمین وجود نداشته  باشه . این آخرین آمپول از بسته چهارم بود که تزریق کردم . بسته جدید رو فردا باز می کنم  و باز 15 تای دیگه تا . دیگه عادت کردم تنعا چیزی که اذیت می کنه همین تب کردن ها هست که خوب اونم می دونم حل میشه .

خدایا بازم شکر ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امشب از طرف موسسه ای که میرفتم برای دوره های وب پیشرفته دعوت شده بودم برای جشن روز دانشجو نیشخند البته کمی زودتر این جشن رو برگزار کردن چون روز دانشجو برخورد می کرد با روز اول محرم و زیاد جالب نبود لبخند
ساعت 5:30 عصر بود که از خونه به سمت آموزشگاه حرکت کردم و حدود 6 اونجا بودم مژه
از درب ورودی که رفتم داخل ، یهو دیدم تیلیک یکی از من عکس گرفت هیپنوتیزم تعجب
دیدم خانم منشی موسسه و معاون منشی نشستن و هر کی که میاد ازش عکس میگیرن قهقهه
خلاصه جمعیت زیادی جمع شد ، به اضافه یک گروه دیگه ای که کلاس شون تموم شد و همشون از کلاس اومدن بیرون نیشخند
موزیک های شاد و خوب و بی کلام جالبی و پخش کردن و پذیرایی مفصلی ازمون انجام دادن . شیرینی ، چای ،نسکافه ، قهوه و ... که واقعا جای همه دوستان رو خالی کردم و دلم می خواست که همه باشن منتها خوب نمیشد همه را با خودم ببرم  زبان
حدود 1 ساعتی به همراه همه اعضا عکس گرفتیم و جوک گفتیم و خندیدیم تا موسس آموزشگاه وارد شد و این روز رو به همه تبریک گفت و اسم چند نفر از دوستانی که در هر کلاس ، برتر بودن رو اعلام کرد و هدیه ای بهشون داد تشویق
جای همه خالی بود ، کلی عکس یادگاری گرفتیم و آخر سر هم شام دادن ، سالاد الویه که همه دوست دارن و کلی هم خوردیم خوشمزه
ساعت ٨:٣٠ رسیدم خونه ، اول از همه آمپولم رو از یخچال بیرون آوردم و بعد هم ساعت ٩:٣٠ تزریق رو انجام دادم .
امشب هم به خوبی گذشت و فردا در پیش ... خیال باطل
می دونم که روزهایی که در پیش دارم پر نشاط تر و زیباتر از امروزم خواهد بود هورا
خدایا ممنون به خاطر همه چیز قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیشب به اتفاق چند نفر از اقوام پاشدیم رفتیم سینما بعد از N سال نیشخند فکر می کنم آخرین فیلمی که توی سینما دیده بودم اخراجی ها بود که حدود شاید 5 یا 6 سال پیش بود ( بازم دقیق یادم نیست سوال ) امشب پا شدیم رفتیم سینما اونم اون فیلمی که همه ملت نشستن تعریف کردن و آخرم مخ من رو زدن که منم رو مخ بقیه کار کردم که بریم ملک سلیمان
من که همیشه وقتی می خوام برم سینما بلیط رو یکی برام می خره و وقتی می رسیم جلو در می ریم تو دیگه زبان به عمرم بیرون در سینما نایستاده بودم برای خرید بلیط نیشخند
ما ساعت 7:30 رسیدیم جلو در سینما که کسی تو بلیط فروشی نبود و فهمبدبم که باید تا ساعت ٩ صبر کنیم تا در باجه رو باز کنه و بزاره بلیط رو تهیه کنیم همون جا هم یک عده ملت که ترجیح می دم از ظاهر و رفتارشون چیزی ننویسم توی صف بودن ...
من چون آمپولم رو ساعت 2 ظهر زده بودم اونم تازه روی شکم نمی تونستم روی پا بمونم واسه ی همین رفتیم جلو در و از آقای نگهبان اجازه گرفتیم که من برم تو ، اون بنده ی خدا هم در رو باز کرد و گفت عیبی نداره . داخل سالن انتظار سینما خیلی گرم و خوب بود . من که کیف کردم
خلاصه ساعت نزدیک 8:30 بود که آقای مسئول سینما گفت : شما چند نفرین ؟
گفتم : ما 6 نفریم ، باقی مون بیرون ایستادن !!
گفت : خبرشون کن بیان تو از اینجا بلیط بخرن .
منم با خوشحالی به خواهرم زنگ زدم و گفتم بیایین تو این آقای مثل اینکه می خواد از اینجا بلیط رو بده بهمون خوشمزه
اینطوری شد که بدون نوبت بلیط رو خریدیم و تا حدود ساعت 9 صبر کردیم تا بریم داخل سالن سینما خیال باطل
کم کم سیل جمعیت بود که از در وارد می شدن و همه به هم می گفتن : کدوم فیلم رو انتخاب کردین ؟ تعجب و در مقابل جواب که می گرفتن می گفت : می خواهیم بریم ملک سلیمان !!!! از خود راضی
من حس می کردم فیلم جالبی باشه و همش منتظر این بودم تا ببینمش. کم کم جمعیت به حدی رسید که نمی شد داخل سالن انتظار جاشون بشه و خیلی هم گرم شده بود
ما آخرین گروهی بودیم که می خواستیم فیلم رو ببینیم یعنی ساعت 9 تا 11 شب یا همون 21 تا 23 . راس ساعت 9 درهای ورودی به سالن سینما باز شد و رفتیم داخل ؛ طبق معمول بعد از چند تا پیام بازرگانی  فیلم شروع شد خمیازه
صحنه های ابتدایی ایش بد نبود و همونطور که دوستانم تعریف کرده بودن جلوه های ویژه اش شبیه جلوه های ویژه فیلم ارباب حلقه ها بود . مناظر و رنگ بندی ها و مونتاژ فیلم خیلی عالی بود و تقریبا بعد از 500 سال ساختن فیلم های بی مزه رسیده بود به این نتیجه که کمی هم برای تولید فیلم زحمت بکشن تا یک فیلمی رو بسازن که واقعا به درد دیدن بخوره تیزر های تبلیغاتی زیبایی برای این فیلم دیده بودم و داخل سالن سینما داشتم با اصل فیلم مقایسه شون می کردم بد نبود و تقریبا داشت من رو راضی می کرد ، اما همه این ها رو کنار می زارم و از محتوای فیلم میگذرم
راستش دیالوگ های هنرپیشه ها و طرز نویسندگی فیلم کاملا افتضاح بود و هیچ سر و تهی نداشت ! و با مسائلی که داخل قرآن از حضرت سلیمان خونده بودم و انتظار داشتم دقیقا همون ها رو ببینم یک چندین درجه ای متفاوت بود . حالا شاید هم برداشت من از معانی قرآن اشتباه بوده و یا عقل من قد نمیده بهش فکر کنم
به هر حال با خودم هم پشیمون شدم که رفتم این فیلم و هم خوشحال ؛ پشیمون چون واقعا انتظار نداشتم یک همچین فیلمی ساخته باشن ، با توجه به تبلیغات و ... و خوشحال از اینکه حداقل خرجی که برای فیلم کرده برای جلوه های ویژه و مونتاژ و ... بد نبود و قابل تحسین ، از طرفی هم دلم خنک شد که رفتم نیشخند
بازم روی هم رفته دستش درد نکنه اون آقای تهیه کننده که چه خرجی کرده واسه این فیلم ، فکر کنم الآن رفته زندان قهقهه
به هر حال بعد از 5 سال سینما نرفتن فیلم بدی نبود
بازم خدا رو شکر ، درسته که شکمم درد داشت و شاید شب به زور بخوابم ، ولی تب نکردم و تعداد آمپول های این بسته سوم هم شده 3 تای دیگه . امروز هم آخرین نسخه از نسخه های رزروی که دکترم برام نوشت رو بابام تهیه کردندخیال باطل

خدایا شکر ، شکر ، شکر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

اه اعصابم خورد شده منتظر امروز روز آخر کلاس Master CIW بود که رفتم . استادی که اونجا به ما تدریس می کنه یک سری فایل آموزشی برامون آورد و قایل ها رو به همه داد تا برای خودشون داشته باشند . منم به هوای اینکه دارم فایل ها رو کپی می کنم بیکار نشستم و بعد هم که کلاس تموم شد فلش ام رو جدا کردم و اومدم خونه خمیازه
حالا که نیگاه می کنم می بینم فایل هایی که کپی کردم اصلا اونهایی نبوده که من می خواستم و لازم شون داشتم !!!!! گریه حیف که کامپیوتر اونجا طوری هست که اگر ریست بشه یا خاموش بشه همه چیزای توش پاک میشه و الا فردا اول وقت میرفتم آموزگاه تا فایل ها رو بگیرم نیشخند
آخه این سری بهمون JQuery رو درس داد و طرز استفاده از اونها رو ! همون مبحثی که من اصلا کلن به خاطر اون ثبت نام کرده بودم تو این کلاس ، حالا ببین چی شد
اومدم از داخل فیس بوک به یکی از آقایون کلاس پیام دادم تا فایل ها رو برام ایمیل کنه ، نمی دونم ایمیل می کنه یا یادش میره نگران حجمی هم نداره ها ، یه چیزی حدوده مثلا 200 کیلوبایت .
خداکنه چهارشنبه که جلسه جبرانی این کلاس هست اگر اون آقای همکلاسیم فایل ها رو یادش رفت که ایمیل کنه اونای دیگه با خودشون رو فلش ها شون آورده باشن آخ
اه خیلی اعصابم خورد شد و حرصم در اومده ، اگر میشد واقعا همین نصف شبی ( الآن ساعت 11 شب هست ) میرفتم از آموزشگاه فایل ها رو برمیداشتم نیشخند
فردا قراره برم جایی ، با بچه های انجمن ام اس اینجا برم ببینم اونجا که معرفی کردن چطور جایی هست ، اگر خوب باشه که یک دور هم با مامان و بابام برم
باید پاشم برم یک چندتا صلوات بفرستم که از حرص خوردنم کم بشه نیشخند
چرا آخه دقت نمی کنی دختــــــــــــــــــــــــر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلافه
معلوم نیست حواسم کجاست ؟ شاید عاشق شدم قهقهه
اوه ، پنچ شنبه امتحان میان ترم شیء گرا دارم ، کی حس داره درس بخونه ؟ خمیازه
به سلامتی هم پنجشنبه هفته آینده هم سمینار شیء گرا دارم ، هنوز هیچ نوع جستجویی برای این یکی سمینارم انجام ندادم ، گرچه 3 نفره ایم ولی اصلا حس ندارم بخوام واسه اون استادم وقت بزارم
ای خدا چرا حواسم پرتــــــــــــــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه من اون فایل ها رو می خوام آخ

 

بازم شکر واسه اینکه حداقل حالم خوبه ، امشب آمپولم رو زدم بدون اینکه درد بگیره جاش یا خونی بشه مژه از تب هم خبری نیست

خداجونم خیلـــــــــــــــــــی دوستت دارم قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز نشسته بودم داشتم کارهام رو می کردم که با کمال تعجب دیدم که تلفن داره زنگ می زنه تعجب از زنگ تلفن تعجب نکردم از اینکه کی پشت خط بود بسیــــــــــــــــــــــار تعجب کردم ابله
آخه کسی از فامیل از ام اس من خبر نداره و فقط خالم و شوهر خالم می دونن اونم به دلیل اینکه از روز اول من با اونا تماس گرفتم برای راهنمایی ها شون . آخه اونها جراح مغز و اعصاب هستند . منتها اون روز هایی که من داشتم برای پلاسما فرز می رفتم و میومدم مادر شوهر خاله ام هم خونه اونها بوده و از قضیه من خبر دار شده بود. امروز زنگ زده بود تا بگه برای من نذر کرده بوده و حالا می خواد نذرش رو بده خجالت
بنده ی خدا برای من یک روز تمام رو از صبح تا شب نماز خونده بوده و کلی سفره نذر کرده و
راستش اینقدر خجالت کشیدم
آخه من اون روزها چشم چپم کاملا نا بینا شده بود و حتی با دو بار پالس کورتن هم برگشت نکرد ، یعنی توی یک ماه دوبار حمله و یکی از یکی بدتر
پلاسمافرز خیلی دردناک بود . هنوزم وقتی یادم میاد جای بخیه های گردنم درد می گیره و هنوزم نشده بعد از 2 ماه که پلاسمافرز تموم شده درد اش تسکین پیدا کنه یکم گاهی وقتها که می دو ام محل بخیه ها درد می گیره و خوب این برای من تقریبا شده یه عادت خیال باطل
دیشب اومدم سوپرمن بازی در بیارم ساعت 6:30 عصر بود که تزریق رو انجام دادم ولی هیچ نوع قرصی مصرف نکردم شیطان تا ساعت 12 حالم خوب بود ها ! بعد از اون کم کم لرز کزدم ، رفتم یک پرتقال برداشتم خوردم بیشتر لرزم گرفت چون پرتقال سرد بود از تو یخچال آورده بودم خنده
بعد تبدیل شد به تب ، باز محلش ندادم تبدیل شد به تب و لرز ! بعد باز محلش ندادم تب 38 شد 40 درجه ای که طوری بود پای کامپیوترم با اون شعله زیاد بخاری داشتم به شدت می لرزیدم نیشخند
خلاصه دیدم مثل اینکه این تب زورش زیاده ، واسه همین پا شدم رفتم یک استامینوفن 500 برداشتم نصف کردم و خوردم . فکر کنم تا حدود ساعت 1:30 شب دیگه تب قطع شد که تونستم بخوابم
نمی دونم تا کی باید قرص مصرف کنم ؟  ماه اول که شروع کردم به تزریق دکترم بهم پردنیزولون هم داده بود. که من کم کم قطعش کردم و بعد ها فهمیدم به دلیل جلوگیری از تب برام پردنیزولون نوشته بوده !  ماهه بعد هم استامینوفن 500 قبل و بعدش می خوردم ولی گاهی شب ها از شدت تب از خواب بیدار می شدم و دوباره یک استامینوفن 500 دیگه می خوردم ابله حالا باز خوبه اگر هم زمان با تزریق استامینوفن رو بخورم طوریم نمیشه ... فکر کنم دیگه اگر بسته بعدی رو بگیرم که میشه ماه چهارمی که دارم آمپول میزنم نیازی به خوردن قرص نیست مژه
بازم می گم خداروشکر چون فقط اونی که اون بالاست مواظب منه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

روز جمعه رفتیم برنامه نیم روز کوهنوردی ، مناظر بسیار زیبا با برگ های پاییزی و بسیار زیبا که حتی نظیرش توی هوای آلوده شهر وجود نداره ، درخت هایی که همشون تو رنگ های خیلی خیلی زیبا انگار کنار هم چیده شده بودن ! زرد ، نارنجی ، سبز خیلی کم رنگ و روی زمین تو مسیر هم پر از برگ هایی بود که از درخت ها ریخته شده بود . من تا تونستم از اون منظره ها عکس گرفتم .
 همه ی سعیم رو هم کردم که هم به خودم خوش بگذره هم به دوستانی هم همراهم اومده بودن اول راه تو یک شیب ملایم 20 درجه ای حرکت می کردیم ولی از نیمه راه تصمیم بر این شد که بریم بالای کوه کناری و از شیب 70 - 80 درجه بریم بالا !!!!!! تعجب
یکم ترس ناک بود ولی سعی کردم و با همت و تلاش خودم رو رسوندم اون بالا منتها حالم داشت یکمی بد میشد ، سرپرستان گروه کمکم کردن و با باتون ها رفتیم بالا و زیاد مشکلی برای من بوجود نیومد هوای بالای کوه سرد بود و این باعث شده بود خیلی خیلی به من خوش بگذره ، فکرش رو هم نمی کردم که بتونم از اون ارتفاع بیام بالا ولی رفتم هورا، گرچه ارتفاع زیادی نبود ولی بازم یکم ترسیده بودم که نتونم ادامه بدم ولی دادم
خیلی خوش گذشت تا زمانی که برگشتیم و رفتیم توی اتوبوس و دوباره اومدیم خونه !
خاطرات روزهای خوب همیشه تو خاطر من می مونه ، ذهن من همیشه خوبی ها رو نیگه می داره و بدی ها رویادش میبره !!

اما یک شنبه :
قرار بود دیروز برای یکی از دوستانم یک سری فایل آپلود کنم ، نتونستم از صبح بیام پای کامپیوترم و شب حدود ساعت 9 وقت کردم تا بیام و به کارهام برسم . با کمال تعجب دیدم که اینترت بازم قطع هست و نمی شه فایل ها رو آپلود کنم منتظر
حدود ساعت 10 با پشتی بانی تماس گرفتم ، یک آقایی گوشی رو برداشت و گفت 10 دقیقه دیگه تماس بگیرید تا بهتون بگم چه کار کنید 10 دقیقه که تبدیل شد به نیم ساعت چون تلفن بخش پشتی بانی فوق العاده مشغول هست و هر هزار سال یک بار تلفن هاشون رو جواب می دن ! خلاصه که آقایی که پشت خط بود بهم گفت شبکه کلن قطع شده و من اپراتور این وسط بی تقصیرم !!
گفتم ایرادی نیست ، حالا باشه فردا کارهام رو انجام می دم و رفتم خوابیدم . خواب
صبح بیدار شدم دیدم بله ، بازم ADSL قطع هست و نمی شه کارهام رو انجام بدم ...
با عصبانیت زنگ زدم به مرکز و اینقدر گوشی رو نیگه داشتم تا بالاخره جواب دادن
 من : الو ؟ من تا چنر سال دیگه باید صبر کنم تا ADSL ام بدون قطع و وصلی کار کنه ؟ قهر
اپراتور : شماره تون رو بگین ؟
من : XXXX
اپراتور : خانم چراغ مودم تون خاموش روشن میشه ؟
من : نه ، فقط تو تسک بار یک علامت خطر کشیده که ADSL وصل نیست !
اپراتور : گوشی چند لحظه ...
من : منتظر
اپراتور : خانم زمان تون تموم شده و شما باید شارژ مجدد بدین تا براتون وصلش کنن !!
من : مگر قرار نبود اون تاریخ هایی که تلفن و ADSL با هم قطع هستند به ته مدت زمان شارژ من اضافه بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  عصبانی
اپراتور : مگه از کی قطع بوده ؟ یعنی چند روز ؟
من : دقیقا 5 روز متوالی کلن ADSL قطع بوده !!
اپراتور : خوب قرار بوده براتون آوانس بدن که 1 روز دادن دیگه !
من : یک روز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  قرار بوده همون 5 روز که قطع شده به من فرجه بدن !!!!! نه 1 روز  ...
اپراتور : کی به شما این حرف رو زده ؟ آقای فلانی ؟
من : من نمی دونم کی بود ! من که اسم فامیل نمی پرسم وقتی به اونجا زنگ میزنم !!!!!
اپراتور : چند لحظه گوشی ...
من : چشم
اپراتور : الو ؟ من با مرکز هماهنگ کردم تا یک هفته بهتون اضافه کنن !
من : من یک گیگ دیگه ته شارژم باقی مونده هــــــــــــــا !
اپراتور : شما لطفا تا ظهر دوباره پیگیری کنید ، این مدت رو هم اضافه کردن تا شما بتونید اون مقدار باقی مونده را مصرف کنید .
من : میشه بگید دقیقا کی وصل میشه باز ؟
اپراتور : والا الان دارن نامه اش رو می نویسن برای مرکز تا براتون درستش کنن ! ولی بازم شما تا ظهر خبرش رو بگیرید .
من : باشه ، ممنون خانم ...
ساعت شد 12 و هنوز از اینترنت خبری نبود ! با عصبانیت با مرکز خرید تماس گرفتم و موضوع رو براشون توضیح دادم خانم اپراتور تلفن رو به مرکز فنی وصل کرد و بخش فنی به من گفت : دست ما نیست که بخواهیم زمان شما رو اضافه کنیم ، باید مخابرات و مرکز پشتی بانی این کار رو براتون انجام بده !
من گفتم : مگر من وقتی می خوام شارژ رو بدم میرم مرکز پشتی بانی ؟ یا میرم مخابرات ؟
بخش فنی جواب داد : بله درست می فرمایید دست ما هست ولی معلوم نیست بتونم زمان به شارژ تون اضافه کنم !
بعد هم چون دید من فوق العاده عصبانی هستم شماره مرکز اصلی رو داد و من هم با مرکز اصلی تماس گرفتم و همه ماجرا را از سیر تا پیاز براش تعریف کردم ! اون هم گفت 30 دقیقه دیگه تماس بگیر و با آقای فلانی صحبت کن حتما به کارت رسیدگی می کنن.
نیم ساعت بعد ...
زنگ زدم و بالاخره تونستم با اون آقای مسئول محترم صحبت کنم و مشکلم رو بازم از سیر تا پیاز براش گفتم ! خلاصه اون آقا هم با کمال خونسردی پاسخم رو داد و گفت به دفتر فروش تماس بگیرم و ازشون بخوام تا براش نامه درخواست تمدید زمان رو فکس کنند . منم همین کار رو انجام دادم و تا ساعت 5 که قول وصل شدنش رو داده بود صبر کردم ... خیال باطل
وصل نشد  که نشد ... از این شرکت بدم اومده واسه همین هم زنگ زدم به پشتیبانی و هر چی که دوست داشتم بار شون کردم ... احتمالا برم پولم رو پس بگیرم و از یک شرکت دیگه خدمات بگیرم.
دوشنبه :
بازم به اینترنتم سر زدم و دیدم که نه مثل اینکه به سلامتی هنوز از وصل مجدد خبری نیست ، برای همین بازم با دفتر مرکزی تماس گرفتم و با آقای مسئولی که دیروز باهاشون صحبت کرده بودم حرف زدم و دلیل اینکه هنوز وصل نشده را ازش سوال کردم . ایشون گفتند که نامه ای از طرف شرکت طرف قرار داد شما به دست من نرسیده و به خاطر همین هم من نتونستم خواسته شما رو انجام بدم ، من همین الآن با شرکت شما تماس می گیرم و ازشون می خوام که نامه رو برای من بفرستند منتها من قبلش باید از شما عذر خواهی کنم چون مسئول نرم افزار مون امروز مرخصی هست و فردا می تونیم زمان رو به شما اضافه کنیم !
منم گفتم : ببخشید ولی دیگه صبر من تموم شده و من دارم می رم شرکت که قرار دادم رو باطل کنم و برم از شرکت دیگه ای خدمات ADSL رو بگیرم فکر کنم هم به نفع شما باشه و هم من ، چون واقعا اینطوری من اعصابم در آرامش بیشتری قرار می گیره !!
آقای مسئول گفت : اگر ممکنه شما یک روز دیگه هم تحمل کنید تا  من خودم مشکل تون رو برطرف کنم .
گفتم باشه صبر میکنم ولی به همراه مادرم بلند شدم رفتم شرکت و با مسئول بخش فنی صحبت کردم و بهش گفتم که من همین الآن با آقای فلانی صحبت کردم و ایشون فلان حرف رو به من گفتن مسئول بخش فنی همون جا با اون آقا تماس گرفت و نامه را دوباره براشون فرستاد و قرار شد که من تا فردا یعنی سه شنبه صبر کنم ، از طرفی هم تلفن من رو داخل لیست تخلیه قرار داده بودن چون به قول خودشون من چهار روز از زمان پایان مدت سه ماهه ام گذشته بود خلاصه که تلفن من رو از لیست تخلیه خارج کردن و قرار شد تا فردا ( سه شنبه ) مشکلم رو حل کنند . خانم مسئول فنی به من گفت قرار بوده به ته زمان استفاده از اینترنت تون یک زمانی رو اضافه کنیم منتها در سه ماهه بعدی که شارژ کردین ، نه الآن !! بازنده
منم گفتم : من مسئله ای نداشتم ، اصلا هم برام مهم نبود که این باقی مانده کیلوبایت ام رو مصرف نکردم و از بین می رفت ، منتها از این ناراحتم که چرا هر کسی من رو به یه طرفی پاس میده و به من صحبت دروغ تحویل می دن!؟!؟ آخ
آخه اگر از اول به من می گغتید که قرار هست این یک هفته به شارژ بعدی اضافه بشه من قبل از اینکه مدت زمانم تموم بشه شارژ مجدد رو انجام می دادم و این همه صبر نمی کردم ...
به سمت خونه اومدیم و نشستم تا سه شنبه بشه تا ببینم بالاخره چه خواهد شد !
سه شنبه :
ساعت 12 شد و هنوز از وصلی خبری نبود. به ناچار با پشتی بانی مرکزی تماس گرفتم و بعد از کلی پشت خط منتظر موندن به من قول داد که تا ساعت 2 بعد از ظهر مشکل خط برطرف میشه .
ساعت 2:30 شد ولی خبری نشد ...
خلاصه که صبوری کردم باز تا ساعت 3 که به سلامتـــــــــــــــــــــــی وصل شد ولی فقط تا چهارشنبه زمان شارژ اضافه شده ! خنده
حالا طوریش نیست همین قدر که زمان رو گرفتم خوبه !!!!!
چیزی واسه ی گفتن نیست ! دو یا سه شب پیش می خواستم برم تو سایت بتاپلاس و با کمال تعجب دیدم که فیل تر هست ! از همه چیز حالم داره به هم می خوره ، چون اینجا همه چیز قاطی هست و هیچ کس هم پاسخ گو نیست ، با کلی دعوا باید بری جلو تا کارت رو راه بندازن ، کسی به کسی نیست . هر کسی داره کار خودش رو می کنه و کسی دلش برای تو نمیسوزه !خیال باطل
چند تا پست پایین تر نوشته بودم برای همین قطعی و صلی اینترتم و حالا هم مثل قبل !!با این شرایط بازم میگم خداروشکر ! قطعی و صلی تلفن و اینترنت مسئله مهمی تو زندگی نیست ، گاهی به این مسائل که فکر می کنم و حرص خوردن های خودم رو می بینم یکمی به کار خودم می خندم ولی از جهتی دلم می سوزه که اینهمه پول و هزینه بابت این کار دارم پرداخت می کنم ولی در ازاء اون چیزی نمی بینم چز بی مسئولیتی و قاطی پاتی بودن شبکه و ...
خدا جون خیلی دوستت دارم ، همیشه مواظبم باش تا این مسائل باعث نشه از تو دور بشم ماچ قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak