خاطرات من و ام اس

امشب به نظرم سخت ترین جایی بود که می خواستم تزریق کنم چون من هنوز دستگاه تزریق رو ندارم ، همه وسایل رو حاضر کردم و آمپول رو طبق همیشه منظم و مرتب و استریل آماده کردم برای تزریق ، امشب نوبت بازوم بود اول می خواستم به بازوی چپم تزریق کنم ولی بعد تصمیم ام رو عوض کردم و خواستم بزنم به بازوی راستم واسه همین آمپول رو گرفتم دست چپم ولی نتونستم تزریق کنم ، واسه همین از مامانم کمک خواستم تا برام انجام بده ، چون نمی تونستم با دست چپم سرنگ رو نیگه دارم ، مامانم هم طبق عادتی که داشت به سرعت تزریق رو انجام داد و سورنگ رو کشید بیرون وقت تمام
راستش خیلی درد داشت ، چون این دفعه هم 0.5 سی سی بود و منم عادت کرده بودم به تزریق آروم آروم و حدود 1 دقیقه تزریقم طول می کشید ولی مامانم خیلی به سرعت این کار رو انجام داد نگران
من وقتی با دوستان دیگم مشورت کردم دیدیم مثل اینکه من کار اشتباهی می کنم و تزریق باید حداکثر 10 ثانیه طول بکشه و بعد از اون هم تا 15 ثانیه صبر باید کرد و بعد سورنگ رو بیرون کشید خیال باطل
حالا اشکالی نداره با اینکه دواش درد داشت ولی اینم مدلی شد واسه خودش و از همه مهم تر باعث شد تا بفهمم من مثل اینکه زیادی طولش می دم و باید سرعتر عمل کنم !
سال تحصیلی جدید هم از فردا شروع میشه ولی تو دانشگاه کسی قصد تشکیل دادن کلاس رو نداره ! واقعا مثل یک خواب گذشت ، خیلی به سرعت ترم پیش هم تموم شد و الآن شروع ترم آخرم هست که میشه ترم آخر کارشناسیملبخند

ترم تحصیلی جدید همگی مبــــــــــــــــــــــــــــــارک  هوراهورا

خدایا بازم شکرت واسه ی همه اونچه که من دادی و ندادی ، که اونچه که دادی نعمت های تو هست و اونچه که ندادی حکمتت قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳۱ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند روز پیش با دوستانی که داخل انجمن ام اس باهاشون آشنا شدم رفتیم پارک ، هوای خیلی خیلی خوبی بود ، جای همه دوستانم رو خالی کردم و دوست داشتم که ای کاش هم با هم اونجا بودیمقلب
همه چیز داشت روال عادی خودش رو طی می کرد که روز انتخاب واحد رسید ، قرار بود با همه دوستام در یک ساعت خاصی آنلاین بشیم و با اینکه از قبل هماهنگ کرده بودیم که چه کد هایی رو برداریم ولی بازم قرار بود با هم چک کنیم ! ساعت 6 صبح انتخاب واحد شروع میشد ، من موبایلم رو کوک کرده بودم که به موقع بیدار شم که کلاسها پر نشه ! به موقع از خواب بیدار شدم و اومدم پا کامپوتر ولی هر چی سعی کردم اینترنت من قطع بود و وصل نشد ! به دوستام اس ام اس دادم که برای منم کار رو انجام بدن که جواب دادن سایت داشنگاه هم باز نمیشه ، با کلی استزس هر 1 ساعت یکبار من سعی می کردم کانتک بشم که جوابی نگرفتم ، واسه همین به دوستم زنگ زدم گفتم بیا بریم از داخل خود دانشگاه ببینیم میشه کاری کرد ؟ کلافه
رفتیم داخل دانشگاه ، اینقدر دانشجو جمع شده بود که برای گرفتن کامپیوتر خالی حدوده 20 دقیقه توی صف بودیم ، انتخاب واحد مون رو انجام دادیم و باز رفتیم توی صف پرینت ، پرینت مون رو هم گرفتیم و رفتیم حسابداری ، وای که چقدر شلوغ بود ولی حسابداری هم سیستم شبکه اش قطع بود و همه برگه ها رو می گذاشت روی هم ولی کاری واسه انجام دادن نداشت چشم
چاره چی بود ؟ ابله با دوستانم برگه های انتخاب واحد مون رو توی نوبت گذاشتیم و قرار شد فرداش بریم برای ادامه کار ، در همون حین هم به دوستم گفتم حالا که اینجا کارمون راه نیوفتاد بریم دانشگاهی که مهمان شدیم و برگه های مهمان رو بهشون تحویل بدیم و بقیه کاراش رو بکینم .
دوستم قبول کرد و با هم رفتیم اونجا ، متاسفانه شبکه اینترنت اونجا هم قطع بود چشم با خودم گفتم حتما یک مشکل سراسری برای شبکه اینترنت بوجود اومده ، البته دوستانم بعضی ها شون ADSL ها شون توی خونه وصل وبد و مشکلی نداشت ولی ADSL من قطع بود و همه شرکت ها و سازمان هایی که از اون شرکت حساب کاربری گرفته بودن خنثی
فقط خیالم راحت شده بود چون دیگه انتخاب واحدم رو کرده بودم و جاها پر نشده بود ...
ساعت حدوده 11:45 شب بود که من به صورت امتحانی وارد اینترنت شدم و دیدیم خوشبختانه وصل شده و هم زمان با آنلاین شدنه من همه دوستام دونه دونه آنلاین شدن خندهنیشخند
تا یک ساعت بعدش با همدیگه صحبت کردیم خوشحالی بیشترم به خاطر این بود که دوست خوبم ( ق ) هم آنلاین شده بود و با هم صحبت کردیم خجالت
فرداش رفتیم دانشگاه تا فیش های صادر شده رو ببریم بانک ولی متاسفانه فیش من و دوستانم رو صادر نکرده بود !؟!؟! منتظر
دیدیم اونجا موندن فایده ای نداره واسه ههمین دوباره اومدیم خونه و تصمیم گرفتیم فرداش بریم برای ادامه کار !
فرداش که امروز باشه اول رفتیم سراغ دانشگاهی که مهمان گرفته بودیم و کارامون رو اونجا انجام دادیم و بعد هم رفتیم به طرف دانشگاه خودمون ، خوشبختانه خیلی خیلی خلوت بود و برگه های من و دوستم رو هم فیش هاش رو پرینت کرده بود . رفتیم بانک و شهریه این ترم رو پرداختیم و اومدیم دانشگاه ، منتها چون من کار داشتم دوستم ادامه کارش رو تنها انجام داد و من اومدم خونه ...
دیشب هم با کمک یک دوست خوبه دیگه ای که دارم سعی کردم بانک داده پروژم رو تکمیل کنم ، خیلی با حوصله و دقت دونه دونه مراحل تولید بانک رو برام توضیح داد و منم با توجه به توضیحاتش بانک داده پروژه رو ساختم . ممنون دوست خوبم قلب
الان فقط خوابم میاد چون در طی این چند روزه واقعا کم خوابی پیدا کردم خمیازه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز نوبت تزریق سوم بود ، خیلی صبر کردم که مامانم بیاد و برام بزنه ! ولی مثله اینکه کلن فراموش کرده بود ، منم آمپولم رو حاضر کردم و با اینکه خیلی آهسته کار کردم بازم از مامانم خبری نشد که بیاد و برام تزریق رو انجام بده واسه خاطر همین خودم سورنگ رو برداشتم و در محلی که داخل کتابچه نوشته بود و با توجه به توضیحات پرستارم تزریق
کردم ...
ایندفعه هیچ دردی رو احساس نکردم و برام خیلی راحت بود ، همون جا که سورنگ رو از محل تزریق خارج کردم مامانم رو صدا زدم ، وقتی اومد تو اتاقم گفت آفرین تشویق خیلی عالی کار کردی ، بهترین کار همینه که خودت به خودت تزریق کنی چشمک
بدش هم بابام اومد خونه و براش تعریف کردم که خودم کارم رو انجام دادم ، بابام هم تشویقم کرد ، خوب اینا همه باعث دلگرمی من میشه قلب
فقط چیزی رو که فراموش کرده بودم داروهای مسکنی بود که باید قبل از تزریق مصرف میکردم که به محض به خاطر آوردنش همشون رو خوردم . فکر نمی کنم اتفاق خاصی برام بیوفته .چشم

خدایا شکرت که دلم رو محکم کردی که بتونم خودم کار خودم رو انجام بدم بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیروز ساعت حدود های 7:30 یا 8 بعد از ظهر بود که وسایل تزریق دومی رو چیدم و از روی بروشوری که انجمن به من داده بود مراحل رو طی کرد و ریز به ریزش رو با دقت انجام دادم چون قرار بود تزریق دوم رو خودم انجام بدم ، همه مراحل رو با دقت طی کردم و آمپول رو حاضر کردم اما موقع تزریق که رسید کمی ترسیدم با ابنکه پنبه الکل رو دقیقا سر جایی که باید تزریق رو انجام بدم زده بودم ولی موقع فرو کردن آمپول از مامانم کمک خواستم و مامان سوزن رو به داخل محل تزریق وارد کرد .
سخت ترین مرحله تزریق همین قسمت آخرش هست ، چون اولا باید با آرامش دارو رو تزریق کنی دوما بعد از تموم شدن دارو باید حداقل 15 ثانیه صبر کنی و بعد سورنگ رو از محل تزریق خارج کنی نگران
با اینکه یه کم حس می کردم دارم درد می کشم ولی به روی خودم نیوردم و تزریق انجام شد ، خوشبختانه اینبار محل تزریق دردناک نشد و من هیچ حالت بدی بهم دست نداد ، خیلی خیلی آرام و راحت همه وسایل رو جمع کردم و آمدم پای کامپیوترم برای انجام کارام لبخند
امروز با دوستم قرار بود بریم انجمن ام اس برای عضویت ، بعد از کلی معطلی برای سوار شدن به اتوبوس خلوت ( چون اتوبوس شلوغ برام سخته و تعادل ندارم وسط اتوبوس بایستم ! ) ساعت حدود 10 بود که رسیدم درب انجمن و همراه دوستم وارد شدیم ، یه آقایی که از ظاهرش متوجه شدم احتمالا ام اس داره همون ابتدای کار از من و دوستم پرسید ببخشید امری دارید ؟ متفکر
گفتم : بله من اومدم عضو شم .
گفت : شما یا شما ( به دوستم اشاره کرد ) یا هر دو ؟
گفتم : نه ، من قراره عضو شم . خانم پرستار گفتن امروز بیام !
گفت : آها ... اشکالی نداره منتظر باشید تا بهتون بگم چیکار کنید .
با دوستم نشستیم تا صدام کنه و بریم مدارک رو برای ثبت نام تحویل بدیم که دیدیم اومد و نشست کناره من و شروع کرد به پرشیدن سوال که چطور شد متوجه بیماریت شدی ؟ دکترت کیه ؟ چند وقته فهمیدی بیماری ؟ و ...
همش رو برای توضیح دادم و بعد از توضیحات من خودش شروع کرد به گفتن ماجرای خودش ، به من گفت اگر تو تازه متوجه شدی من 7 ساله ( از ساله 82 ) متوجه بیماریم شدم و کلی خرج و مخارج انجام دادم تا الان روی پا هستم و مشکلی ندارم !
گفتم : ببخشید ولی من از همون ابتدا که وارد شدم متوجه شدم شما هم احتمالا بیمار ام اس باشید !
گفت : از کجا اینقدر خوب تشخیص داید ؟
گفتم : من دیگه اینقدر بیمار ام اس دیدم توی این مدت که فکر می کنم قوه تشخیصم قوی شده !!؟؟
رفت توی اتاق و با خانم مسئول ثبت نام صحبت کرد و من رو صدا زد و گفت بیا تو و مدارکت رو بیار بده به خانم مسئول.
رفتم تو اتاق و سلام کردم ، خانم مسئول گفت : چرا اینطوری راه میری ؟ صاف راه برو ! محکم باش ! روحیت رو بساز ! تو هیچ مشکلی نداری ! از منم سالم تری ...
همین طوری این مسلسل یک بند حرف زد و حتی اجازه نداد من بهش بگم بابا من حالم خوبه !! الانم خیلی پادشاهم چون در حین یا حتی چند وقت بعد از پلاسما فرز بود که من نتونستم درست راه برم نیشخند
صحبت هاش که تموم شد گفتم : بله خانم شما درست می فرمایید ، من سعی می کنم خودم رو بیمار نشون ندم !
گفت : آفرین دختر خوب ، مدارکت رو بده ، نامه انجمن و کپی شناسنامه و 2 تا عکس .
برگه مربوط به آمپول ها رو نشونش دادم و گفتم اینه ؟
گفت : نه نه نه !!! این نه !!! من اونی رو می گم که مهر انجمن ام اس روشه ! با امضای دکتر فلانی و فلانی !؟!؟!
گفتم : آهــــــــــــا ... اون دست پدرمه ، نمی دونستم باید اون رو بیارم ناراحت
گفت : حالا مشکلی نیست ، من اسمت رو می نویسم ولی کارت بهت نمی دم تا اون برگه را برام بیاری . ما روزای زوج از صبح ها هستیم .
گفتم : باشه ممنون .
وقتی داشتیم از در میومدیم بیرون آقایی که اول کار دیدمش اومد جلو و یک سری نصیحت هایی برای تغذیه و استرس یه من و دوستم کردو منم گفتم باشه چشم بهشون عمل می کنم نیشخند خلاصه نیم دست از پا درازتر رفتیم سمت 2 تا دانشگاه غیر انتفاعی که قرار بود ببینیم اون درس دیگه را می تونیم مهمان شیم یا نه ؟ ( می گم نیم دست از پا درازتر واسه اینکه حداقل مدارکم رو گرفت نیشخند )
کلی پیاده روی کردیم تا ایستگاه اتوبوس و چشم بابام رو دور دیدم و با دوستم سوار یک اتوبوسی شدیم که تا تو پله آدم ایستاده بود ، با هر زحمتی بود خودم رو نیگه می داشتم تا رسیدیم به مقصد !
از سر ایستگاه تا محل دانشگاهی که قرار بود بپرسیم پیاده رفتیم و از خانم مسئول آموزش سوال کردیم که آیا فلان درس ها رو دارید ؟
خانمه گفت : بله داریم ولی الان مهمان قبول نمی کنیم ! برید 15 مهر بیایید ( تازه اگر جا باشه !!! )
پرسیدیم : ببخشید پس اگر لطف کنید ساعت تشکیل کلاس رو به ما بفرمایید ممنون میشیم .
ساعت و روز تشکیل کلاس رو به ما گفت و از در دانشگاه اومدیم بیرون و با خودمون برآرود کردیم که صرف نداره که تا 15 مهر برای اینجا صبر کنیم واسه همین راه افتادیم و به سمت دانشگاه دیگه ای که همون نزدیکی بود رفتیم ...
وای وای وای اینقدر پیاده رفتیم که می تونم بگم تقریبا رسیدیم به کوه چشم اما دانشگاهی در کار نبود ، از هر کسی هم می پرسیدیم بهمون می گفتن برید جلوتره حتما !!!!
خلاصه از یه خانمی پرسیدیم و گفت : نه عزیم دانشگاهی که شما می خواهید سر بلواره ، چرا اینهمه اومدین داخل ؟ تعجب
خلاصه همه راهی که رفته بودیم رو برگشتیم و مدام هم چشم مون به در و دیوار بود که از جلو دانشگاه رد نشیم !
وقتی رسیدیم سر بلوار دیدیم که روی درش نوشته این دانشگاه به فلان مکان انتقال پیدا کرده منتظر
دوباره رفتیم اون طرف خیابون و یک تاکسی گرفتیم و تا سره بلوار بعدی با تاکسی رفتیم و بازم پیاده رفتیم تا رسیدیم به دانشگاه مورد نظر ، وارد آموزش شدیم و ازشون پرسیدیم و بهمون گفتن که کلاس هاش در فلان روزها و ساعات تشکیل میشه ...
با خوشحالیه کامل و رضایت بابت تلاش مون برای پیدا کردن مکان برای مهمان شدن قرار شد من برگه قبلی رو پس بگیرم و هر دو تا درسها رو بیام همین مسیر  هورا
به خونه برگشتم و همه داستان رو برای مامان و بابم تعریف کردم . اونها هم مثل همیشه به خاطر اینکه من خوشحال بودم راضی و خوشحال شدن مژه
هوا خیلی سرد شده و داره تند تند بارون میاد . خیال باطل

شب خوبیه و من برای اینکه خدا کمک کرد تابتونم برای مهمان شدن مسیر کوتاه تری رو انتخاب کنم شکرش می کنم . همیشه شکرش می کنم واسه همه اونچه که به من داده و همه اونچه که به نداده ...
خدایا شکرتلبخند قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٤ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز روز جالبی بود واسم نیشخند
خط تلفن من با خط تلفن خونه قاطی شده بود و اگر تلفن خونه زنگ می خورد واسه منم زنگ میزد ، یا اگر خط من زنگ می خورد خط تلفن خونه هم زنگ می خورد
خیلی روی اعصاب راه میرفت این فرم ! چون امروز هم من با تلفنم کار واجب داشتم هم خونه با تلفنشون کار داشتن ، اگر اونا گوشی رو بر می داشتن انگاری یکی داره با تلفن من کار می کنه و اگر من داشتم با تلفن صحبت می کردم و خونه هم صحبت می کرد و مکالمشون تموم می شد مکالمه منم قطع میشد  قهقهه
اونوقت من تا 10 دقیقه خط تلفنم دیگه بوق نداشت !
از صبح کلی زنگ زنگ بازی کردیم که بالاخره از طرف مخابرات اومدن و یه آقایی با نردبانش رفت بالای دیوار تا اشکال خط رو بر طرف کنه !
آخه همسایه دیوار به دیوارمون در حال بنایی هست و همین کار باعث ایجاد اختلال تو خطوط تلفن خونه ما شده چشم
خلاصه بعد حدود یک ساعت خط تلفن من و خونه درست شد و حالا بدون خر خر و نویز با ارحتی می شه با تلفن صحبت کرد ، وقتی هم کسی زنگ میزنه صداش به وضوح میاد و کلی بهتر شده هورا

واسه اینم می گم خدایا شکرت مژه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز روز خوبی بود واسم چون رفتم دانشگاه و دوستانم رو دیدم ، گرچه برای گرفتن برگه مهمان رفته بودم و از صبح 2 یا 3 تا دانشگاه رو سر زده بودیم ولی دیدنشون منو خیلی خوشحال کرد !
با ماشین یکی از آقایون این طرف و اون طرف می رفتیم ، نمی شد با اتوبوس بریم چون هم دیر می شد هم اینکه من نمی تونستم مدام سوار اتوبوس بشم ، بعد از کلی گشتن و زنگ زنگ بازی تونستیم فقط یک دونه از درسهایی رو که کم داشتیم گیر بیاریم که ساعتش با ساعت درسهای دیگه تو دانشگاه مون تداخل نداشته باشه ، من فقط از این ناراحتی دارم که چرا دانشگاهی که خیلی خیلی به خونمون نزدیک هست رو نتونستم برم اونجا چون خیلی واسم بهتر بود ، منتها اونجا این درس هایی که من می خواستم رو اصلا ارائه نداده بودند ...
خلاصه رفتیم یکی از دانشگاههایی که دوستم پیدا کرده بود و کارای مهمان شدن رو انجام دادیم ، بعد هم اون آقای هم کلاسیم زحمت کشید و من رو تا دم خونه رسوند ...
ازش ممنونم چون امروز بهشون خیلی خیلی زحمت دادم ...

فقط یکم جای سوزن تزریق سوزش داره که ط.ری نیست ، میشه تحملش کرد ، یکمی هم رگ گردنم درد داره که اونم باید نشینم زیاد و الا خوبم مژه

امیدوارم اونی که فکر می کنه خدا بزرگ نیست به عظمتش پی ببره و بدونه که اگر خدا نباشه هیچ چیزی نیست ...
خدایا بازم شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیشب با مامان و بابام بعد از مدت ها رفتم تا با اتوبوس داخل شهر گردش کنم ، اولی که سوار شدم جایی برای نشستن نبود ولی خانمی تا وضعیت من رو دید بلند شد و جاش رو داد به من تا بشینم ، راستش خیلی ناراحت شدم چون خانمه تقریبا مسن بود !
چون نمی تونستم خودم رو نیگه دارم رفتم و سر جای اون نشستم ، اتوبوس که به ایستگاه آخر رسید همه پیاده شدیم ، قرار بود یک اتوبوس دیگه ای هم سوار شیم که پدرم مخالفت کرد و گفت : همین قدر کافیه !
برای همین رفتیم پیاده روی ، خیلی به من خوش گذشت چون برای برگشتن به سمت خونه هم بازم اتوبوس سوار شدیم و به سمت خونه اومدیم ...
راستش هنوز استرس داشتم واسه ی همین نتونستم شام بخورم و فقط 2 لیوان آبمیوه خوردم و قرص هام رو هم خوردم و سعی کردم با آرامش بخوابم ، دوستانم هم با پیام هایی که دادن و کامنت هایی که گذاشتن خیلی بهم روحیه مثبت دادن ( دست همشون درد نکنه قلب )
صبح امروز بازم با استرس زیاد از خواب بیدار شدم و به زور چند لقمه صبحانه خوردم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم .  داروهایی که باید قبل از تزریق می خوردم و خوردم و لباس هام رو پوشیدم و آمپول رو مامانم توی یخ قرار داد و به سمت انجمن ام اس راه افتادیم .
توی راه تقریبا خلوت بود ، مسیر با یک ترافیک روان و آرام به سمت خیابان مورد نظر ما می رفت ، هوا تقریبا سرد بود ، البته شاید به دلیل استرسی که داشتم برای من هوا سرد به نظر می رسید ، ولی آسمون تقریبا ابری بود !
خیابان ها رو یکی یکی رد کردیم تا رسیدیم دم انجمن ، وارد که شدیم خانم پرستار صدا زد تشریف بیارید از این سمت ، از صداش شناختمش که همون خانمی هست که با هاش تماس تلفنی داشتیم !
وارد یک اتاقی شدیم که 2 نفر دیگه هم که مادر و دختر بودند منتظر نشسته بودند تا ما هم برسیم تا آموزش شروع بشه خیال باطل
اون مادر و دختر هم مثل ما فقط دخترشون ام اس داشت و به گفته خودش فقط چند ماه از تشخیصش می گذشت .
من روی صندلی نشستم و خانم پرستار قبل از آموزش یک سری اطلاعات از من گرفت مثل شماره موبایلم و رشته تحصیلیم و ...
بعد شروع کرد به آموزش دادن نواحی تزریق که چه نواحی ای از بدن رو میشه تزریق انجام داد ، به چه میزان باید باشه و چطوری میزان دارو رو کم کم زیاد کنیم . حالا نوبت به تزریق رسید که به من گفت می خوام روی شکمت تزریق اول رو  انجام بدم !!!!!!!!!! تعجبگریهاسترس
راستش ترس از اینکه ممکنه حساسیت بده و من حالم بد بشه نمی گذاشت آروم بشینم ولی همه سعی خودم رو کردم که با ارامش بشینم ، تزریق تمام شد و من باید اعتراف کنم که دارو درد نداشت ولی چون از تزریقش می ترسیدم اونم به ناحیه شکم جای سوزنش سوزش پیدا کرد نگران
بعد از تزریق یکی دو بار خودم روی ماکت انجام دادم تا مطمعن بشه که یاد گرفتم و تو کتابچه ای که بهم داده بود روز و جایی که تزریق شده بود رو نوشت !
یک سری بروشور و کتابهای راهنمایی هم که بود بهم داد که تقریبا می تونم بگم مفید هستن چون آمار و ارقام مبتلایان به ام اس و درصد پراکندگی رو در دنیا و ... رو توش نشون داده بود ...
توی دلم می گفتم کاش همه مردم یه طوری با این بیماری آشنا بشن تا من و امسال من راحت تر بتونیم زندگی عادی داشته باشیم .
خدا رو شکر کردم که بعد از تزریق تب نداشتم و حالم خوبه ، این نشون میده که من به این دارو حساس نیستم و مشکلی ندارم و می تونم باهاش کنار بیام .
خدایا شکرت ، همه استرس هام و نگرانی هام تموم شد و حالا با خیال راحت می تونم به فردایی روشن و پر از نور فکر کنم .
خدایا شکرت ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

قرار بود امروز برم برای آموزش واسه نحوه تزریق ، ولی به دلیل تعطیل شدنه روز بعد از عید فطر خانمه تماس گرفت و گفت کارمون میوفته به یکشنبه ، خیلی استرس دارم ! چون گفت آمپول رو همراه تون نیارید ، البته مامانم اصرار کرد که می زاریمش تو یخ ، چون اگر پیش خودتون باشه موقع اولین تزریق خیلی بهتره !
خانومه هم گفت موردی نداره ...
حالا داره کم کم امروز هم تموم می شه و یکمی استرسم زیاد شده ...
مامانم پرسید چرا آقای دکتر براش دوباره پردنیزولون تجویز کرده ؟
خانمه گفت : واسه اینکه حالش بد نشه !
مامان گفت : پس می تونه نخوره ؟ آره ؟
خانومه گفت : اگر نخوره هم طوری نمیشه ولی بهتره بخوره ، مهمتر از اون استامینوفن هست که حتما باید مصرف کنه !
حالا دارم به این فکر می کنم که بازم خدا رو شکر چون یه راهی هست برای پیش گیری از حمله های بعدی و یک راه برای خوب شدن بغل
خدایا شکر قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٠ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

شنبه صبحم رو خیلی عدای و معمولی شروع کردم مثل بقیه روزهایی که بدون هیچ دغدغه فکری و ذهنی روزم رو به شب میرسوندم ، صبحانه را نخورده بودم فقط یک ساندویچ درست کردم و با خودم بردم تا تو ماشین بخورم ، میرفتیم به سمت بیمارستان و من بدون هیچ نوع استرسی بازم به خیابون نیگاه می کردم و به همه آدم هایی که از دور و نزدیک میومدن و می رفتن ، مثل همیشه صداری بوق ، سر و صدا و ... اینا همشون خوبن و نشانه ای از زنده بودن و زندگی دارن ، واسه ی همین دیگه از سر و صدا ها ناراحت نمی شم ، توی این چند وقت به زندگی یه طوره دیگه ای نیگاه می کنم ...
به بیمارستان رسیدیم و من پاکت سری قبلی که از من ام آر آی گرفته بودن رو هم همراه خودم آورده بودم ، خیلی خوشحال بودم چون فکر می کردم این دفعه ام آر آی ام خوب باشه ، دققیا راس ساعتی که به من وقت داده بودن به بخش ام آر آی بیمارستان رسیده بودیم ، آقای مسئول برگه من رو پر کرد و قبضش رو داد به مامانم و گفت برای تزریقش که آنژیوکت داره باید برید داخل بخش تا براتون وصلش کنن !
با مامانم وفتیم تو بخش و قسمت تزریقات اونجا هم 700 تومن باید می دادیم باید یک وصل کرد آنژیوکت ! واسه همین هر دو تا قبض ها رو مامانم گرفت و بردیم بانک پرداخت کردیم و بعد هم داخل بخش قسمت تزریقات و تریاژ برای وصل کردن آنژیوکت رفتیم ، خانمه پرده را کنار زد و به من گفت بشینم روی تخت ، دستم رو بست تا رگش رو پیدا کنه ، گرچه من توی این مدت که سرم زیاد بهم وصل بوده خودم بدون ابزار داشتم رگ دستم رو می دیدم ولی این خانم رگ به اون بزرگی رو نمی دید !!!!
می خواست از پشت دستم رگ بگیره که من و مامانم بهش گفتیم خانم لطفا از پشت دست رگ نگیر ! بعد مامان گفت : رگ بالای دستش جواب می ده !
حانمه گفت : فکر کنم سوزنش چون بلنده جواب نده ها !
مامان گفت : چرا جواب میده شما امتحان کنید .
خوشبختانه همه سیاهی ها و کبودی های دستم رفته و دیگه دیده نمیشه ... ولس دست راستم هنوز یک هاله ای از سیاهی روش مونده ، واسه همین دست چپم رو دادم و سوزن رو وارد کرد ، ولی قسمت فلزیش رو که خارج کرد سره آنژیوکت رو نبست و دنبال سطل می گشت ، منم چون دستم پایین گرفته بودم دستم خونریزی کرد و همه شلوارم هم که سفید بود پر از خون شد ...!!!!
خلاصه زودی در آنژیوکت رو بست و منم با شلوار خونی و دستی که به سوزش افتاده بود با مامانم رفتیم سمت بخش ام آر آی ...
همونجا تا وارد شدیم خانمه اسمم رو صدا زد و منم چون از قبل آماده بودم دیگه برای تعوض لباس زیاد معطل نکردم و سریع رفتم داخل .
یه سری سوال کرد و پرسید الآن داری آمپول مصرف می کنی ؟ بتافرون ؟
گفتم : نه من تازه از پلاسما فرز اومدم و چون چشمم درد داشت دوباره ام آر آی بهم دادن .
خانمه گفت : آها ، پس انشاا... که جواب ام آر آی ات خوب باشه .
روی تخت خوابیدم و اونم دکمه رو زد رو رفتم توی اون تونل وحشت ، با اون همه سر و صدا و تق تقی که داشت ...
بعد از حدود 15 دقیقه اومد و گفت حالا نوبت مرحله دوم هست ، نباید تکون بخوری و نباید سرت رو جابجا کنی ! تزریق رو انجام داد و دوباره من رو فرستاد داخل ...
وسط کار یهو نصف بدنم لمس شد ، طرف راستم بود ، خواب رفته بود و گردنم هم درد بدی گرفته بود ... هی خدا خدا می کردم و دلم می خواست هر چه سریع تر تموم شه !!!!
همونطوری که اسم خدا رو میگفتم دستگاه صداش قطع شد و  خانمه اومد و گفت تموم شد ! می تونی بلند شی و بری .
با کمک مامانم رفتیم و لباسام رو پوشیدم و رفتیم به سمت ماشین . آقای مسئول هم گفت پس فردا ( 2 شنبه ) بیایید برای جواب .
تا شب تو فکر این بودم که چرا بدنم لمس شد و خواب رفتگی شدیدی گرفته بود ؟
به خودم تلقین کردم که از ام اس نیست ، گفتم همه چیز خوبه و من حالم خوبه ...
امیدوارم همینی باشه که خودم فکر می کنم .
یعنی میشه من با ام اس خداحافظی کنم ؟ 
------
امروز نوبت دکترم بود ، اول که رفتیم بیمارستان تا جواب آم آر آی رو بگیریم ، من هم همراه مامان رفتم جواب رو که گرفتیم ریپورت دکتر رو خوندم توش نوشته بود پلاک ها وجود داره ولی با تزریق آمپول پلاک فعال مشاهده نشد !
کلی خوشحال شدم و گفتم دیگه از آمپول خبری نیست ...
ولی وقتی به مطب دکتر رسیدیم و نوبتم شد که رفتیم تو دکترم گفت : خوب دخترم حالت چطوره ؟
گفتم خوبم ممنون خیلی بهترم !
گفت : من می خوام درمان قطعی رو بهت بدم امروز ! قبولش می کنی ؟
گفتم : آره
گفت : از امروز تا 4 سال باید آمپول مصرف کنی ، اونم بتافرون ...
اصلا دیگه اجازه نداد حتی صحبت کنم .
نسخه رو نوشت و از در مطب اومدیم بیرون . تلفن یک خانمی رو هم داد که بهش زنگ بزنیم بیاد خونه تا یادم بده چطوری باید خودم به خودم تزریق کنم ...
بعد از چهار سال ...
همین الآن هم من با ام اس خداحافظی کردم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز با اینکه درد داشتم ولی سعی کردم بشینم و کار کنم و خودم رو سر گرم کنم ، چند خطی کد نوشتم و یادم اومد کم کم که چطوری برنامه می نوشتم و کد می نوشتم و فرم می ساختم و ...
خیلی خوشحال شده بودم ، ولی همش دلهره دارم ، همش می گم شنبه بعد از ام آر آی چی میشه ؟ ناراحت
امشب میرم همه آرزوهام رو به خدای بزرگی که اون بالاست می گم ، شاید بین اون همه کسانی که میان صدای من رو هم بشنوه و بهم جواب بده ...
کاش موقع گریه کردن چشمم درد نگیره ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروزم رو سعی کردم بهتر از دیروزم به شب برسونم ، دیشب رفته بودم مراسم احیا و اونجا خیلی همه دوستانم و خانواده ام و فامیل رو دعا کردم ، واسه خودم به خدا گفتم : خدایا من تو این مدت زیاد درد کشیدم ، درسته که تحملش سخت بود ولی اگر بعد از اینم قرار مثل دفعه یش سخت باشه چون تو برام مقدر کردی قبولش می کنم ، فقط بهم صبر بده تا بتونم تحملش کنم ...
دیشب حدود 1:30 بود رسیدیم خونه ! امروز تا 9 خواب بودم سعی کردم بشینم پای پروژم ولی نتونستم چون درد گردنم بهم اجازه نمیداد ...
در ضمن اینکه درد های بی امان پشتم هم شروع شده ، گرچه حس می کنم به خاطر استرسی هست که برای رور شنبه دارم که جواب ام آر آی من چی خواهد شد ؟
خیلی خسته ام ، خیلی خوابم میاد ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

بابام امروز رفت بیمارستان تا وقت ام آر آی مجدد رو بگیره حدود ساعت 11 بود که برگشت ، شنبه وقت ام آر آی مجدد دادن بهم ساعت 9 صبح ، این دفعه دو بار ام آر آی میگیره ، یک دفعه بی آمپول یک دفعه با آمپول اسم آمپولشم مگنویست هست که باید با آنژیوکت تزریق بشه من دیگه نمی دونم این چه مدلشه نگران
حالا باز تا جوابش بیاد من دق می کنم . خدا کنه باز پلاک درست نشده باشه ، خدا کنه همونایی هم که بوده از بین رفته باشه ناراحت
یکم نشستم رو کارایی که دیروز سر کلاس کرده بودم باز کار کردم ، می خوام سره خودم رو بیشتر از قبل گرم کار و فعالیت کنم ، به قول دوستم " ق " اینطوری کمتر به بیماری فکر می کنم خیال باطل
البته دیروز که دکترم می گفت بهتره با ام اس خداحافظی کنی ، چون به زودی همه چیز تموم میشه !
خدا کنه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٩ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

صبح بیدار که شدم تلفن رو برداشتم و به 2 - 3 تا دانشگاه زنگ زدم ببینم جا واسه مهمان دارن یا نه ؟
یکی شون که گفت نه مرداد ماه مهمان ها رو گرفتیم تمومه دیگه جا نیست ! یکیشون گفت 10 روز دیگه زنگ بزننین چون هنوز برنامه ترم جدید رو درست نکردیم ، یکی دیگشون هم گفت زود بیا که جا ها پر بشه به من ربطی نداره !
خلاصه با دوستم و تلفن از صبح زنگ زنگ بازی کردیم اینور اونور تا یک دانشگاه که 2 تا درس ناقایل رو ارائه داده باشه پیدا کنیم ...
راستش خیلی عصبی میشم که اینطوری شده برنامه انتخاب واحدم منتظر
فقط خداکنه برنامه را تغییر بدن که مشکل منم حل شه و الا یا باید 5 ترمه تموم کنم یا باید حتما برم یه جا مهمان بگیرم !
ظهر حدود ساعت 11:30 بود که رفتیم طرف مطب دکتر ، نوبت گرفته بودم نمی دونم چرا استرس داشتم ؟ با تسبیحی که داداشم برام خریده بود تا جلو در مطب صلوات فرستادم ! فکر کنم از اینکه بر میگشت بهم می گفت باید آمپول مصرف کنی حالم بد میشد !
بالاخره به مطب رسیدیم و رفتیم بالا و مراحل رو طبق معمول طی کردم ، اتاق معاینه و نوبت ویزیت و ... رفتم تو اتاق .
دکتر گفت : به به می بینم که خیلی بهتری . بگو ببینم چشمت چطوره دخترم ؟
گفتم : خوبه ، می تونم باهاش ببینم اما دنیا رو خیلی خواب آلوده می بینم واضح نیست و وقتی چشمم رو میچرخونم درد داره ...
گفت : من این درمان رو فقط تو این شهر انجام دادم و هنوز دکتر های دیگه این کار رو نکردن ! تو حالا که بیناییت برگشته باید خیلی خوشحال باشی !!!
گفتم : خوشحالم ...
گفت : برو رو تخت تا ببینم وضعت چطوره ؟
چون نمی تونستم خوب راه برم گفت : چرا اینطوری راه میری ؟؟؟؟؟؟ تو که داری خوب میشی ؟!؟!؟!
گفتم : نه ، به خاطر ام اس نیست ، به خاطر درد گردنمه آقای دکتر .
روی تخت دراز کشیدم و بعد هم شروع کرد به معاینه ریز به ریز ، از دستام ، از پاهام .
گفت : حالت خوبه ، علائمت تقریبا نشانه از بهبود وضعت میده و می تونی تا چند وقت دیگه با ام اس خداحافظی کنی .
راستش این حرف رو که زد نمی دونستم باید بخندم یا خوشحال باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟
لحظه ی خیلی خیلی خوبی بود ...
فقط بهم گفت : یک ام آر آی دیگه برات می نویسم و برو انجام بده و بیا تا آخرین مرحله درمانت رو بهت بگم چیه ؟
اینقده خوشحال بودم که از درد پشتم یادم رفت بهش بگم !
آخرش گفت بزار یک نیگاهی به گردنت بندازم ببینم در چه وضعی هست ؟
شالم رو کنار زدم و زخم رو دید و ورمی هم که گردنم کرده بود دید ، گفت مگر وقتی کتتر رو کشیدن بیرون به تو سفالکسین نداده بودن ؟
گفتم : چرا دادن من خوردم تموم شد دیگه !
دوباره برام سفالکسین تجویز کرد و گفت با ورم گردنت متفکر
حرفش رو خورد فکر کنم می خواست بگه عفونت کرده ، ولی اخه عفونت نکرده ، اگر کرده بود حتما تب می کردم .
حالا قراره برم ام آر آی ! یک سری داروی مجدد هم برام تجویز کرد که باز ساعتی باید یکیش رو مصرف کنم .
بعد از ظهر رفتم یک کلاسی که دوست داشتم ، طراحی وب پیشرفته ! اولین باری بود که رفتم تو یک کلاسی که داشت چیزیایی رو می گفت که واسم تازگی داشت و بلد نبودم نیشخند زبان

نمی دونم دیگه تهش چی میشه ؟
من که خودم رو سپردم دست خدا ، گفتم بهش هر طرفی می خواهی منو ببری ببر ، راضی ام به اونچه که تو برام مقدر کردی لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امشب می خوام برم مراسم احیا نمی دونم می تونم مثل سالهای قبل تا آخرش بشینم یا نه ؟ ناراحت
یک مقداری دستام می لرزید و مور مور کف پاهام بیشتر شده بود مخصوصا وقتی پای کامپیوترم می نشستم ، می دونم هیچ طوریم نیست و همه اینا به خاطر کم خونی و کم شدن پروتئین و ... است که بعد از پلاسما فرز بوجود اومد .
امشب واسه همه اونایی که دوستشون دارم دعا می کنم ، همه دوستانم ، همه اونایی که میشناسمشون لبخند

هنوز چشمم درد داره و نمی تونم اشک بریزم تا دلم خالی بشه گریه
خدایا ، خدای مهربونم یعنی میشه بعد از اینهمه دردی که کشیدم یک شادی بزرگی بیاد تو زندگیم ؟

بازم شکرت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز حالم اصلا خوب نبود ، احساس سنگینی بدی دارم ، مخصوصا اینکه غذایی که می خورم اینقدر منو سنگین می کنه که جتی نمی خوام از جام بلند شم آخ
فقط می خوام یک جا دراز بکشم و تکون نخورم ، اما نمی تونم ...
نشستم تا یکم روی پروژم کار کنم ولی اصلا حوصله نیگاه کردن به برنامم رو نداشتم ، حتی یادم نمیاد چطور باید برنامه نوشت ؟  گریه
نمی دونم چرا اینطوری شدم ؟  ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٦ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز از صبح حالم بد نبود ، چشمم هنوز درد داشت و این نشانه خوبیه ، چون حالا می دونم عصب بیناییم داره کاملا درست کارش رو انجام می ده و فقط ملتهب شده ! چون وقتی به چپ و راست نیگاه می کنم درد بدی داره و شده عین همون روز اولی که به خاطر دردش رفتم بیمارستان تخصصی چشم و فهمیدم ام اس دارم ...
از صبح نشستم کارای دیگه ای غیر از کارای کامپیوتری انجام دادم فقط دیشب قبل از اینکه بخوابم حدود ساعت 12:30 بود که تولد یکی از آشناها رو بهش تبریک گفتم ، واسه همین وقتی ساعت حدود 1:30 بود که کامپیوترم رو روشن کردم و وارد اینترنت شدم دیدم که چقدر خوشحال شده بود و از من تشکر کرده بود !
همه چیز خوب بود ، یکی از دوستان نزدیکم به نام ق آنلاین بود و شروع کردم باهاش به صحبت کردن ، راجع به همه چیز ، بهش گفتم قرص های کورتونی که مصرف می کردم رسیده به روزی یک دونه و از پس فردا میشه روز در میون و بعدم هم دو روز در میون و همین طوری میره تا کلن قطعشون می کنم و الآن بیشتر دارم داروهای تقویتی مصرف می کنم ، چون بعد از پلاسما فرز دیگه واقعا بنیه بدنیم از بین رفته و روزای اول به سختی راه می رفتم ، گردنم ورمش کمتر شده و امروز می تونستم تند تر از دیروز راه برم و ...
خیلی خوشحال شده بود و کلی بهم تبریک گفت بعدش به اون دوست مشترک مون ( ص ) اس ام اس داد که اونم آنلاین بشه و با من حرف بزنه ... خیلی خوشحالم کرد ، اونقدر خوشحال شدم که نهایت نداشت ...
همونی که دیشب تولدش رو تبریک گفته بودم ، باهاش از حال رو روزم گفتم و حال دوستان دیگه رو پرسیدم ، منتها نمی دونم چرا ق ناراحت شد و به من گفت گریه نکنم ! من گریه نمی کردم ولی اون حرف من رو باور نکرد و به من گفت : ببین من برای اینکه تو رو خوشحال کنم به ص اس ام اس دادم آنلاین بشه تا با هم حرف بزنین ، بعد هم آف
شد و هر چی بهش گفتم اشتباه می کنی ، من گریه نمی کنم دیگه جوابی به من نداد
نمی دونم چرا همچین کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟
از اون طرف هم برنامه ترم جدید رو اعلام کرده بودن که وقتی بهش نیگاه کردم دیدم ای داده بر من ! نمی تونم ریاضی مهندسی و ریاضی گسسته رو بردارم چون با بانک داده و طراحی صفحات وب ام کلن تداخل داره و مجبورم برم یه دانشگاه دیگه ای مهمان شم ! البته برنامه دانشگاه تا زمانیکه انتخاب واحد برسه حتما ساعت هاش تغییر می کنه و جابجا میشه ، یک مسئله خنده داره دیگه ای که هست اینه که کد تربیت بدنی رو به صورت مختلط ارائه دادننیشخند دیگه نمی دونم این چه مدلشه ؟؟؟؟؟؟

نمی دونم این ق آشتی می کنه یا نه ؟ دوست خوبیه ، این مدت اگر نبود من روحیم رو کملا از دست می دادم ، می تونم بگم غیر از دو نفر دیگه اون تنها کسی بود که به من کمک کرد تا با بیماریم کنار بیام ...

خدایا مواظبش باش ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٥ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز حالم نه خوب بود نه بد !
فقط دلم از بعضی مسائل گرفته بود که نشستم کلی گریه کردم و همین باعث شد چشمم تار ببینه و درد داشته باشه ، واسه همین سعی کردم بشینم روی تکمیل پروژم کار کنم ...
نمی تونم چیزی قورت بدم گردنم ورم شدیدی داره و جای زخم بخیه ها می خاره ، البته خارش به معنیه خوب شدنه ، جوش های بدی که بعد از پالس دوم رو صورتم زد هم امروز به خارش افتاده که اونا هم دارن خوب میشن و این یکم من رو خوشحال می کنه ولی حرفای بعضی آدم ها بد جوری دلم رو می شکنه و روحم رو می ریزه به هم ...

هر چی اون بخواد همون میشه و بس ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٤ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز خیلی روز خوبی بود با دوستان دانشگاهم رفتیم افطاری یک رستوران خوب ، دختر ها و پسر های کلاس ، درسته که نمی تونستم قشنگ راه برم ولی خوش گذشت .
ساعت حدود 6:45 از خونه حرکت کردیم آخه بابام منو رسوند ، دم در رستوران دوست خوبه خودم رو دیدم رو با برادرش  هم زمان با من رسید ، تا اومدیم یواش یواش برسیم دم در رستوران یکی از آقایون کلاس هم رسید و به آرومی رفتیم پایین آخه رستوران طبقه پایین بود !
فقط وقتی از پله ها پایین می رفتم گردنم می خواست کنده بشه ! بالاخره رفتیم اونجا که واسه ما رزو کرده بودن ، اخه دیشب پدر یکی از بچه ها ( دوست خوبه من ) رفته بودن و جا رو رزو کرده بودن و یکی از خانم های کلاس با یکی دیگه از آقایون کلاس هم هفته قبل برای سفارش غذا رفته بودن و همه کارا مرتب و منظم بود ، سوپ بسیار خوشمزه قارچ ، زولبیا ، بامیه ، خرما ، ماست ، گردو ، نوشابه ، شله زرد ، چای و خود غذای اصلی هم که جوجه کباب بود با سالاد ...
یکی از آقایون هم با یکی از دوستانش اومده بود که جوجه نمی خواستن و رفتن بختیاری سفارش دادن ! نیشخند
کلی عکس گرفتیم ، کلی خندیدیم ، کلی فیلم گرفتیم ...
خاطره ای خوبی به جا موند ، فقط دست آخر که داشتم میومدم بیرون یکی از بهترین دوستانم رو دیدم که همراه همسرش و اعضای شرکت شون اومده بودن و اونجا دعوت داشتن ، نمی دونم چطور شد یهو با دیدنش زدم گریه و زار زار گریه کردم ...
دوستام منتها ناراحت شدن ، کاش گریه نمی کردم ناراحت
باز به هر جوری بود از پله ها رفتم بالا و یکی از آقایون کللاس گفت بیا با ماشین من بریم ، من می برمت ، به خونه تماس گرفتم و گفتم با آقای فلانی دارم میام و پدرم با توجه به اینکه می شناختن ایشون رو گفتن باشه طوری نیست .
کلی دم ماشین با دوستم که براش گریه کرده بودم صحبت کردیم و دل داریم داد ، و کلی هم انرژی مثبت قلب
خیلی دوستش دارم ، بهترین دوستم بود ، از کلاس اول دبستان باهاش هم کلاس بودم ، منتها اون دانشگاه رو جای دیگه قبول شد و من جای دیگه ولی هر دو بازم هم رشته بودیم و در حین تحصیل هم بازم با هم ارتباط درسی مون زیاد بود ...
به هر حال شب خوبی بود ، آقای هم کلاسی من رو تا دم در خونه رسوند و یکی از خانم ها هم تو ماشین با ما بود ( همونی که اول دم در رستوران با برادرش دیدمش ) ...
خیلی خوشحالم که دوستانم رو دیدم چون دلم واسه همه تنگ شده بود و دلم می خواست تا صبح پیش شون باشم ولی حیف که زود تموم شد خیال باطل

خدایا بازم شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز تقریبا حالم بهتره ، فقط جای بخیه ها هنوز درد داره و روی قفسه سینم فشار میاره ، پانسمان رو دیگه باز کردم و با خیال راحت رفتم حمام ولی اینقدر بعدش دردناک شد گردنم که پشیمون کردم چرا رفتم حمام ، از صبح هم که بیدار شده بودم پشتم درد داشت ، الآنم که نشستم پای کامپیوترم پشتم بالش گذاشتم که دردش کمتر شه !
دست راستم از درد گردنم بی حرکت شده ، راستش یک ذره هوا هم سرد شده و توی دردها بی تاثیر نیست خیال باطل
فردا قراره با دوستای دانشگاهم بریم افطاری رستوران ، جوجه سفارش دادن و سرویس افطار تو یه رستورانه خوشگل ، فکر کنم تعداد پسرها بیشتر بشه از دختر ها ولی بازم بد نیست ، فکر کنم خیلی خوش بگذره نیشخند
یکم رو تحلیل سیستم برای پروژم کار کردم و دیاگرام های UML اش رو سعی کردم اشکالاتش رو تصحیح کنم ، فقط تو کشیدن کلاس دیاگرمش دچار مشکل شدم که می دونم می تونم حلش کنم گاوچران

بازم خدا رو شکر ، یک روز دیگه هم تموم شد و سعی کردم مفید تمومش کنم
واسه دوشنبه هم توکل کردم به خودش ، نمی دونم واسه روش درمان برای مرحله بعدی میخواد چه کنه ؟
دیگه راضی شدم به همه چی ، فقط خوب بشم ناراحت
خدایا شکرت ماچ

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز حالم بد نبود ، فقط پشتم کمی درد داشت ، بازم بی خواب شده بودم و دیشب با قرص کدئین به زور خوابم برد ، دیگه تقریبا به این وضع عادت کردم و اگر طور دیگه ای بشه تعجب می کنم !
تا ساعت 10 - 11 بود که صبحانه رو خوردم ، آخه امروز دیگه از بیمارستان رفتن و بیرون دوییدن ها خبری نبود واسه همین خیلی ریلکس تر از قبل بودم و با آرامش صبحانه رو خوردم ...
تنها چیزی که امروز داشت اذیتم می کرد همین پانسمان گردنم بود ، چون واقعا چسبش سفت بود و داشت خفم میکرد !
نمی شد چیزی قورت بدم ، واسه همین نشستم تا بابا رفت گاز استریل تهیه کرد و مامان هم بتادین آورد و خواستن پانسمان رو تعویض کنن !
واااااااااااااااااای عجب چسب سفتی .. با هزار بد بختی کندمش و کلی پوستم قرمز شد ! ولی خوب دردی نداشت که بخواد خیلی بد باشه ، شکر خدا جای بخیه ها روی گردنم نمونده بود و پوستم تقریبا صاف مونده و رد چیزی جاش نیست ...
الآن که به خودم نگاه می کنم و با 11 - 12 روز قبل خودم رو مقایسه می کنم می بینم که واقعا گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی ...

خدایا شکرت قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak