خاطرات من و ام اس

آخر عمری افتادیم به کشیدن کلاس دیگرام ، هی بکش هی اشتباه بشه هی باز بکش هی باز اشتباه بشه 
( واسه اونایی که نمی دونن باید بگم کلاس دیاگرام یک نموداری هست که داخلش تمام اشیاء موجود داخل سیستمی که قراره براش نرم افزار طراحی بشه رو باید کشید و ارتباطات اش رو رسم کرد و ... )
از حدود های ظهر که شریکم آنلاین شد و تیکه خودش رو برام send کرد تا همین ساعت های حدود 8 نشسته بودم به طراحی ، دیگه کچل شدم چون نسبت به اون چیزی که تو ذهنم هست نمودار ها یک دنیـــــــــــــــــــــا فرق می کنه
به نظرم اگر اینها رو ببرم و به استاد نشون بدم ، ایراد زیاد میگیره ازش و فایده ای نداره باید به فکر تمدید پروژه باشم
کلن آدمی هستم که به بقیه روحیه می دم ولی واسه خودم روحیم ته میکشه میرسه ته سبد
خوبه باز من مثلا از تابستون و همون روزای پلاسمافرز که میرفتم در حال نمودار کشیدن بودم  و الا الان کارم کلی عقب میافتاد خدا رو چه دیدین یک موقع شاید فروختمش پولدار شدم والا !!!  نیشخند
امروز حالم البته خیلی توپ هم بود ! چون همه کلاس های دانشگاه رو از صبح تا شب هرچی بود دو در کردم نرفتم البته قبلا هماهنگی های لازم به عمل آمده بود و کل کلاس متفق القول قرار بود نریم دانشگاه دیگه و من تو این قضیه کاملا بی تقصیرم   اگه حالم خوش نبود که دیگه نمی نشستم پای درس و مخش نیشخند
شنبه امتحان میان ترم دارم ، واسه همین فردا می خوام برم کوه
جای همه دوستان رو خالی می کنم 

خدایا شکرت خدا جونم خیلی دوستت دادم قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز بالاخره نوبت امتحان میان ترم ریاضی رسید ، هر چی صبر کردم که یک طوری بشه امروز امتحان ندم نشد نیشخند
همزمان با دوستم وارد دانشگاه شدیم . همه ی جو دانشگاه پر از حرف های استرس آور بود ، دوستم هم طبق معمول نگران و مضطرب به این طرف و اونطرف نیگاه میکرد نگران
من خیلی ریلکس و بدون اضطراب ایستاده بودم تا استاد بیاد و بریم سر جلسه امتحان .
راستش حس می کنم دوستم به خودش تلقین کرده بود که نمی تونه و بلد نیست واسه همین از دانشجویان دیگه سوال می کرد که امتحان تون که ساعت قبل دادید چطور بود ؟ اونها هم گفتن خیلی افتضاح بود 
واااااااای چرا اومدین انینجا با این برداشتین ؟ پوست تون کندس ! از الان می تونم بگم که افتادین . پیشنهاد می کنم نرین سر جلسه امتحان و ... آخ
حرفای خوبی بود ؟
خوب من هم مثل بقیه آدم های دنیا یک آدم عادی و معمولی ام و ممکنه وقتی تو جوی قرار بگیرم که همه اش دارن به هم انرژی منفی پاس کاری می کنن روحیه ام رو ببازم ، واسه همین هر چی به دوستم گفتم بیا بریم از اینجا دور شیم لج کرد و نیومد ، منم کنارش ایستادم ولی همه سعی خودم رو کردم که به حرف های این جماعت گوش ندم ناراحت
استاد اومد و ما هم به دنبالش رفتیم و سر کلاس نشستیم و برگه ها رو داد و شروع به پاسخ دادن کردیم ، من اینقدر استرس گرفته بودم که دست هام به شدت میلرزید و نمی تونستم چیزی بنویسم آخ
هر کاری می کردم که بتونم خودکار رو توی دستم نیگه دارم نمی شد و پاهام هم کم کم داشت بی حس می شد ، چند تا صلوات فرستادم و به خدا گفتم خدای مهربونم تو که دیدی من تلاش خودم رو کردم ! پس کمکم کن
حدود 10 دقیقه بی حرکت نشستم و بعد از اون کم کم همه چیز رو به روال عادی شد و منم شروع کردم به جواب دادن به سوالات .
1
2
4
سوال 3 را بلد نبودم ولی سوال 1 و 2 و 4 رو تقریبا جواب دادم .

با اعتراض بچه های کلاس نسبت به سوالات ، استاد وارد کلاس شد. همه داد و بیداد می کردن که استاد نامرد این چه مدل سوال طرح کردنه ؟‌ما نمی تونیم جواب سوالات رو بدیم و ... 

استاد هم با همشون دعوا کرد و بعد هم از کلاس بیرون رفت . من برگه ام رو به مراقب دادم و از کلاس بیرون اومدم و همون لحظه استاد به طرف من اومد و گفت :‌ این سوالات رو واقعا نمی شد جواب داد ؟‌ منم گفتم :‌والا استاد سوالات تون آسون بودن ولی شاید بچه ها حول شدن !‌( آخه اینها باید با استاد ریاضی دانشگاه من درس می داشتند تا بفهمن سخت گرفتن واقعا یعنی چی ؟‌ قهر )  

گفت :‌ ببین این صفحه کتاب رو ( صفحه کتابی که از داخلش سوال طرح شده بود نشونم داد )‌

والا همش عینا همون سوالات کتاب بود و بدون هیچ نوع تغیری !‌

نمی دونم چطور میشه ؟ آیا نمره خوبی می گیرم یا ... ؟  نگران
دیشب " ق" با من صحبت می کرد و اینقدر انرژی به من داد که برای همه امتحاناتم کافی میشه مژه در ضمن اینکه 3 روز متوالی رفته بودم پیش یکی از دوستانم و اون خیلی دقیق و کامل مسائل رو برای حل می کرد و من هم تقریبا ازش یاد گرفتم خجالت ولی حیف به دلیل استرس زیاد بیشتر مطالب از ذهنم پرید ناراحت
دیگه گذشت و رفت تا پایان ترم ، امیدوارم که موقع پایان ترم این اتفاقات پیش نیاد !

نکته کنکوری این داستان این بود که :‌ هیچ زمانی مقصد خودتون رو به کسی نگید، چون امکان داره بقیه نتونن به اون راه حتی وارد شن و این باعث بشه که شما هم از کارتون بمونید
بازم می گم خدا رو شکر چون همیشه بهترین ها رو برای من محیا کردی ماچ

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز بسته سوم آمپول هام رو باز کردم . 15 تا آمپول بتافرون سه تا سه تا کنار هم چیده شدن و تو 5 ردیف و همشون تو یک جعبه بزرگ هستند که همیشه هم یک کتابچه راهنما تزریق داخلش قرار داره لبخند
امروز کامنت یکی از دوستان رو خوندم که برام نوشته بود : " تبریک می گم که خوب شدی  " . من فقط در جوابش نوشتم : نیشخند .
راستش چیز دیگه ای نمی تونم بگم . نه ناراحت هستم و نه خوشحال . ترم تحصیلی آخری هم داره با همه سختی هاش تموم میشه و من همه سعی خودم رو دارم می کنم که بدون هیچ گونه استرسی تمومش کنم
دیروز رفته بودم پیش یکی از دوستان قدیم ام و ازش خواهش کردم تا کمی تو ریاضی کمکم کنه . با وجود اینکه خودش کار داشت ولی خیلی کمکم کرد
سعی می کنم درسم رو به بهترین نحو بخونم ، درسته که این ترم برنامه تحصیلیم خیلی شلوغ شده ولی می تونم از پسش بر بیام به هر حال از این طرف و اون طرف هم کمک می گیرم .
همیشه خدا رو شاکرم که دوستان خوبی بهم داده ، درسته که ام اس دارم ولی دوستان خوبی در ازای این کمبودم دارم که بعضی هاشون رو با دنیا عوض نمی کنم
خیلی هاشون الان دارن در مقطع کارشناسی ارشد ادامه تحصیل میدن و خیلی هاشون هم مثل من ترم آخر هستند و بعضی هاشون هم ترم پیش درس شون تموم شد. قلب
زندگی واقعا مثل یک رودخونه ای میمونه که در حال گذره ! نمی تونی ثابت نیگهش داری و نمی تونی حرکتش رو کند کنی
باید همراهش جلو بری ولی فقط باید حواست رو انونقدر جمع کنی که قایقی که می سازی تا در طی مسیر ازش استفاده کنی ، تو امواج سهمگین رود شکسته نشه
اتفاق هایی که تو زندگی میافته بعضی هاش اینقدر بی ارزش هست که اصلا ارزش ناراحتی و خورد کردن اعصاب رو نداره ، اگر 10 سال بگذره و به عقب برگردیم و خاطرات مون رو مرور کنیم توش چیزایی می بینیم که واقعا ارزش نداشته و خندمون میگیره که چرا براش غصه خوردیم و خودمون و روح مون رو و زندگی مون رو نابود کردیم
زندگی خیلی شیرینه اگر فقط و فقط توکل انسان به خالقش باشه نه به بنده اش
همه چیز دست اوست ماچ

خدایا شکرت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز تصمیم گرفتم آمپولم رو بعد از ظهر تزریق کنم واسه همین هم حدود ساعت 3:30 نصف قرص استامینوفن رو خوردم و ساعت 4 هم تزریق کردم .
یه نیگاهی به کتابی که روی جلدش نوشته یادداشت روزانه بیمار کردم و دیدم از 2 ماه پیش تا الآن من حدود 30 تا تزریق انجام دادم ، اینم آخرین دونه از بسته دوم بتافرون بود که تزریق کردم خیال باطل
یه نیگاه دیگه به جعبه داروهام کردم و دیدم هنوز از هر دونه ای حدود 40 تای دیگه مونده و آخ
از نسخه هایی که دکتر برام نوشته حدود 1 دونه دیگش مونده و این یکیش هم از 5 شنبه شروع میشه به استفاده کردن .
نمی دونم چند تای دیگه باید بزنم تا دکتر بهم بگه دیگه خوب شدی ؟ سوال
امتحان میان ترم ریاضی رو هم از 5شنبه موکول کردن به دوشنبه هفته آینده ! خیلی بد شد چون اگر همین 5شنبه امتحان رو می گرفت دیگه هیچ استرسی تا آخر ترم نداشتم چشم

بازم خدا رو شکر می کنم که حداقل دارویی هست و پیدا میشه خیال باطل
خدا جون دوستت دارم قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۸ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

عجب روزهایی بود این چند روز گذشته چشم
سه شنبه صبح که از خواب بیدار شدم مامانم اومد و گفت بیا از شناسنامه من کپی بگیر لازم دارم ، منم کارش رو براش انجام دادم و بعد هم رفتیم جایی که مامانم کار داشت و تا برگشتیم خونه ساعت شد 1 ظهر . وقت نکرده بودم خیلی پای کامپیوترم بشینم و کار کنم تا ظهر حدود ساعت 2 !
روشنش کردم و هر چی صبر کردم دیدم نخیر گویا اصلا قصد نداره وارد اینترنت بشه ، گفتم حالا صبر می کنم حتما درست میشه ، اما تا شب حدود 10 هم هیچ اتفاقی نیوفتاد. به پشتی بانی زنگ زدم و گفتن منطقه شما کابل برگردونه و نمی تونید تا 48 از اینترنت استفاده کنید  متفکر  منم به ناچار صبر کردم ولی انگار خبری از وصل مجدد نبود خنثی به خاطر همین به یکی از آقایون هم کلاسیم تماس گرفتم و علت دقیق رو جویا شدم ، می خواستم بدونم که ADSL خط تلفن من غیر فعال شده ؟ سوال آخه چراغ DCL Link مودم ام هم خاموش و روشن می شد .

خلاصه که بعد از کلی زنگ زنگ بازی به این طرف و اون طرف و پشتی بانی و مخابرات و ... معلوم شد که شرکتی که من از اون خدمات ADSL رو می گیرم قرار شده تو منطقه ما و عدل همین خطوط با پیش شماره من رو بیاد و افزایش پورت بده .منتظر  گفتم حالا طوریش نیست یک چند روزی رو هم صبر می کنم تا این کار افزایش پورت هم تموم شه ! اینترنت که فرار نمی کنه که !؟! می کنه ؟ خیال باطل
شنبه شد ...
به سلامتی بازم ADSL قطع بود و من می خواستم برای کنکور ارشد ثبت نام کنم ( چون کلن نفر اول کنکور ارشد میشم نیشخند ) گفتم دیر میشه و مهلت ثبت نام تموم میشه و من نمی تونم ثبت نام کنم !!! نگران
رفتم و مودم کامپیوتر برادرم رو باز کردم و به کامپیوتر خودم وصلش کردم ، آخه اون اصلا با اینترنت کار نمی کنه ، با خودم گفتم مودم می خواد چی کار ؟ ( البته تقریبا ازش قرض گرفتم !! زبان )

یک چیزی حدود 35 دقیقه طول کشید تا فقط صفحه اول سایت سنجش رو باز کرد و من تونستم چهار تا اطلاعات خودم رو وارد کنم ، به سلامتی با اون سرعت های بسیار بالای مربوط به اینترنت DialUp که به سرعت نور کار می کنه بعد از حدود 4 دقیقه تلاش های بسیار تونستم ثبت نام ام رو انجام بدم. اوه
خیلی عصبانی ام و خیلی اعصابم خورده ، چون شب که اومدم بازم با Dialup به نت وصل بشم دیدم به ، به سلامتی خط تلفن من قطع شده و اصلا بوق نداره !!!!!!!!!!!!! تعجب کلافه عصبانی
با تلفن خونه به خط خودم تماس گرفتم و با کمال تعجب دیدم که بله ، یک خانمی گوشی رو برداشت و گفت اشتباه گرفتین ! خمیازه
گفتم : جان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تعجب
گفت : می گم اشتباهه !  ابرو
و با لهن صحبت طلبکارانه ای گفت : شماره را درست نمی گیرید ! قهر
گوشی رو قطع کردم و با کلی شک و تردید دوباره به خط خودم زنگ زدم ولی بازم اون خانم گوشی رو برداشت . ابله
بی اختیار بهش گفتم : خانم این شماره رو که من می گیرم ماله خودمه ، چرا شما گوشی رو بر می دارید ؟ این خط اصلا بهش تلفن وصل نیست ! شما کدوم منطقه اید ؟ آخ
گفت : حالا که ماله منه ! خنثی
گفتم : خانم شما بیجا می کنید از خط من دارید استفاده می کنید !!!!!!!! منتظر
بعدم هم با عصبانیت گوشی رو قطع کردم ...
زنگ زدم مخابرات و کلی دعوا کردم که آقا این خط رو تازه اومدین درستش کردین حالا دوباره ...
آقایی که پشت خط بود گفت : شماره تون رو بدین تا پی گیری کنم .
30 دقیقه
1 ساعت
.
.
.

تلفن رو بعد از ٢ روز وصلش کردن ولی فقط بوق داشت و از ADSL خبری نبود گریه
بالاخره بعد از چند روز ؟ فکر می کنم حدود یک هفته کامل شد تازه اونم با دعوا و داد و بیداد اینترنت من رو درست کردن و امروز وصلش کردن قهر


شاید این تیکه از خاطراتم رو 10 بار پاک کردم و باز نوشتم خیال باطل
چیزی نمیشه گفت غیر از اینکه ناراضی ام از همه چیز . می گم خدایا شکرت ولی نه به خاطر مسائلی که خودت می دونی بلکه برای اینکه فقط زنده ام تا برسم به اونجا که می خوام ...
شکر ، شکر ، شکر قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٧ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز نشسته بودم پای کامپیوترم و قصد داشتم یک سری از کارهای عقب افتادم رو انجام بدم یکم تو آلبوم موزیک ذخیره شده روی هاردم گشت زدم و یه شاخه را انتخاب کردم برای اجرای موزیک که هم زمان با انجام کارم به موسقی هم گوش بدم تا خوابم نبره خیال باطل
اما با گوش دادن بیشتر اون ترانه ها یاد چند ساله پیش افتادم که مهمان ناخوانده من هنوز وجود خارجی نداشت و من هم مثل سایر آدم های خوشبخت توی دنیا داشتم زیر سایه مهربونه مادر و پدر عزیزم زندگیم رو می کردم و برای آینده ام برنامه های زیادی داشتم
دلم برای روزهای خوب تنگ شد ، با همه روحیه خوبم نسبت به سرکوب کردن بیماریم اما گاهی دل تنگ روزهای خوب گذشتم میشم و دوست داشتم کاش می شد فقط برای چند دقیقه به گذشته برگردم آخ
همه سعیم و می کنم تا بتونم لااقل اون آینده ای که می خوام رو بتونم بسازم .
این تیکه از ترانه ها یه طوری بود که دلم رو به درد آورد : " گلی گم کرده ام می جویم او را         به هر گل می بویم او را ... "

امیدوارم روزی برسه که به ام اس بگم :‌ تو که رفتی به سلامت ، وعده ما به قیامت  ...

ای وای از اسیری که از یاد رفته باشد ، در دام مانده باشد ، صیاد رفته باشد ... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز خیلی روز باحالی بود نیشخند از اول صبح تا ته شب همش خندیدم و شاد بودم ، امیدوارم همه روزهای همه آدم های دنیا به همین خوبی امروز من باشه .

همین اول کاری باید بگم واقعا برای اولین بار بود که بعد از اونهمه سختی که کشیدم از ته خندیدم و شاد بودم مژه
می بینید خدا چقدر مهربونه ؟ وقعا همه روزهای زندگی شاد اگر خودمون بخواهیم خیال باطل
خدایا شکر ماچ

صبح اول صبحی که بیدار شدم و یک صبحانه کامل رو خوردم اومدم نشستم پای کامپیوترم برای تایپ باقی مانده صفحات تحقیقم و تقریبا تمومش کردم . حوالی ساعت 12 بود که یه سر هم اینترنت زدم و خبر گرفتم ببینم دنیا دست کیه !؟ نیشخند
خلاصه که کلی تمرین هم انجام دادم و با دوستانم حال و احوالی کردم و بعد هم به طرف دانشگاه راه افتادم . یک روز کاملا ابری و هوای تقریبا خنک و خوبی بود. به موقع به کلاسم رسیدم . استاد هم طبق معمول درس خودش رو از همه درسها جدی تر تلقی می کرد و برای بچه ها خط و نشون می کشید و من و دوستانم هم طبق معمول مشغول شیطنت بودیم و خنده زبان منتها طوری که اون نفهمه و الا جلو همه بیرون مون می کرد !! قهقهه
کلاس بعدی مون هم طبق معمول سر ساعت شروع شد . مفاهیم شیء گرایی و نمودار و کنفرانس و ... نمی دونم چرا ترمی یک واحد به ما نمیدن ؟  متفکر
اینطوری استرس هم کمتر میشه ، منم چون کلن آدمی هستم که جوش میزنم واسه همه چیز برام بهتر بود که این ترم فقط 3 واحد بگیرم شیطان
خلاصه گذشت و ساعت شد 5 و ما قرار بود بریم برای تربیت بدنی تو سالنی که برای دانشگاه بود تا ورزش کنیم تا حداقل یک عدد بیست تو کارنامه زندگیم ثبت بشه نیشخند
یکی از دوستانم که همراه پدرش داشت به سمت سالن می رفت بوق بوق کنان اومدن سمت ما تا ما رو هم برسونن ولی من ترجیح دادم همراه دوستان دیگم با تاکسی بریم واسه همین هم راه افتادیم سمت جایی که قرار بود تاکسی بیاد و ایستادیم ! به سلامتی بارون هم شروع شد و ما هم زیر بارون بدون چتر و هوای تقریبا سرد ...
باید یکم دقت کنم !؟ ببینم ما چند نفریم ؟ متفکر
1
2
3
4
5
6
وااااااااااااااای !!؟!؟!؟! راننده تاکسی جلو دو نفر سوار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟ تعجب
دوستم : نمی دونم ، فکر نکنم گیر بده سوال
من : تو مطمعنی ؟ استرس
دوستم : آره  خیالت راحت طوری نمیشه گاوچران
بچه ها تاکسی اومد ! اوناهاش پشت چراغ قرمز مونده ...
اون یکی دوستم رفت سمت خیابون و شروع کرد به دست تکون دادن تا یک وقت تاکسی از یک مسیر دیگه ای نره

واقعا که کارش خنده دار بود یاد مادربزرگم افتادم که هر آدمی رد میشد فکر می کرد فلانیه
بهش گفتیم بایا بیا این طرف شاید تاکسی ما نباشه ! خلاصه راننده متوجه حرکات دوستم نشده بود و اومد همون جا جلو پای ما توقف کرد
مسیر رو براش مشخص کردیم و رفتیم سوار شیم که گفت : نه یک نفر فقط باید جلو بشینه
من گفتم : بچه ها پس من یک ماشین دیگه میگیرم بای بای
گفتن : نــــــــــــــــــــــــــــــه !!! مگه میزاریم بری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منتظر
یکی مون رفت جلو و 5 تای دگمون عقب نشستیم وقت تمام
چه نشستنی ! دو نفر کناری واقعا راحت نشستن و یکی از دوستان وسط نشست و طوری که اگر ماشین دور میزد کلن از جاش کنده میشد و دوست کناری من هم دقیقا یک پاش مشرق بود و یک پاش مغرب فقط کافی بود یک نفر این وسط یک عطسه ناجور کنه فکر کنم یکی از ما
شش تا دختره پر سروصدا و شلوغ ماشین رو گذاشتیم رو سرمون تا رسیدیم به مقصد . دقیقا وقتی پیاده شدیم یکی از دوستام وسایلش پخش شد رو آسفالت نیشخند
گفتم : دیدی من گفتم یک نفر با ماشین دیگه ای بره !!!
خلاصه پولش رو دادیم و به طرف سالن حرکت کردیم .
رفتیم تو و لباس های ورزشی رو پوشیدیم و آماده نرمش شدیم ، یک دور ، دو دور ، سه ، ... فکر کنم 6 دور کامل اما آروم دور زمین والیبال راه رفتیم منم همراه همه شروع کردم به راه رفتن ، بعدش سریع و سریعتر حرکت کردیم تا وقتی که حرکات مون حالت پرشی گرفت و من به دلیل اینکه هنوز جای بخیه های گردنم درد داره نتونستم ادامه بدم ناراحت
ورزش با توپ شروع شد و بچه ها تو 2 تا صف ایستادن تا به هم توپ رو پاس بدن ..
وای که چقدر خندیدیم قهقهه
یکی تو هوا می زد و یکی از ترسش در می رفت و یکی کلن توپ رو می گرفت و نمی دونست باید بعدش چه کنه؟ یکی هم که کلن با پا توپ رو شوت می کرد قهقهه
واقعا که باید یک فیلم کامل از کارای این تیم ملی می گرفتم
خنده دار ترین کلاس ورزشی بود که رفته بودم ، کاش منم میرفتم وسط و باهاشون بازی می کردم ، ولی چون فکر می کنم والیبال برای من سنگینه همون اول کار مشکلم رو با استادم در میون گذاشتم و قرار شد تحقیقی رو برای نمره عملی بیارم .
ساعت 6:30 شد که تق تق  تق در زدن و یه آقایی پشت در بود گفت وقت شما تمومه بیایید بیرون نوبت ما هست که از سالن استفاده کنیم
همه بچه ها تند تند لباس هاشون رو پوشیدن و اومدیم بیرون بارون تندتر شده بود ولی هوای خیلی خوبی بود من کلی کیف می کردم قلب
استادمون بوق زد و گفت کسی مسیر هست که به من بخوره ؟ من  دارم میرم طرف فلان خیابون و منم با خوشحالی گفتم من بیام ؟ خوشمزه
گفت بله بیا ... چشمک
منم با یکی از دوستام سوار شدیم و رفتیم . وسط های مسیر دوستم پیاده شد و من هم آخرهای مسیر بود که پیاده شدم و خداحافظی کردم و ایشون رفتن به سمت خونه خودشون و منم اومدم سمت خونه ...

به محض اینکه وارد خونه شدم اول آمپولم رو از یخچال بیرون آوردم و بعد هم قرصم رو نصف کردم خوردم چون دیگه می خوام کم کم قرص خوردن قبل و بعد از تزریق رو قطع کنم ولی فعلا نصف رو قبل از تزریق می خورم و نصف رو بعد از تزریق .
امشب زدم به بازوی چپ یکم جاش خونی شد ، هنوز نمی دونم چرا محل تزریقم خون میاد ، اون دوتا سری که روی باسن بود و دادم به مامانم تا تزریق کنه اصلا خونی نشد حس می کنم من دستگاه رو کج می گیرم !؟!

بازم خدا رو شکر ، امروزم رو به بهترین شکلش شروع کردم و به بهترین شکلش هم تمومش کردم ، می دونم اگر خدا به من ام اس داده عوضش روزای خوبه خوبه خوب و پر از شادی رو در پیش دارم ، لااقل تا الآنش به این شکل بوده
امیدوارم خدا بهترین روزهاش رو به همه بنده هاش بده نه فقط یک عده خاص بغل

من خاص هستم نه برای اینکه بیمارم ، برای این خاص هستم که خدا من رو انتخاب کرده برای امتحان سخت ، خیلی سخته می خوام تو این امتحان هم قبول شم لبخند
خدایا شکر

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیروز صبح با خوشحالی کامل  بیدار شدم و بعد از حوردن صبحانه کامل مثل همیشه حاضر شدم و رفتم سمت انجمن ام اس . آخه قرار بود کیف حمل داروم رو تحویل بگیرم ، مثل همیشه لج بازی کردم و با تاکسی نرفتم و با اتوبوس رفتم انجمننیشخند
وقتی رسیدم خانم پرستار رو طبق معمول دیدم که با مهربونیش منتظر من بود . صدام کرد و گفت : برای کیف اومدی نه ؟ مژه
گفتم : بله زبان
گفت : بیا بشین تا کیفت رو بیارم .
و بعد هم رفت و از داخل اتاقش یه کیف آکبند از نابلون در نیومده آورد و امتحان کرد و توضیح داد و ... کیف سالم سالم بود و هیچ مشکلی نداشت. منم دستگاه تزریق خودم رو که مشکل داشت بهشون دادم نیشخند  بعدش هم رفتم  به اتاق دکتر تا یه ویزیت بشم و باهاش در مورد مشکلی که برام بوجود اومده بود صحبت کردم و برام چند مدل داروی ویتامینی تجویز کرد و من هم از خانم پرستار و بقیه خداحافظی کردم و اومدم خونه اوه
چون این هفته کلاسم ساعت 2 تشکیل میشد و تا 4 ادامه داشت ناهارم که خوردم به طرف دانشگاه حرکت کردم و به موقع به کلاس رسیدم و مشکلی نداشتم . بعدش هم چون کلاس سریعتر از اونچه که فکر می کردم تموم شد پیاده به سمت کلاس طراحی وب ام رفتم ولی چون کلاس ساعت 6 تشکیل میشد و من حدود 1 ساعت زود رسیدم از
روی اجبار نشستم و با خانم منشی موسسه حرف میزدیم ، البته اون خانم دوست خوبه منه و من خیلی دوستش دارم قلب
کلاس ساعت 8:30 تموم شد و من با پدرم که اومده بود دنبالم اومدیم خونه . توی راه از انجمن ام اس و فعالیت ها و دکتر و دستگاه و ... حرف زدم تا به خونه رسیدیم خیال باطل

ساعت حدود 9 بود که وارد خونه شدم و بعد از نیم ساعتی استراحت رفتم کمک مامانم چون سبزی گرفته بودن و خواستم تو پاک کردنش کمک کرده باشم ، منتها چون دلم شور ریاضی رو می زد و چند شب پیش هم کابوسی ازش دیده بودم رفتم توی اتاقم تا یکمی درس هام رو مرور کنم ! استرس

اتاق سرد بود واسه همین حدود نیم ساعت پیش خواهرم بخاری رو روشن کرده بود و تقریبا گرم شده بود .

وای چقدر خوابم میاد خمیازه
اصلا نمی تونم بشینم نگران
خدایا چرا اینطوری شدم ؟ خمیازه
یعنی واقعا خسته ام ؟؟؟؟؟؟؟ خواب
نه نمی تونم پلک هام رو باز نیگه دارم ! بهتره بشینم پای کامپیوترم و کمی از تحقیقم رو تایپ کنم شاید با صدای آهنگ خواب از سرم بپره چشم
کامپیوترم رو روشن کردم و نشستم به تایپ کردن .
خدایا چرا این همه خوابم میاد ؟ نگران
شاید به دلیل گرماست ؟!؟! سوال
برم یه چایی بخورم شاید حالم بهتر بشه ؟! متفکر
چای رو خوردم و باز برگشتم تا به کارم برسم ولی بازم خواب خواب
بابام یک مقداری شک کرد و رفت بالای پشت بام تا ببینه چه خبره ؟ در همون گیر و دار بود که من تقریبا کاملا داشت خوابم می برد که بابام با تیشه و چکش و آچار و ... اومد سر و وقته بخاری !!!!!!!!
همه قطعاتش رو از هم باز کرد ( آخه بخاری اتاق من دیواریه ! ) تا رسید به قسمتی که لوله بخاری به دیوار وصل میشد ، وااااااااااااااااااااااااااااای خدایااااااااااااااااا تعجب وقت تمام
عجب سیماتی تو لوله بخاری بخاریه اتاق من گیر کرده بود !!!!!!!!!!!!!! تعجبتعجبتعجبتعجب
.


.

.

ظهر حدود ساعت 2 ود که همسایه محترم مون که بنایی داشتن و ماشین سیمان شون اومده بود تا طبقه آخر رو سیمان هاش رو بریزه گویا لوله سیمانش از کنترل شون خارج میشه و سیمان ها می ریزه روی پشت بام خونه ما، سر لوله بخاری هم شکسته بوده و یک مقداری سیمان به داخل لوله بخاری اتاق من میریزه !منم از همه جا بی خبر توی اتاق ...
.


.

سیمان ها تا حدود 1 متر لوله بخاری اتاق رو بسته بود و امروز پدرم با صاحب خونه همسایه تماس گرفت و ماجرا رو براش شرح داد ، اون هم یکی دو تا از بنا ها رو فرستاد خونه ما تا لوله بخاری رو درست کردن خنثی

درسته که اتاقم دیوارش حالا زشت شده ولی حداقل امشب می خوابم بدون اینکه ترسی داشته باشم که من زنده می مونم یا خفه میشم ؟ آخ
بازم درسته که عمر دست خداست ولی آدم از این طور حوادث میترسه ، همیشه می شنیدم که چند نفر بر اثر نشت گاز جان خودشون رو از دست می دن ولی حتی فکرش رو هم نمی کردم که برای من همچین اتفاقی بیوفته !نگران

الآن باید بگم خدا یا شکر برای اینکه واقعا عمر دوباره به من دادی در حالی که مرگ دقیقا تا دم اتاقم اومده بود ولی تو اینقدر خوبی که پشیمونش کردی و گفتی بزار بدون ام اس بیاد پیش خودم خجالت
می دونم که دارم روز به روز بهتر و بهتر میشم ، دیگه از درد های طولانی مدت پشتم خبری نیست ، و فقط گاهی شب ها درد زیاده و غیرقابل تحمل .
خدایا بازم شکرت ، شکرت ، شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak