خاطرات من و ام اس

دیشب نتونستم بخوابم ، فکر کنم ساعت حدود 1 بود که خوابم برده بود ، ولی صبح از حدود ساعت 3 و خورده ای از خواب بیدار شدم ، پشتم باز درد داشت ، نمی دونم از استرس بود یا کلن دردی هست که گاهی میگیره و گاهی ول میکنه !
هر کاری کردم خوابم نبرد ، بقیه بیدار شده بودن واسه سحری ولی من باز بیدار رو تختم نشسته بودم و خوابم نمی برد ، سحری تمام شد ، همه رفتن خوابیدن ، ساعت شد حدود 5:30 که دیگه از تو تخت اومدم بیرون و رفتم سراغ صبحانه ، هیچ وقت تو عمرم این موقع روز صبحانه نخورده بودم ... صبحانه کاملی خوردم فقط چایی نداشتم که حوصله دم کردن چایی هم نبود به هر حال تا ساعت 6 تو آشپزخونه بودم و از پنجره آشپزخونه این رفتگر محل رو می دیدم که با سطلش توی کوچه رژه می رفت ...
ساعت نزدیک 7 بود که رفتم تو اتاق ، تازه اون موقع بود که خواب اومده بود سراغم ! سرم رو که روی بالش گذاشتم خوابم برد ولی هر 10 دقیقه یک دفعه از خواب می پریدم ، چون قرار بود امروز بریم بیمارستان و از شر این لوله ها خلاص شم ، خلاصه ساعت 7:30 دیگه کلن از خواب بیدار شدم و لباس هام رو پوشیدم و به طرف بیمارستان راه افتادیم ، توی راه مثل همیشه بود همه آدم ها اومده بودن بیرون تا به کسب کارشون مشغول بشن ترافیک روانی بود و تقریبا هوای خنکی بود ، ولی با هر تکون ماشین و ترمزش من تو گردنم انگاری یه چوب فرو می شد ، واسه همین سعی می کردم خودم رو جلو نیگه دارم که این لوله ها تکون نخوره ...
به بیمارستان که رسیدیم رفتیم سراغ درمانگاه ولی دکتر رو پیدا نکردیم و به مامان گفتن باید نمره صبح بگیری ، تازه اون دکتر الان تو بخش نیست و یک دکتره دیگه ای هست و اونم شاید ببینه ، شاید نبینه !
یکی از همکارای مامانم رو دیدیم که بهمون گفت برید بخش خود جراحی عروق دکتر اگر اونجا باشه بهتره و کارتون رو راه میندازه ، ولی مامان گفت محض احتیاط بهتره که یک نمره هم برای بعد از ظهر از دکتر خودش بگیریم که اگر نشد الآن اینا رو خارج کنیم بعد از ظهر دیگه 100% باشه !
نوبت بعد از ظهر رو گرفتیم و رفتیم بخش جراحی عروق ، اما دکتر اونجا هم نبود و به ناچار برگشتیم درمانگاه ، ساعت حدود 9 بود و باید 1 ساعت صبر می کردیم تا دکتری که ازش وقت گرفته بودیم ( دکتر من نبود ! ) بیاد ...
خیلی اعصاب آدم خورد میشه وقتی منتظر می شینی و کسی هم هیچ کاری نمی تونه انجام بده ... مریض ها در رفت و آمد بودن و هر کسی هم به کاری مشغول بود ، یکی دنباله کارای ترخیص بود ، یکی گریه می کرد ، یکی دنبال وقت دکتر بود ، یکی آدرس می پرسید ...
فکر می کنم ساعت 10:30 بود که بالاخره جمیع دکترها رفتن تو اتاق و منشی دم در هم به ترتیب شماره ها رو می خوند ، 1 ... 2 ... 3 ... نوبت من شماره 7 بود و کم کم داشت دنیا برام تیره میشد ، داشتم همه چیز و قاطی می دیدم و کم کم هم دستام شرروع کرده بود به لزش ... البته به این مدل عادت کردم و برام نگرانی ایجاد نمی کنه ، به ساعت نیگاه کردم و دیدم ساعت حدود 11:15 شده که منشی گفت شما خانم ، نوبت شماست ، بفرمایید تو ..
با مامانم رفتیم تو دیدیم اوه اوه دکتر ها همه جمع هستند و یک مریض دیگه هم که قبل من تو اتاق بود هنوز نرفته بود بیرون ، از من پرسیدن چه مشکلی داری ؟
مامانم گفت : ام اس بوده که براش پلاسما فرزیس تجویز کرده بودن ، حالا 5 جلسه اش تمام شده و می خواهیم کتتر ها رو خارج کنیم !
دکتر اصلی گفت : بله بیمار من بوده ، شناختمش ( نمی دونم چطوری من رو شناخت در حالی که من اصلا زیر دست اون نبودم ! )
بعد به 2 تا از دکتر ها گفت برید اتاق پشتی براش کتترش رو خارج کنید ...
دیگه همه وجودم شد استرس و شدیدا عرق کرده بودم ، به دکتر گفتم : درد داره ؟
گفت : نه ...
گفت دراز بکش و روسریم رو کنار زد  و گفت محکم دستت رو بگیر به تخت ، می خوام بخیه ها رو بکشم متفکر
با همه وجودم سعی کردم صدام در نیاد و موفق هم شدم استرس
بعد از باز کردن بخیه ها گفت : نفست رو نیگه دار و نفس نکش !
نفسم رو نیگه داشتم و دستش رو گذاشت روی گردنم و محکم فشارش داد و بعد هم با یک ضربه کتتر رو خارج کرد ...
دستش رو محکم روی رگ گردنم نیگه داشته بود که خونریزی نکنه و منم صدام در نمیومد ولی به شدت دردم گرفته بود و بی حس شده بودم ...
حدود 3 یا 4 دقیقه من رو به حالت نشسته روی تخت نیگه داشت و بعد هم شروع کرد به پانسمان ، چسب های کشی که کلفتی شون زیاده و پوستم همراه با چسب کشیده میشه ، ولی گفت باید از اینا استفاده بشه چون شریان اصلی اگر خونریزی کنه دیگه واویلا میشه !
خلاصه پانسمان رو انجام داد و منم لباسم رو مرتب کردم و با کمک مامانم اومدم بیرون ، یک سری کپسول سفالکسین هم برام تجویز کرد که باید هر 6 ساعت یکی بخورم که جاش چرک نکنه و عفونی نشه ...

خدایا باورم نمیشه ! راحت شدم بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز از بس استرس داشتم که زود بیدار شم تا نوبتم رو مثل اون دفعه به کسه دیگه ای ندن دیشب تا نزدیک 2 خوابم نبرد ولی موبایلم رو کوک کرده بودم و حدود ساعت 6 از خواب بیدار شدم و یک صبحانه مختصری خوردم چون واقعا از گلوم پایین نمی رفت ، یکم راز و نیاز با خدای خودم کردم و بهش گفتم هر چیزی که خودت صلاح میدونی همون کن که من راضی ام فقط به رضایت خودت ...
تقریبا ساعت 7:15 بود که مامان و بابا بیدار شدن و حاضر شدن و طبق معمول مامان همه وسایل رو چک کرد که چیزی کم نباشه ، ایندفعه بدون اینکه تماسی با بیمارستان بگیریم راه افتادیم و رفتیم به سمت بیمارستان ، ترافیک امروز خیلی کمتر از روز های قبل بود و به راحتی طبق زمان کمتری به بیمارستان رسیدیم ، تقریبا ساعت 8:10 بود که وارد بخش شدیم ولی امروز اون خانم اون دفعه ای نبود و اون آقایی بود که همیشه برام پلاسمافریزس رو انجام می داد .
وسایل رو بهش دادیم و تخت رو آماده کرده بودن و تمیز و مرتب بود و من رفتم رو تخت  و همه چیز رو بهم وصل کردن ، سرم و دستگاه و ...
طبق معمول همیشه با درد شروع شد ولی امروز به خودم قول داده بودم تا درد رو کمتر احساس کنم تا بتونم راحت تر باهاش کنار بیام اگر یک در هزار دکتر بهم جلسه مجددی می داد ...
روی تخت که دراز کشیده بودم به همه چیزای خوبی که توی ذهنم قرار بود برام اتفاق بیوفته فکر می کردم ، اینطوری دیگه درد رو راحت تر از همیشه که میرفتم تحمل کردم به خصوص اینکه دیگه جلسه آخر بود و به خودم قول داده بودم دیگه پلاسمایی در کار نیست ... همین طوری توی عالم خودم بودم و همه چیز داشت به خوبی و خوشی تموم میشد ! بدون درد ، بدون ترس ، بدون هیچ چیزی که آقای مسئول اومد تا بوق بوق دستگاه رو کنترل کنه و مرحله آخر رو بزاره برای انجام که دستش رو پشتش گرفت و با خیال راحت رفت به طرف میزش که همه لوله های سرم و کاتتر رو با خودش کشید گریهگریهگریهگریهگریهگریه
آه از نهادم در اومد ، همه وجودم سوخت ، کاتتر تو گردنم گشیده شد و من دلم می خواست بازم زار زار گریه کنم و جیغ بزنم از ته دلم گریهگریه
ولی همه وجودم رو کنترل کردم و فقط اشکم ریخت تو صورتم با دستم گردنم رو نیگه داشتم و هیچی نگفتم ، همه وجودم داشت می سوخت و واقعا دلم می خواست داد بزنم ولی خیلی خیلی خودم رو کنترل کردم ، گفتم بزار روز آخری اشکی نریزم ...
خیلی درد گرفت و سوخت ، خیلی ، خیلی
به هر جوری بود اون چند دقیقه آخری هم سپری شد و مامان رفت برای کارای اداری ترخیص و ... منم با هزار زحمت از رو تخت اومدم پایین و رو صندلی نشستم ولی پاهام مور مورش زیاد شده بود و نمی تونستم تعادلم رو حفظ کنم تا زمانی که مامان رسید حدود 15 دقیقه ای گذشته بود ، ولی هنوز جون راه رفتن نداشتم و نمی تونستم راه برم به هر زوری بود رفتیم طرف ماشین و به طرف خونه راه افتادیم ، یک ذره ناهار خوردم و باز حاضر شدیم و توی هوای داغ رفتیم به طرف مطب دکتر ، وای که چقدر پله های مطب وحشتناک بود و من باید ازشون میرفتم بالا ،با هر پله انگاز که همه استخون های پاهام خورد میشه و میریزه پایین مخصوصا اینکه مور مورش هم زیاد شده بود و داشتم ضعف میکردم ، بالاخره تو مطب بعد از حدود 1 ساعت معطلی نوبتم شد و رفتیم تو اتاق دکتر نیگاهی بهم کرد و گفت چشمت خوب شده و عصب بیناییت داره کار می کنه ، طول میکشه تا حالت دو بینی ای که داری رفع بشه ، گفتم یعنی ام اس ام خوب شده ؟ گفت حالا برو شاد باش ، این قرص ها و دارو هایی که برات نوشتم مصرف کن و برو تا هفته بعد بیا تا بهت بگم چه کنی !
خوشحال رو خندان رفتیم طرف دارو خونه تا داروهای جدید رو بگیریم ، خوشحال از اینکه هنوز آمپولی در کار نیست و من از  تزریق راحتم ...
از ذوق خوشحالی ای که داشتم یک شامپو هم خریدم و به اصرار من رفتیم طرف بیمارستان تا لوله ها رو از گردنم خارج کنن !
ولی چه صحرای محشری بود اونجا ! به هزار تا آدم سر زدیم ولی گفتن باید پزشک جراحت تو رو ببینه و تایید کنه و بعد اجازه بده تا بعد ما این کاتتر رو در بیاریم و ...
خلاصه همه رویام خراب شد ، آخه من فردا می خوام برم مهمونی ! می خوام برم ...
فقط امروز تکلیفم رو معلوم نکرد ، نمی دونم آخرش می خوان آمپول بدن یا ...
دلم واسه آب تنگ شده ، دلم می خواد برم استخر ولی باید یک روزه دیگه هم صبر کنم ..
بازم خدایا شکرت ، شکرت ، شکرت ... لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز روز گرمی بود ، یکمی پاهام مور مور میشه ولی زیاد مهم نیست چون بهش فکر نمی کنم چون فردا روز آخری هست که میرم پلاسما و از همه چی راحت میشم ، فقط دعا می کنم چون بعد از جلسه آخری وقت دکتر دارم و باید برم مطبش تا من رو مورد معاینه مجدد قرار بده ، امیدم به خداست که فردا بهم بگه خوب شدی ، برو شاد باش ...
اگر بگه همه این لوله ها رو خارج میکنم و دیگه تا آخر عمر هم طرف ام اس نمیرم خیال باطل
خدایا توکل به خودتلبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز حالم از دیروز خیلی خیلی بهتر بود ، دیشب خیلی خوب خوابیدم و صبح حدود 8 از خواب بیدار شدم ، دردی که دیروز کشیدم رو فراموش کردم و به روزهای خوبی که در پیش دارم فکر کردم ، به روز شنبه که دیگه همه چی تموم میشه و می تونم به زندگی عادی خودم برگردم بدون درد ، بدون بیماری ، بدون استرس و ...
امروز حتی مورچه هایی که روی حصییر راه میرفتن رو به راحتی میدیدم ، یک کارتون گذاشتم و نیگاه کردم به اسم Bolt محصول 2008 بود ولی قشنگ بود ! اینو خیلی وقت پیش یکی از هم کلاسی هام بهم داده بود که امروز تبدیل فرمت اش کردم و نشستم به dvdplayer نیگاه کردم چون با کامپیوتر چشمام اذیت میشه مخصوصا اینکه اسپیکر هم ندارم و مجبورم از هدفون استفاده کنم نیشخند
فقط هوا خیلی گرم بود و گاهی حالت دو بینی ای که داشتم برگشت میکرد که زیاد هم محسوس نبود ولی خوب  زبان
روز یکشنبه مهمونی دعوت شدم ، قبول کردم برم چون می دونم می تونم برم ، چون می دونم دیگه یکشنبه از این لوله ها خبری نیست ، امیدوارم به اینکه همه حدس و گمان هام درست باشه و دکتر روز شنبه بهم بگه برو خونه و با خیال راحت زندگیت رو بکن چون خوب شدی هورا

 

خدایا توکل به خودت هر چی که خودت صلاح میدونی همون کن که من راضی ام به رضایت تو قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز هم مثل هر روزی که نوبت پلاسما داشتم ساعت 7 صبح بیدار شدم و بساط صبحانه رو چیدم و بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم نسشتم به خوردن صبحانه ، ساعت حدود 7:30 شده بود که صبحانه خوردنم تموم شد و مامانم هم بیدار شده بودن و کم کم همه داشتن حاضر میشدن که بریم سمت بیمارستان برای جلسه چهارم پلاسما فرزیس که مامانم با بیمارستان تماس گرفت ولی دیدم با به حالته دیگه ای با تلفن صحبت می کنه و کمی عصبانی و ناراحت شده ! گوش که کردم دیدم مثل اینکه مسئول بخش نظرش راجع به تقسیم بیماران MS بین پرسنل برای انجام عمل پلاسما تغییر کرده و نوبت من رو داده بود به یه آقای دیگه ای و آقای مسئول پلاسمایی که کار من رو عهده دار شده بود و تعویض کرده با یه خانم ! کلی ناراحت شدم و رفتم تو فکر که حکمت خدا از این کار چی بوده ؟ آخه به مامانم می گفت : خانم عزیز مهم نیست دخترتون صبح بیاد یا بعد از ظهر و مهم نیست کی براش انجام بده ، مهم اینه که کارش انجام بشه و ... منتظر
مامانم خیلی ناراحت شد و گفت حالا امروز رو نمیشد نوبیت رو نیگه می داشتین ؟
گفت : نه ، مریض اورژانسی بوده و ... ( هزار تا بهانه بنی اسرائیلی دیگه .. )
مامانم گفت : حالا ما ساعت چند بیاییم ؟
گفت : شب
مامانم گفت : نه اگر ممکنه نوبت ما رو ظهر بگذارید .
گفت : باشه ، شماره تون رو بدید تا ما خودمون باهاتون تماس بگیریم !
مامان گفت : شماره رو یادداشت بفرمایید ... و بعد هم گفت پس ما ساعت 1 میاییم !
گفت : تماس می گیریم .
بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد گفتم مامان اینا با خونه تماسی نخواهند گرفت ، آخه این همه آدم رو چطوری می خوان حواس شون باشه که به همشون زنگ بزنن ؟ مامان چیزی جواب نداد ، از تو چشماش می خوندم که چقدر ناراحته و نگران که خدا نکنه اتفاق دیگه ای بیوفته و کار باز عقب تر بره ناراحت
سعی کردم خودم رو تا ساعت 11 - 12 ظهر سر گرم کنم و یه طوری فکرم رو به چیز دیگه ای مشغول کنم تا زمان برام راحت تر بگذره ، کمی میز کامپیوترم رو گرد گیری کردم ، لباس های نشسته رو ریختم تو ماشین تا شسته بشه ، نشستم پای کامپیوترم و به چند تا سایت که خیلی وقت بود زیاد سر نزده بودم س زدم و چند تا پست براشون ارسال کردم و یکمی هم روی پروژه خودک کار کردم و یکی از دوستانم که آنلاین شده بود باهاش یک گپی زدم و حال و احوال کردیم خیال باطل
کم کم ساعت شد 12 ، بابا اومد گفت بیا فعلا ناهارت رو بخور تا ساعت یکم دیگه بگذره اگر تا نیم ساعت دیگه زنگ نزدن خودمون همین طوری بی نوبت می ریم فوقش برمون می گردونن !!
ناهار رو با زور خوردم و ساعت شد نزدیک 1 ولی کسی تماسی نگرفت ، واسه همین مامان تلفن رو برداشت و شروع کرد به تماس گرفتن که یا مدام مشغول بود یا اینکه کسی گوشی رو بر نمی داشت چشم
ساعت شد نزدیک 1:30 که بابا بلند شد و حاضر شد و منم از شدت استرسی که داشتم از قبل حاضر شده بودم ،مامان هم که طبق معمول زود تر از همه تو ماشین نشسته بود ، راه افتادیم به سمت بیمارستان ...
وای ، چه ترافیکی ، چه گرمایی ، چه بوقی ، چقدر ...
حالم داشت بد میشد ، دست و پام داشتن لمس میشدن و دیدم داشت کم کم به سیاهی میرفت و دو بینی ای که داشت کم کم داشت بیشتر میشد ، البته من تقریبا به این وضع عادت کردم و برام یه حالت عادی شده ...
به بیمارستان که رسیدیم رفتیم تو بخش و همه پرسنل با من و مامانم احوال پرسی کردن ولی یه آقایی قبل از من روی تخت خوابیده بود و هنوز پلاسمای اون تموم نشده بود ، خانمی که مسئولیت پلاسمای من رو به عهده اش گذاشته بودن یه کمی با من چاق سلامتی کرد و گفت بشین تا اون آقا کارش تموم شه تا بعد ماله تو رو شروع کنم.
حدود نیم ساعتی نشستیم تا کارش تموم شد ، اون آقا از اون مدل ام اس هایی بود که فلج بودن و نمی تونست راه بره واسه همین خانومش کمکش می کرد ...
تخت رو واسه من تمیز کردن و پتو ملافه تمیز آوردن و روی تخت پهن کردن و یکی دیگه هم اضافه تر گذاشتن که پشتم دردناک نشه . همه چیز تا اینجاش خوب بود تا اینکه خانومه لوله های کاتتر رو باز کرد تا خون به جریان بیاد تا پلاسما شروع بشه ، ولی خونی در کار نبودنگران خونم لخته شده بود و کاتتر هم چرخیده بود و خون نمی تونست بیرون بیادآخ گفت ناچارم پانسمانت رو باز کنم و از رو کمی فشارش بدم تا خونت به جریان بیاد تعجب
خواستم تحمل کنم ولی نشد ، اینقدر این لوله ها رو از جای بخیه شده اش چرخوند که احساس کردم داره خونی میشه و ، سوزش بدی داشتم ، حالت تهوع زیادی داشتم ، درد داشت ، همه وجودم رو بهش فشار میاوردم تا دردش و تحمل کنم اما نشد ، خیلی جای بخیه ها رو دست کشید و منم گردنم به شدت سوخت و سوخت و سوخت گریه
دیگه طاقت نیاوردم و زدم زیره گریه ، مامانم دیگه داشت دق می کرد و خود خانومه هم دلش خیلی سوخت ، با هر بد بختی بود خون رو به جریان انداخت و دستگاه شروع به کار کرد ولی سوزش گردنم امانم نمیداد که بتونم آروم بگیرم ، همه سعی ام رو کردم که آروم اشک بریزم ولی نشد ، کلی بالش رو زیر سرم جابه جا کردن و لوله های سرم ها رو به تخت محکم کردن که تو گردنم جا به جا نشه که دردم بیاد ، طاقت نداشتم به مامان گفتم بگو بابا بیاد گریه
طفلی بابام دل نداره من رو تو ان حال ببینه ولی اومد و منم باز زدم زیر گریه و بابام دیگه نموند کنار تختم همه صحنه های زندگیم و روزهای شادم جلو چشمام می چرخید و این حالم رو بدتر می کرد و بیشتر باعث میشد اشکام بریزه گریهگریه
بدتر از اون دردی بود که موقع کشیدن خون تو بدنم به وجود میومد و تزریق آلبومین ها که باعث لرزش و سرد شدن بدنم میشد ...
پام داشت دوباره ورم میکرد ، خودم احساسش می کردم و به زور تکونش می دادم که باز مثل دفعه قبل نشه که مجبور شم با ویل چیر برم دم ماشین !
ساعت بدی بود ، خیلی درد کشیدم ، به مامانم می گفتم اگر دکتر دوباره پلاسما فرزیس بده من دیگه نمیام ، توروخدا شنبه خلاصم کن نگران
مامان هم می گفت باشه ، حالا امروز رو تحمل کن ، تا شنبه خدا بزرگه ، تحمل کن ، تحمل کن  آخ
کم کم سوزش کم شد ولی فکر کنم حدود 45 دقیقه ای طول کشید تا تونستم بهش عادت کنم و خانومه هم هر 10 دقیقه یک بار میومد می گفت برات چایی بیام ؟ بلندت می کنم خودم بهت میدم ، گریه نکن من اعصابم خورد شد که اذیت شدی ، دیگه یک دفعه دیگه بیشتر نمونده که ! و کلی دیگه از این حرفای به قول خودش روحیه بخش ...
خلاصه به هر جوری بود اون 2 ساعت جهنمی تموم شد و نوبت پانسمان رسید ...
خدایا ...
چه عذابی کشیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چسبی که مستقیم رو بخیه ها زده بود جدا کرد و با گازی که پر از بتادین بود افتاد به جون گردنم و جای بخیه هام خیلی فشارشون داد و خیلی اون گاز رو سفت کشید رو بخیه ها تا به قول خودش ضد عفونی شون کنه و من مریض نشم ...
دوباره از شدت درد اشکم در اومد و نتونستم تحمل کنم ، به هر جوری بود پانسمان رو درست کرد و من دیگه رمق برام نموند تا بتونم بلند شم و همین طوری مثل ابر بهاری اشکام میریخت ، طوری بود که همه بیمارای تخت های کناری من هم دلشون طاقت نیاورد و همشون به مامانم می گفتن دستش رو بگیر ، کمکش کن و ...
به بد بختی با تن نمیه جون از رو تخت اومدم پایین و به زور پام رو تکون دادم و به طرف در حرکت کردم ولی نذاشتم مامانم دستم رو بگیره ناراحت
بابام هم که من رو با اون حال دید کلی اعصابش خورد شد و می خواست همه بیمارستان رو با خاک یکی کنه ...
بالاخره جلسه چهارم هم تموم شد و خاطرات دردناکش توی ذهنم ثبت شد ، تا خونه با خدا حرف می زدم و بهش می گفتم خدایا شکرت ، چون چیزی ندارم که به غیر از شکر کردنت بهت بگم ...
شکرت ، شکرت ، شکرت ... لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز خیلی خوشحالم چون به هر جوری بود رفتم حمام ، البته با کلی تدابیر امنیتی نیشخند
خیلی مراقبت کردم تا جای بخیه هام خشک بمونه ! نتوتنستم سرم رو بشورم ولی همین قدر که بدنم احساس سبکی می کنه و بوی عطر گرفتم خوشحالم ، شنبه هفته دیگه این لوله ها رو خارج می کنند و می تونم حتی با دوستانم استخر هم برم هورا
خدایا شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیشب با یک قرص خواب اگزاسپام 10 میلی خوابیدم و خوشبختانه دیگه نصف شبی از درد پشتم و ققسه سینم از خواب بیدار نشدم ، تقریبا تا ساعت 7 به خوبی خوابیدم و ساعت 7 از خواب بیدار شدم و دست و صورتم و شستم و چون نمی تونم روزه بگیرم صبحانه رو سعی کردم کامل بخورم تا باز مثل دفعه های قبل مشکلی برام بوجو نیاد ، امروز به جای خامه و مربا پنیر و شیر و مربا و چایی خوردم و پدرم و هم دیروز نون سنگک خاش خاشی خریده بود و نرم و تازه بود واسه همین حسابی خوردم تا بتونم درد پلاسما فرزیس رو تحمل کنم ...
مامان دیگه بیدار شده بود و به بیمارستان زنگ زد و آقای مسئول پلاسما گفت سریع بیارینش .
حاضر شدم و وسایل رو جمع کردیم و تو ماشین گذاشتیم و مثل همیشه به سمت بیمارستان حرکت کردیم ..
مردم همه تو خیابون بودن ، یکی داشت می دوید تا به اتوبوس برسه ، یکی داشت مسیر تاکسی می گفت ، یکی تو ماشین خودش بود ، گاهی بوق بوق های ماشین ها زیاد بود و گاهی هم پشت چراغ قرمز بچه هایی که روزنامه می فروختن از جلو ماشین رد میشدن و سعی می کردن روزنامه هاشون رو بفروشن ...
سره چهارراه آخری بچه هایی بودن که با دستمال شیشه ماشین ها رو پاک می کردن و این صحنه من رو اذیت می کرد و با خودم می گفتم خدایا نمی دونم حکمتت چیه ؟ ناراحتشکرت ...
وارد بیمارستان شدیم و رفتیم تو بخش ، امروز حتی اون تخت سفت اون روزی هم نبود ، گفتم حالا چه کنم ؟؟؟؟؟؟

آقای مسئول گفت تا 2 تا از مامورهای بخش تخت رو آوردن و مامانم هم به سوپروایزر بخش گفت ممکنه براش یک پتوی نرم پهن کنید ؟ پشتش درد داره ... خانم مهربونی بود و اون هم به اون آقای مامور گفت تا یک پتو آوردن و رو تخت پهن کردن و یک بالش دیگه هم گذاشتن تا راحت تر تونستم با این لوله ها تو گردنم دراز بکشم ، دستگاه رو وصل کرد و منم هی صلوات میفرستادم و از خدا کمک می خواستم تا کمکم کنه درد نکشم ، دهنم رو به تلخی رفت و مثل همیشه شروع کردم به لرزیدن اما امرو شدت لرزش و درد عملیات خیلی خیلی خیلی پایین تر از روزهای قبل بود و به راحتی داشتم باهاش کنار میومدم ، سرم اول تموم شد و شروع شد به تزریق آلبومین ها خوشبختانه وقتی آلبومین ها هم در حال تزریق بودن درد کمی داشتم و احساس مکیدگی تو وجودم نداشتم ، فقط به شدت خواب آلوده شده بودم ولی سعی می کردم خودم رو بیدار نیگه دارم خمیازه
آلبومین رو متوقف می کرد و باز شروع می کرد به تزریق فکر کنم به دلیل این کارش بود که درد کمتری کشیدم . سرم اول و دوم و سوم و آمپولهای آلبومین تموم شد و حدود 2 لیتر پلاسما خونم رو درسته انداختن تو سطل زباله متفکر
همه چیز خوب بود ، حدود همون 1 ساعت و نیم طول کشید و نوبت آمپول های کلسیم و هارین رسید و یه سری چیزهای دیگه که با آب سرمی که باقی مونده بود قاطی کردن و از راه همون لوله ها تزریق کرد داخل رگم .
مامانم یا دکتر بخش در مورد پام صحبت کرد و دکتر اومد و گفت باید برید پیش یک دکتری که مربوط به آرتریت رماتوئیت و باهاش مشوزت کنبد ، احتمال اینکه زانونش به عفونی شده باشه هست !
مامان خیلی نگران شد ، ولی آقای مسئول گفت اصلا این چیزها نیست ، این ورم ها و سنگینی ها همش به خاطره اینه که همه پروتئین بدنش کشیده شده ، فقط باید تقویت بشه همین ...
از روتخت نمی تونستم بیام پایین ، پام خیلی سنگین شده بود و به زور راه میرفتم و باز مجبور شدم با ویلچیر ببرنم دم ماشن ناراحت
یکمی آب پرتقال بابا برام گرفته بود و همونجا تو ماشین خوردم و ماشن که حرکت می کرد و باد بهم می خورد وضع پام بهتر می شد ، تا موقعی که رسیدیم به خونه خیلی بهتر شده بود ، به بابام گفتم نمی خواد از دکتر وقت بگیرین ، به قول اون آقای مسئول اگر من مشکل عفونی داشتم حتما تب می کردم ، حالا که تبی در کار نیست بزار شنبه بشه بریم پیش دکتر خودم ببینیم چی میشه ؟ شاید اون یه دارویی بده که همه این مشکلات رو حل کنه !
مامانم هم قبول کرد و قرار شد تا شنبه با مشکل پام بسازم . الآن که دارم اینا رو می نویسم پام با اینکه ورمش زیاد هست ولی حداقل میشه باهاش راه برم و ساعت به ساعت بهتر میشه ، خودم می دونم حتما از MS نیست ! چون اگر از MS بود حتما باید از چپ مشکل دار می شدم نه از راست ، بازم خدا رو شکر می کنم ، چون بیناییم داره روز به روز بهتر می شه و روز به روز دنیا رو بهتر میبینم قلب

 

خدایا شکرت ... ماچ بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز روز خوبی بود تقریبا ، گرچه دیشب نتونستم خوب خوابم و باز ساعت حدود 2 از خواب بیدار و بساط هر شب تکرار شد ، ولی توی طول روز حالم زیاد بد نشد ، درد پشتم تقریبا ساکت بود و حالت دو بینی چشمام رو به کاهش بود ، منتها هر چی به طرف شب نزدیک میشم دو بینی باز بر میگرده ولی نه به اندازه  قبل که شدتش اونقدر زیاد بود که 2 تا دنیا می دیدم به جای یکی !

امروز یک چیزی نگرانم کرده بود ... پای راستم رو نمی تونستم حرکت بدم ، انگار شده بود اندازه یک کیسه برنج 100 کیلویی به هر جوری بود انگشتام رو تکون دادم و کمی باهاش بازی کردم و کمی ورزشش دادم و تا راه افتاد ، راستش یکم من و ترسونده ، چون از قبل مشکل داشت ولی حالا چندین برابر شده و ورم بزرگی کرده و کاملا مشخص که یک مشکلی داره ، فکر نکنم به ام اس ربط داشته باشه چون پای راستم و من حمله هام همه از طرف چپ بوده نگران
فردا باید به یکی از پزشک های بخش بگم تا ببینم مشکل اصلی از چیه و چه باید بکنم ؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز جلسه دوم پلاسما فریزس ام بود ، دیشب یک قرص اگزاسپام خورده بودم و حدود ساعت 11:30 خوابیدم تا بتونم شب رو به راحتی بخوابم تا صبح به راحتی از خواب بیدار شم ، گرچه بازم نصف شبی از درد قفسه سینه ام بیدار شدم و قرص رانیتیدین خوردم ولی دردش زیاد نبود ، درد پشتم بیشتر شده بود و دعا می کردم امروز یه تخت درست و
حسابی بهم بدن تا بتونم راحت رحت اون یک ساعت و نیم و تحمل کنم خیال باطل
به هر حال ساعت 7:30 صبح از خواب بیدار شدم ، مامانم به بیمارستان زنگ زدن و هماهنگی کردن و قرار شد ساعت 9 بیمارستان باشیم برای مرجله بعدی .
صبحانه رو مثل همیشه خوردم چون می دونستم اگر بدون صبحانه برم حالم بد میشه و بعدش شاید وسط کار همه چی بریزه به هم . ساعت 8:30 بود ولی خیابون ها خیلی شلوغ بود و ترافیک بیداد میکرد ، منتها خوشبختانه ترافیک روانی بود و ما همون ساعت 8:45 رسیدیم تو بخش دیالیز ...
شانس بد من امروز تخت درست و حسابی نداشتن و مجبور شدم رو هموم تخت سفت بخوابم نگران با خودم گفتم گفتم طوری نیست این یک ساعت و نیم به راحتی تموم میشه و موردی نداره و با وجود درد پشتم روی تخت خوابیدم و آقای مسئول پلاسما دستگاه رو روشن کرد و دستگاه شروع کرد به کار ...
دقیقا وحشتناکترین بخش کار همون اولشه که همه بدنم شروع به لرزش می کنه و درد زیادی همه وجودم رو میگیریه ، انگار همه دندون هام می خواد از دهنم بیرون بزنه و همه پاهام و دستام به شدت میلرزه و به شدت سردم میشه ،نمی تونم دردی که میکشم رو توصیف کنم ، ولی خودم به خودم به دلداری می دم و میگم : خوب میشی و این بهترین راهی هست که باید تحمل کنی پس صبر کن ، صبر ، صبر ...
به دستام که نیگاه می کنم می دیدم پوستش به شدت چوروک می شه و رنگش به خاکستری می کشه دهنم مزه تلخ بدی می گیره و همه بدنم انگار که با جارو برقی دارن وجودش رو تخلیه می کنن ، ولی امروز بازم بهتر از دفعه قبل بود و بیشتر تونستم تحمل کنم و دردش تقریبا برام سهل تر بود ...
مامانم رفتن تا از دکتر جراح راجع به بخیه ها و پانسمان مجددم سوال کنن و من موندم تا پلاسما تموم بشه به آدم هایی که اومده بودن واسه دیالیز که نیگاه می کردم کمی درد خودم رو فراموش می کردم و بازم خدا رو شکر می کردم که من فقط 5 بار میام و بعدم با این کار خداحافظی می کنم ، اما بقیه کسانی که اینجا هستند چی ؟
ساعت حدود 10:20 دقیقه بود که کار دستگاه تموم شد و آقای مسئو وسائل رو باز کرد و گفت کارت تموم شده ...
دیدیم مامانم دارن با ایشون صحبت می کنن که جلو اومد و گفت یه دور دیگه بخواب می خوام پانسمانت رو تعویض کنم !
راستش ترسیدم ولی گفتم طوری نیست ، اونم با وسایل استریل و دستکش اومد و پانسمانم رو تعویض کرد ، مامانم پرسیدن : حمام هم میتونه بره ؟
گفت : بله ، همین الان که رفتین خونه بره حمام .
این حرف رو که زد انگار همه دنیا رو به من دادن بغل
خیلی خوشحال شدم و از رو تخت اومدم پایین ، با اینکه تعادل نداشتم ولی سعی کردم خودم راه برم و به طرف ماشین رفتیم و اومدیم خونه ...
حالا می تونم با چشم چپم هم دنیا رو ببینم و از زیبایی هاش لذت ببرم ، گرچه که هنوز حالت 2 بینی دارم و نمی تونم صحنه ها رو درست تطبیق بدم ولی همین قدر که بیناییم داره برمیگرده خوشحالم و خدا رو شکر می کنم و ازش ممنونم ماچ
پاهام حس راه رفتنش بهتر شده و می تونم تعادلم رو حفظ کنم و حتی می خوام بدو ام ، گرچه قبل از این هم خودم راه میرفتم ولی چوت تعادل نداشتم واسم عذاب آور بود ...
امیدوارم تا جلسه آخری همه این سختی ها تموم بشه و همش بشه یه دنیا خاطره ، گرچه دردناک خیال باطل

خدایا شکرت قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیشب از درد پشت تا صبح خوابم نبرد ، خیلی درد داشتم ، به علاوه قرص های کورتونی که مصرف می کنم روی معده ام تاثیر بدی میگذاره و اونم علاوه شده بود به درد پشتم ، فکر می کنم ساعت حدود 2 بود که یه دفعه با هر زحمتی بود بلند شدم و رفتم یه قرص رانیتیدین خوردم تا بتونم دردی که تو قفسه سینم بود و بهم فشار میاورد رو تحمل کنم ، ولی فایده نداشت ناراحت
نیم ساعت بعدش دوباره از شدت درد بیدار شدم و رفتم قرص بعدی رو خوردم ولی بازم بی فایده بود ، یعنی اصلا اثری نداشت ، انگار یکی داره قلبم رو از تو سینم میکشه بیرون ...
قرص بعدی رو هم از داروهای دیگه ای برداشتم و خوردم تا شاید آرومم کنه که خدا رو شکر این دفعه اثر گذاشت و تونستم بخوابم ولی دردی که تو پشتم داشتم امونم رو بریده بود ، واسه همین مجبور شدم یه دونه مسکن هم واسه درد پشتم بخورم ...
بابا و داداشم و بقیه بلند شده بودن واسه خوردن سحری و من تو تاریکی تو اتاقم داشتم یواش یواش گریه می کردم ... آخه همیشه من اولین نفری بودم که برای خوردن سحری بیدار میشدم و اونا رو هم بیدار می کردم اما حالا باید به خاطر ام اس و درد های زیادی که داره روزه رو بزارم کنار ...
بازم خدا رو شکر می کنم که میتونم درمانش کنم و شاید ساله دیگه حتی پیشواز هم رفتم ! به هر حال امروز روز سوم میشه که این لوله ها تو گردنم قرار داره ، تقریبا میشه
گفت بهشون عادت کردم و حالا می تونم به طرف راست هم بخوابم و سعی می کنم کمی آروم آروم گردنم رو ورزش بدم که دردناک نشه !
فردا جلسه دوم پلاسما فریزس ام میشه ، داشتم برنامه ای که برای خودم ریختم رو نیگاه می کردم و روزم رو تقسیم می کردم تا بتونم این چند روز رو راحت تر از قبل سپریش کنم ....
خدایا ازت میخوام به من و همه بیماران ام اس صبری بدی که بتونیم دردش رو تحمل کنیم ، بتونیم مثل قبل باشیم ، بتونیم بدون وابستگی به اطرافیان کارای خودمون رو بکنیم ، خدایا ممنو از تو که من رو تو حالتی قرار دادی که میزان وابستگیم به اطرافیان تقریبا صفر هست و خودم هرچند آروم و کند ولی کارای خودم رو انجام میدم ...
خدایا کمکم کن بتونم از این امتحان سختی که برام تقدیر کردی سربلند بیرون بیام ..
خدایا شکرت که اگر درد رو دادی ، درمانش رو هم بهم دادی و ... بغل
آینده قابل پیش بینی نیست ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز دیگه وقت عملم رسیده بود ، تقریبا از ساعت 3 صبح به خاطر استرس زیادی که داشتم از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد ، کم کم به ساعت 4 صبح نزدیک شد و صدای اذون صبح اومد و من تو دلم از ته قلبم از خدا خواستم تا بتونم تحمل کنم و طاقت بیارم و کم نیارم لبخند
راستش خوابم نمی برد ، نمیدونستم چه کار کنم ، چند وقت پیش یک تسبیح خیلی زیبا از طرف برادرم هدیه گرفته بودم اون رو توی دستم گرفتم و مدام با هاش برای خودم و خانواده ام صلوات فرستادم ...
ساعت حدود 5:30 بود که مامانم از خواب بیدار شده بود برای نماز صبح و زیر کتری رو روشن کرد تا تا ساعت 6:30 که می خواستیم به طرف بیمارستان حرکت کنیم صبحانه رو خورده باشم ، آخه دیروز که از مطب دکتر خواستیم خارج بشیم به من گفت حتما صبحانه ات رو بخور بعد بیا !
من نمی تونستم صبر کنم تا بقیه هم از خواب بیدار بشن تا با هم صبحانه رو بخوریم واسه همین یه دونه گز که یکی از بهترین دوستانم از اصفهان سوغات آورده بود رو با شیر و کمی خامه و مربا و پنیر گذاشتم روز میز و صبحانه کاملی خوردم و سعی کردم در حین حاضر شدنم به خودم بقبولونم که این عمل امروز هم باید یه چیزی باشه شبیه وصل کردن اونهمه آنژیوکتی که بهم برای پالس تراپی وصل می کردن !
چایی حاضر شده بود و همه بیدار بودن ، برادرم طاقت نمیاورد تا همراه من بیاد و رفت سره کلاسش ، ولی خواهرم  چون من واقعا دوست داشتم کنارم باشه سره کارش نرفت و بلند شد از ساعت 6 حاضر شد و دنبال من سوار ماشین شدیم و به طرف بیمارستان حرکت کردیم .
توی راه همه حرفا و دعا های دوستانم و sms های محبت آمیزشون به یادم میومد و دلگرم تر می شدم ...
تا دم در بیمارستان حالم تقریبا مساعد بود ولی بازم استرس اومد سراغم ولی بازم با همه وجودم سعی کردم تا از خودم دورش کنم و توکلم رو تمام و کمال دادم دست خود خدای بزرگی که از اون بالا داشت با مهربون تموم به من نیگاه می کرد و می گفت نترس مقاوم باش من اینجام ...
ساعت 7:15 رسیدیم دم بخش جراحی عروق و خوشبختانه دکتری که قرار بود کاتتر (کلتر) رو برام نصب کنه دیدیمش ، مامانم رفتن جلو و احوال پرسی کردن و آقای دکتر هم سلام و علیکی انجام دادن و بعدم رفت تا به کارهاش برسه .
مامان برگه بستری رو گذاشت رو توی نوبت تا صدامون کنن و بریم برای انجام کارهای عمل .
خانوم منشی یک سری اطلاعات شخصی مثل نام و فامیل نام پدر و آدرس و ... رو از من پرسید و به مامان گفت : بفرمایید برید بیمه تا تایید تون کنه و بعد هم برید بخش جراحی قلب باز اونجا باید پرونده بیمار رو تشکیل بدین و بعد تشریف بیارید تا بیمارتون رو بفرستم برای انجام کارش !
تقریبا ساعت 7:45 دقیقه بود که مامان رفتن سمت بیمه و همه اون کارایی که خانم منشی گفته بود تا انجام بدن ، من و خواهرم رفتیم توی محوطه روی یکی از صندلی ها نشستیم تا مامان کارها رو تموم کنه و من برم برای عمل ...
بابا هم رفته بود تا ماشین رو یه جا پارک کنه و برگشت واسه همین کلید ماشین رو داد به من و خواهرم و خودش دنبال مامان با هم رفتم سمت کارای اداری و کاغذ بازی ها ...
من بازم استرس اومد سراغم ولی توی گوشیم دعای صحیفه سجادیه را داشتم واسه همین خودم رو باز به اون سرگرم کردم تا کمتر فکر کنم ...
خواهرم ناراحت بود برای من ، من اینو تو چشماش می دیدم که می خواست گریه کنه ... چه کنم ؟ نمی تونستم بهش بگم جلو خودت بگیر تا اشک نریزی ...
ساعت نزدیک 9 بود که مامان و بابا اومدن و مامان به من گفت بریم تا عملت رو انجام بدیم ، منم کیفم رو برداشتم و به طرف بخش جراحی عروق راه افتادبم.
خوشبختانه کسی قبل از من نبود و منشی گفت می تونید برید ته سالن تا بفرستنون تو .
رفتیم انوجا و یه آقای مهربونی چندین تا برگه رو به هم منگنه زد و چند تا اثر انگشت از من گرفت و گفت برو تو ، وقتی لباسای مخصوص اتاق عمل رو دادن تا بپوشم قلبم داشت از جاش کنده میشد ! گفتم خدایا من توکلم به توئه ! درسته این عمل چیزی نیست و فقط یه کار ساده است ولی کمکم کن تا بتونم دردش رو تحمل کنم ، همین ...
رفتم تو بخش و نشستم رو صندلی تا نوبتم بشه و اتاق عمل حاضر بشه ..
یک مریض قبل از من تو اتاق بود که به خاطر صبحانه زیادی خوده بود حالش بد شد و نتونستم کارش رو راه بندازن به دکتری که قرار بود کاتتر رو برام جا بزاره به بهترین دانشجوهاش توضیحات لازم رو داد ، همشون پرسیدن چرا پلاسما فریزس ؟ دکتر گفت به خاطر MS و بعد کلی بحث شد که از کی مبتلا شدی و چطوری فهمیدی ؟ و ...
خلاصه گفتن اتاق حاضره ، بیا تو ...
رفتم تو ریال یک چراغ بزرگ رو سرم روشن کردن و یک عالمه بتادین ریختن روی بدنم و گردنم و رگی رو که قرار بود کلتر رو از توش رد کنن شناسایی کردن و من رو به صورت بی حسی موضعی عمل کردن ، می شه گفت 2 تا لوله تقریبا بلند رو از توی رگ گردنم رد کردن و حدود 4 تا بخیه زدن و روش رو با باند استریل بستن ...
دکتری که منو پانسمان میکرد گفت درد که نداشتی ؟
گفتم نه
گفت را دروغ میگی ؟ میدونم درد کشیدی !
گفتم اشکالی نداره ، مهم اینه که با این کار حالم خوب بشه و از دست این بیماری راخت شم ... طوریش نیست اگر یکی دو هفته درد کشیدم ...
من و بردن تو اتاق ریکاوری و بعد از حدود 45 دقیقه من رو بردن تا لباسام رو عوض کنم و ولی نمی تونستم راه برم همه بدنم سست بود و تعادل نداشتم و در ضمن این 2 تا لوله هم به شدت درد ایجاد کرده بود و نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم ...
به هر حالی بود رفتم و با کمک مامان و خواهرم لباسام و پوشیدم و اون آقای مهربون منشی بیرون هم یک تخت دوباره برام حاضر کرد و من رفتم روش دراز کشیدم .
15 دقیقه بعد بابام اومد و با ماشین به طرف بخش دیالیز برای انجام مرحله اول پلاسما فریزس راه افتادیم ، منتها من دیگه نمیتونسم راه برم واسه همین مجبور شدن برام ویلچر آوردن و من رو با صندلی بردن تو بخش ، چند دقیقه ای معطل شدم و درد کشیدم ولی بالاخره تخت حاضر شد و با هر بد بختی بود رفتم رو تخت دراز کشیدم و دستگاه رو به من وصل کردن ...
درد داشت ، نمی تونم بگم چه دردی کشیدم ، همه بدنم مثل بید میلرزید و من گردنم دردش بیشتر بود و با لرزش فک و خوردن دندونام به هم بدتر میشد ناراحت
انگار یه چیزی داشت مثل جارو برقی همه بدنم و میکشید و می مکید ، ولی اشکالی نداشت ، تحمل کردم و چیزی نگفتم با خودم گفتم تموم میشه ، تحمل کن ، سخته ولی تحمل کن ، تو که دختر قوی ای بودی !
آمپولهای آلبومین رو به سرم اضافه کردن لرزشم کم شد و کم کم یه کمی داشت خوابم می برد ،
نمی دونم ، اون موقع اصلا یادم نمیاد چطور حال داشتم چون توی عالم خواب و بیداری  بودم و نمی تونستم تمرکز کنم ، بد هم نبود چون میشد بهش فکرنم و این به نفعم میشد تا راحت تر تحمل کنم ...
کل عمل پلاسما فریزس حدود یک ساعت و نبم طول کشید و سریع تموم شد ، حدود 3 تا سرم 1000 سی سی به اضافه 6 ا آمپول آلبومین بهم تزریق شد ...
با هزار و یک بدبختی از رو رو تخت اومدم پایین و دوباره رفتم رو ویلچر و رفتیم به سمت ماشین و بابا و خونه و ...
امروز به خیر گذشت ، سخت و دردناک بود ، خیلی هم زیاد ولی بازم خدا رو شکر که می دونم درمان میشم و دیگه ار ام اس خبری نخواهد شد ...

الان به خاط آمپول ها و قرص های خواب آور و مسکن زیادی که از صبح خوردم واقعا خوابم میاد خمیازه
الان 2 تا لوله از گردنم آویزونه و جای بخیه هاش درد داره و کمی میسوزه  نمی دونم شب چطط.ری بخوابم ؟ ولی خدا بزرگه ، خیلی هم بزرگه ، هم بزرگه هم مهربونه ...

خدایا شکرت قلب، یکیش تموم شد و فقط 4 بار دیگش مونده ...لبخند

 

( اشک هایی که خواهرم برام ریخت و هیچ وقت یادم نمیره گریه ... خدایا مواظب خانوده مهربونم باش نگران )

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز بعد از چند روز بالاخره نوبت رفتنم به جلسه اول پلاسما فریزس رسید ، یک ذره استرس داشتم ولی سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و به خودم مسلط باشم ، صبح از ساعت 5:30 صبح از خواب پا شده بودم و خوابم نمی برد خیال باطل


یکم اومدم پای کامپیوترم تا خودم رو سر گرم کنم و حواسم رو به جلسه امروزم ندم ، آخه همش فکر می کردم ممکنه بگن واسه امروز وقت نیست و باید بری 10 روز دیگه بیای .
رفتم چند رکعتی نماز خوندم تا آرامش بگیرم بعدش یکم خوابم گرفت و حدود ساعت 7:30 بود که تا 8 خوابیدم خواب
با صدای تلفن مامانم از خواب زودی پا شدم و رفتم دوباره دست و صورتم رو شستم و فهمیدم که برای ساعت 9 بهم وقت دادن و گفتن برم ...
بازم استرس همه وجودم رو گرفت ولی بازم سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم تا پدرم ناراحت نشه ، آخه دلش نمیاد حتی به من آمپول بزنن چه برسه به این کارا .
صبحانه را خوردم و وسایلی که گفته شده بود با برگه های آزمایش همه را بردیم بیمارستان ، دقیقا ساعت 9 رسیدیم و کمی منتظر شدیم تا آقایی که قرار بود پلاسما فریزس رو برام انجام بده بیاد .چند دقیقه ای بیشتر معطل نشدیم که اومد و گفت به به دختر خوب رو آوردین ؟ آماده ای ؟ اضطراب نداشته باش ! طوریش نیست درد هم نداره و زود تموم میشه و خوب میشی میری خونه !
لبخندی زدم و رفتیم تو اتاق پلاسما و رو تخت دراز کشیدم ، مثل هر روز که یکی از بهترین دوستام سر یک ساعت مشخصی بهم sms میداد پیامش اومد و من بازم دلگرم شدم قلب
ولی وقتی گفت باید از جفت دستات رگ بگیرم همه وجودم رو استرس باز گرفت و به دستم نگاه کردم و دیدم با اینکه هنوز کبوده و درد داره چاره ای نیست ، مجبورم بزارم کارش رو انجام بده .
سرم ها رو باز کرد و وسایل رو حاضر کرد و اومد بالای سرم ایستاد و گفت من همه سعیم رو می کنم بستگی به رگ دستت داره ، اگر جواب نده مجبوری بری اتاق عمل تا برات کاتتر بزارن تا از رگ گردنت بتونیم خون بگیریم و بقیه کارها رو انجام بدیم ...
جفت دستام رو بالا زدم و شروع به کارش کرد منتها تا چشمم به کلفتی سوزن ها افتاد واقعا از حال رفتم ولی بازم سعی کردم بگم حالم خوبه خیلی درد داشت خیلی  ... خیلی  ... نگران
می خواستم گریه کنم ولی بازم جلو خودم رو گرفتم و هر چی می گفت درد داری ؟ می گفتم نه فقط یکم میسوزه ...
ولی متاسفانه رگ هر جفت دستام برای سوزن های به اون کلفتی باریک بود و نتونست دستگاه رو روشن بگذاره و کار

رو شروع کنه ، و شروع کرد 2 یا 3 بار سوزن رو از دستام خارج کرد و هی تکونشون داد ولی فایده ای نداشت ...
منم دیگه طاقتم تموم شد و زدم زیر گریه و گفتم آقا توروخدا فشارش نده خیلی درد میکنه ...

..
خیلی ... گریه

مامانم هم یکم اشکش در اومد و وایساده بود و دستم رو فشار میداد تا خون بیرون نزنه !
همه لباسم پر خون شد چون با اون سوزن به اون کلفتی خون سریع بند نمیومد مجبور بودن خیلی بیشتر فشار بدن کم کم سرمی که به دستم وصل کرده بود به جای رگ رفت زیر پوستم و شروع کرد به تورم و درد ناک شدن ...
دیگه گریه هام زیادتر شد و مامانم هم گفت بابا این دستش داره ورم میکنه ! که آقای مسئول اومد و کلن سرم رو خارج کرد و دستم رو محکم با چسب و گاز استریل بست و منم همینطوری اشک میریختم گریه
فایده ای نداشت ، باید میرفتم تو اتاق عمل تا از گردنم رگ بگیرن و توی این 5 جلسه با کاتتر بیام واسه انجام پلاسما فریزس .
دوباره وسایل رو جمع کردیم و دکتر بخش به مامانم نامه داد تا بعد از ظهر بریم برای اتاق عمل و کار گذاشتن کاتتر .
طفلی آقای دکتر حتی خودش هم به بخش زنگ زد و هماهنگ کرد تا من علاف نشم و کارم یک روز دیگه به تاخیر

نیوفته...
رفتیم بخش جراحی عروق و برای ساعت 6 بعد از ظهر وقت گرفتیم .
رفتیم بیمارستان ساعت 6 آخه مطبش تو خود بیمارستان بود !! باهاش صحبت کردیم و قرار شد فردا ساعت 7:30 صبح

برم تا کاتتر رو توی گردنم قرار بدن ...

بازم خدا رو شکر می کنم که حداقل اگر بیماری رو به من داده توان مبارزه با اون رو هم به من داده و خوشبختانه هر کجا که پیش هر دکتری رفتم برای مداوا بهترین و شریفترین قشر پزشکی نصیبم میشه ...

خدایا شکرت بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز رفته بودم دنبال کارای پلاسما فریزس که تمومش کنم و انجامش بدم ، البته هنوز جواب آزمایش خونم حاضر نشده بود واسه همین مسئول بخش دیالیز که پلاسمافریزس رو انجام میده یک سری لازم و تجهیزات رو برام لیست کرد و گفت باید اینا رو تهیه کنید و فردا با جواب آزمایش تون بیایید تا کاراتون رو تموم کنم .
گفتم آقا هر سری که می خواهید این عمل رو انجام بدین حدودا چقدر طول میکشه ؟
گفت : زیاد نیمشه ، حدود دو یا سه ساعت .
بعد اومد و خواست رگ دستم رو پیدا کنه که تا آستینم رو دادم بالا و دید که چطور هر دو تا دستم کبوده یک مقداری دلش ...
گفت اگر رگت جواب نده مجبوری بری اتاق عمل تا از داخل گردنت رگ بگیرن تا بتونیم عملیات رو انجام بدیم !

یک دکتر دیگه ای هم اونجا بود که گفت باید یک سری آمپول به نام آلبومین رو تهیه کنی و یه سری نسخه دیگه ام برام نوشت .
راستش حسابی ترسیده بودم ، واسه همین گفتم : آقا دستم فقط درد داره و الا رگش خوبه ها

گفت حالا برو وسایل رو تهیه کن بعد بیا خدا بزرگه .
لیست رو گرفتیم دستمون و راه افتادیم تا ببینیم چه چیزایی رو باید تهیه کرد .
وقتی وارد مغازه تجهیزات پزشکی شدیم آقای فروشنده گفت نمی تونم 5 سری رو کامل بهتون بدم ، فقط می تونم 3 سری رو بدم تازه اینم به خاطر همکاری و پارتی بازیه و الا این لوازم رو معمولا خیلی اذیت می کنن تا به بیمار بفروشن !
بابام گفتن : آخه چرا ؟
فروشنده گفت : چون اینا تا قبل از این شلوغی های اخیر قیمتش حدود سی یا سی و پنج هزار تومن بوده ، ولی الان به دلیل اینکه ایران تحریم شده قیمت هر ست کامل پلاسما فرزیس شده حدود صد و سه هزار تومن !
برق از کله همه مون پرید !!!!!!!!!!
یکم از دنبال درمان رفتن پشیمون شدم ، نمی دونستم چرا من باید به عنوان یک بیمار خاص که فعلا زنده ام اینهمه هزینه بابت تجهیزاتی بدم که توی بیمارستان دولتی هزینش رو تقبل نمی کنن ...
تو دلم خدا رو شکر کردم ولی از ته قلبم ناراحتی داشتم که چرا ؟
بعد از اونجا رفتیم اداره بیمه تا داروها رو تایید کنه ، تا بگیرمشون .
قیمت آمپول های آلبومین حدود یک میلیون تومن در میومد که با بیمه شد 400 هزار تومن !
با خودم فکر کردم شاید بیمه تکمیلی بخشی از هزینه ها رو بده ، چون خانواده ام توی این مدت خیلی اذیت شدن بابت هزینه های درمانیه من
به یاد آدمهایی افتادم که نمی تونن اینهمه پول رو تهیه کنن ! یعنی اونا بیمارهاشون میمیرن ؟ چه بلایی سرشون میاد ؟ فلج میشن ؟ بعد از فلج چی ؟
همه اینا تو ذهنم بود ، با خودم زیر لب می گفتم خدایا آخه پس چرا من ؟
بازم گفتم خدایا شکرت که حداقلش می تونم خودم رو درمان کنم ، حالا با هرچی ...
نسخه اولی و لازم سری اول جور شد ، اما نسخه دوم رو هر جای شهر رفتیم نداشتن ، گفتن فقط داروخانه 22 بهمن یا امام رضا و یا هلال احمر ! هیچ جای دیگه ای این دارو ها رو نداره ، بیخود دور شهر دور نزنین.

خلاصه اومدیم خونه بازم توی راه خونه واسه ی اینکه بهش فکر نکنم نشستم یک نمودار دیگه از پروژه پایان نامه ام رو کشیدم و ته دلم گفتم بازم خدایا شکرت ...

شاید شب بخوام با فامیل برم پارک ، فقط حیف که اونا از ته دلم خبر ندارن که توش جز خون و آه و گریه چیزی نیست ...

نمیدونم هزینه کلاسم رو چطوری جور کنم ...

خدا بزرگه ... خدایا شکرت قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٧ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز رفته بودم مطب دکترم ونشسته بودم به انتظار برای ورود به اتاقش ، خیلی ها مثل من ام اس داشتن و اونجا با ویلچر اومده بودن و بعضی ها هم عصا داشتن و بعضی ها هم با کمک راه میرفتن ولی چند تایی شون که یکیشون من بودم بدون کمک و با پاهای خودمون راه میرفتیم خیال باطل بعد از دادن شرح حال و گفتن وضعیتم نوبتم شد و رفتم تو به دکتر گفتم : آقای دکتر چشمم دچار دو بینی شده و تغییری نکرده ...

حرفم رو قطع کرد و گفت : یعنی بعد از پالس بازم مشکل بینایی داری ؟

گفتم : بله

گفت : خوب طوریش نیست ، همه همین طوری اند ... برو بگو برات قطره بریزه و 30 دقیقه بشین بعدش باز بیا تو اتاق ببینمت ...

رفتم به منشی گفتم و قطره را تو چشم ریخت و نشستم تا باز دوباره نوبتم شد ...

وقتی معاینه کرد ، گفت :  چشمت خوب شده فقط نیاز داری به پلاسما فرز ...

واقعا خشکم زد ناراحت حسم بهم می گفت یعنی این آخرین امیدشه ؟ ...

گفت : حالت خوبه ، مشکلی نداری و ...

حرفاش رو گوش می کردم ولی انگار فقط لبهاش رو می دیدم که تکون می خورد . ولی صداش تو گوشم نبود . یکم ناراحت بودم از اینکه چرا من ؟ چرا اینهمه آدم تو دنیا باشن و من ؟ چرا اگر خوبم اینهمه دارو بهم میده ؟ چرا همش آزمایش ؟ چرا ؟ چرا ؟ ... دل شکسته

من رو معرفی کرد به یه دکتر دیگه برای پلاسما فرز . همونجا که اومدم خونه ناهار رو خوردم و باز به شمت مطب دکتر N ام که بهم معرفی کرده بود راهی شدم .

مطبش مثه بقیه مطب ها شلوغ بود. هواش هم گرم بود و با اینکه کولر گازی داشت ولی اصلا جوابگوی اونهمه آدم نبود .

بازم نشستم تا نوبتم شد و رفتم تو اتاقش ، بک خانم دکتری بود ، برام دوباره یه سری آزمایش نوشت که باید انجام می دادم .

دستم رو تو این مدت از بس سرم وآمپول بهش زدن همه جاش سوراخ سوراخ شده بود. می خواستم گریه کنم و بزنم زیر همه چیزش و برم و دیگه به درمان ادامه ندم گریه

بازم دلم رو راضی کردم چون وقتی به پدر و مادرم نیگاه می کردم دلم نمیومد نا امیدشون کنم .

به آزمایشگاه که رسیدیم مامانم گفت آقای همکار خواهشا یواش ازش خون بگیرین تازه از زیر سرم اومده بیرون . ( آخه رفته بودیم پیش همکارای مامانم )دستم رو بالا زدم تا خونم رو بگیره وقتی به کبودی هاش نیگاه کرد دلش ریش ریش شد ، ولی چاره چی بود ؟ نگران

خونم رو گرفتن و گفت تا آخره هفته جوابش میاد تعجب گفتم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا آخر هفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من 26 ام وقت دارم و دکتر برام 5 روز پلاسمافرز تجویز کرده آخه !!! گفت باشه با مامانم صحبت کرد و نمی دونم چی گفت که قرار شد فردا یه سر بزنن ببینن میشه زودتر جواب حاضر بشه ؟

نمی دونم این پلاسمافرز درد داره ؟ نگران نداره ؟ ...

خدا بزرگه ...

 

توی راه یکمی از نمودار های پروژه پایان نامه ام رو هم کشیدم ، شاید سرم گرم بشه و بتونم راحت تر با قضیه کنار بیام خیال باطل

خدایا بازم شکرت .... لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

بیماری ام. اس  ( Multiple Sclerosis )

 

 

مقدمه

 

  اسکلروز مولتیپل(ام.اس.)یک بیماری مزمن و بالقوه ناتوان کننده است که سیستم عصبی مرکزی شامل مغز و نخاع را درگیر می کند.پزشکان و محققین گمان می کنند بیماری احتمالاً یک بیماری خود ایمنی باشد،به این معنا که سیستم ایمنی شما قسمتی از بدنتان را بمانند یک جسم خارجی مورد حمله قرار می دهد.

  در اسکلروز مولتیپل،بدن بطور نادرست پادزهرها و گلبولهای سفید خونی راعلیه پروتئینهای غلاف میلین،که اعصاب موجود در مغز و نخاع را احاطه کرده اند، هدف می گیرد.این امر سبب التهاب و صدمه به غلاف و نهایتاًاعصابی که آنها را پوشانده می شود.نتیجه بصورت مناطق اسکار(اسکلروزیس)می باشد.نهایتاً،این آسیب سبب کندی یا توقف سیگنالهای عصبی که هماهنگی عضلانی،قدرت،حس و دید را انجام می دهند،می شود.

  اسکلروز مولتیپل بیش از 1 میلیون نفر را در سراسر جهان مبتلا می نماید- با در گیری زنان دو برابر مردان.بیشتر بیماران اولین علائم را بین سنین 20 و 40 تجربه می کنند.این بیماری قابل پیش بینی نیست و در شدت علائم متغیر است.در بعضی بیماران ،ام.اس. یک بیماری خفیف است،ولی برای دیگران منجر به ناتوانی می شود.درمان می تواند سیر بیماری را تغییر دهد و علائم را کم کند.

 

علائم و نشانه ها

 

  علائم اسکلروز مولتیپل بسته به محل درگیری رشته های عصبی بسیار متغیر است. علائم و نشانه های اسکلروز مولتیپل عبارتند از:

 

·      بیحسی یا ضعف در یک یا هردو اندام،که مشخصاً در یک زمان در یک سمت بدن یا نیمه تحتانی بدن رخ می دهد

·               از دست دادن بینایی بصورت کامل یا جزئی،معمولاً همراه درد حین حرکات چشمی

·               دوبینی یا تاری دید

·               مور مور یا درد در نقاط بیحس بدن

·               احساس هایی بصورت شوک الکتریکی که با حرکات خاص سر رخ می دهد

·               رعشه،عدم تعادل، یا قدم زدن نامتعادل

·               خستگی

·               سر گیجه

 

  در بعضی موارد،بیماران ام.اس. ممکن است دچار سفتی عضلانی یا اسپاستیسیتی،تکلم مبهم،فلج، مشکلات مثانه،روده یا عملکرد جنسی شوند.تغییرات ذهنی مثل فراموشی یا اختلالات تمرکز ممکن است رخ دهد.

 

علل

 

  سیتم عصبی مرکزی شما شامل میلیونها سلول عصبی است که بوسیله رشته های عصبی بهم متصلند.تکانه های عصبی در سلولهای عصبی منشاً می گیرند و در طول رشته های عصبی از مغز شما و بسوی آن حرکت می کنند.میلین یک ماده چربی است که این رشته های عصبی را در بر می گیرد و محافظت می کند،شبیه آنچه در مورد پوشش کابلهای الکتریکی می باشد.

  در بیماران ام.اس. سیستم ایمنی به غلط سلولهایی که غلاف میلین می سازند را نابود می کند.در نتیجه، میلین ملتهب و متورم شده،از رشته ها جدا می شود.میلین جدا شده ممکن است نهایتاً تخریب شود.تکه های بافت اسکاری سفت و سخت (اسکلروز)روی فیبرها تشکیل می شوند.وقتی تکانه های عصبی به منطقه آسیب دیده می رسند،برخی از آنها از حرکت به سمت مغز یا خروج از آن، متوقف شده یا حرکتشان کند می شود.نهایتاًاین روند منجر به تخریب خود اعصاب می شود،که احتمالاً مسبب ناتوانی های است که درام.اس.  رخ می دهد.

  پزشکان و محققین نمی دانند چه چیز سبب این واکنش خود ایمنی می شود.برخی شواهد نشان می دهد عوامل ژنتیکی بعضی بیماران را به ام. اس. مستعد تر می سازد.اما استعداد ژنتیکی تنها بخشی از توضیح مکانیسم است.به نظر می رسد چیزهایی سبب تحریک بیماری در افراد مستعد می شوند.بعضی محققین معتقدند بیماری به یک پروتئین مشابه با میلین مرتبط است،که ممکن است توسط یک ویروس وارد بدن شود.محققین دیگر معتقدند سیستم ایمنی در بیماران ام. اس. دچار اختلال است،که منجر به تمایل غیر طبیعی برای ایجاد بیماری خودایمنی می شود.بیماری می تواند بوسیله تغییرات هورمونی بعد از حاملگی تشدید شود.

  علت یا تحریک کننده هر چه که باشد،اسکلروز مولتیپل به چهار شکل اصلی دیده می شود:

 

·      عود کننده تسکین یابنده.این نوع ام.اس.  با شعله ور شدن بیماری بصورت کاملاً مشخص ،که با دوره های تسکین دنبال می شود ،مشخص می گردد.حملات معمولاً ناگهانی شروع شده چند هفته تا چند ماه ادامه یافته،و سپس تدریجاًناپدید می شود.بیشتر افراد با ام. اس.  در زمان تشخیص، این نوع را دارند.

·      پیشرونده اولیه.بیماران با این نوع ناشایع ام.اس.  بدتر شدن تدریجی بدون دوره های بهبودی را تجربه می کنند.بیماران با این نوع ام. اس.  معمولاً در زمان شروع علائم بالای سن 40 هستند.

·      پیشرونده ثانویه.بیش از نیمی از بیماران ِ نوع عود کننده تسکین یابنده نهایتاًوارد یک مرحله پیشرفت مداوم بنام ام.اس. پیشرونده ثانویه می شوند.عود های ناگهانی ممکن است رخ داده،بر سیر مداوم تخریبی که مشخصه این نوع ام.اس. است اضافه شوند.

·      پیشرونده عود کننده.همان نوع پیشرونده اولیه است که دوره های ناگهانی ازعلائم جدید یا بدتر شدن علائم قبلی به آن اضافه می شود.این نوع تقریباً نادراست.

 

علائم خطر

 

  فاکتورهای زیر ممکن است خطر ابتلای شما به اسکلروز مولتیپل را افزایش دهند:

 

·      وراثت.اسکلروز مولتیپل در افراد نژاد اروپای شمالی شایعتر است.اگر چه بیماری کاملاًارثی نیست ولی به نظر می آید اجزاء ژنتیکی برای آن وجود داشته باشد.محققین بر این باورند که تمایل به ایجاد ام.اس. وراثتی است،ولی بیماری زمانی که محرکهای محیطی موجود باشند خود را نشان می دهد.

 

·      عوامل محیطی. عوامل محیطی تا حدی بر ام.اس. تاًثیر دارند.بسیاری ویروسها و باکتریها مظنون به ایجاد ام.اس. هستند.برخی محققین معتقدند فاکتورهای محیطی ممکن است آغاز گر بیماری در افراد مستعد باشند.

 

·      عوامل جغرافیایی.اسکلروز مولتیپل در کشورهای مناطق معتدله،شامل اروپا،جنوب کانادا،شمال ایالات متحده،زلاند نو وجنوب استرالیا شایعتر است.

 

چه موقع مشاوره پزشکی لازم است

 

  یکی از اولین نشانه های ام.اس. کرختی و مورمور در دستها،پاها یاهر جای دیگر بدنتان است.گرچه کرختی بیشتر مواقع دلیل ام.اس. نیست،ولی اگر احساس کرختی یا مورمور ممتد برای روزها یا هفته ها دارید،به پزشکتان مراجعه کنیدـ بخصوص اگر قسمتهای بزرگی از بدنتان درگیر باشد.پزشکتان می تواند مشخص کند آیا ام.اس. یا بیماری عصبی دیگری علت این حالت است.همچنین اگر دوبینی ،عدم تعادل یا کاهش بینایی مداوم دارید با پزشکتان مشاوره کنید.

 

غربالگری و تشخیص

 

  تشخیص اسکلروز مولتیپل ممکن است دشوار باشد.پزشک شما ممکن است ام.اس. را بر اساس موارد زیر تشخیص دهد:

 

·               تاریخچه پزشکی

·               معاینه عصبی

·               اسکن تصویر برداری رزونانس مغناطیسی(ام.آر.آی.).

·      پانکسیون کمری.در این اقدام پزشک یا پرستار مقدار کمی مایع مغزی نخاعی رااز کانال نخاعی شما برای بررسی آزمایشگاهی بر می دارد.این نمونه می توانداختلالات  مربوط به ام.اس. مثل سطح غیر طبیعی گلبولهای سفید خون یاپروتئینها را نشان دهد.همچنین می تواند به رد نمودن بیماریهای ویروسی و سایر وضعیتهایی که ممکن است ایجاد علائم عصبی نمایند،کمک کند.

 

·      تست پتانسیل برانگیخته.این تست سیگنالهای الکتریکی که مغز در پاسخ به محرکها می فرستد را اندازه می گیرد. تست پتانسیل برانگیخته ممکن است تحریک بینایی یا تحریک الکتریکی ،که در آن تکانه های الکتریکی به پاها یا دستها اعمال می شوند، را بکار گیرد.

 

درمان

 

  اگر حملات شما خفیف یا نا شایع باشند،پزشکتان ممکن است روش "انتظار و تحت نظر" رابصورت مشاوره وتحت نظر گرفتن توصیه کند.با وجود این اگر شما نوع عودکننده بیماری را داشته باشید،پزشکتان ممکن است درمان با داروهای تعدیل کننده بیماری را هرچه زودتر شروع کند.این داروها اگر حامله باشید یا بخواهید حامله شوید،قابل استفاده نیستند.این داروها شامل:

 

·        اینترفرونهای بتا.اینترفرون بتا1- ب(بتاسرون)واینترفرون بتا1-آ(آوونکس،ربیف) معادل پروتئینهای طبیعی بدنتان هستند که به روش مهندسی ژنتیک ساخته می شوند.اینها در مبارزه با ویروسها و تنظیم سیستم ایمنی مفیدند.اگر بتاسرون مصرف می کنید،بصورت زیر پوستی یک روز در میان بکار گیرید.اگر ربیف مصرف می کنید،سه بار در هفته زیر پوستی تزریق نمایید.آوونکس را بصورت عضلانی یک بار در هفته به خود تزریق کنید.این داروها شعله ور شدن بیماری ام.اس. را کاهش می دهند.اینترفرونهای بتا نباید با همدیگر بکار برده شوند.تنها یکی از این داروها در هر زمان باید مصرف شود.

 

سازمان دارو و غذا(اف.دی.آ)اینترفرونهای بتا را تنها برای بیماران با انواعی از ام.اس.که هنوز می توانند راه بروند تاًیید کرده است.اینترفرونهای بتا آسیب را برنمی گردانندو ثابت نشده که بتوانند جلوی ناتوانی دائم را بگیرند.بعضی بیماران نسبت به اینترفرونهای بتا پادزهر تولید می کنند،که آنها را کم اثر می سازد.سایر بیماران قادر به تحمل عوارض ،که ممکن است شامل علائم آنفولانزا باشد نیستند.

 

پزشکان معمولاًاینترفرونهای بتا را برای بیمارانی که بیش از یک حمله بیماری ام.اس. در سال دارند و برای آنهایی که به خوبی از شعله ورشدن بیماری بهبود نیافته اند توصیه می کنند.همچنین درمان ممکن است برای بیمارانی که دراسکن ام.آر.آی آنها ضایعات جدیدی شکل گرفته، حتی زمانیکه علائم جدیدی از فعال بودن بیماری ندارند، بکار رود.

 

·        گلاتیرامر(کوپاکسون).این دارو جایگزینی برای اینترفرون بتا است، در صورتیکه ام.اس.عودکننده تسکین یابنده داشته باشید.پزشکان معتقدند گلاتیرامر با توقف حمله سیستم ایمنی به میلین عمل می کند.باید گلاتیرامر را روزانه زیر پوستی تزریق کنید.عوارض پس از تزریق شامل برافروختگی و نفس تنگی می باشد.

 

·        سایر داروها.میتوکسانترون(نووانترون) یک داروی شیمی درمانی برای بسیاری سرطانها است.این دارو نیز برای درمان فرمهای شدید ام.اس. عودکننده تسکین یابنده،و همچنین برخی فرمهای ام.اس. پیشرونده، توسط اف.دی.آ پذیرفته شده است.این دارو بطور معمول داخل وریدی هر سه ماه یکبار داده می شود.با وجود این میتوکسانترون ممکن است در دراز مدت،  عوارض جانبی خطرناکی مثل آسیب قلبی ایجاد کند،لذا بطور معمول بیش از دو سال استفاده نمی شود. معمولاً برای بیماران با حمله های شدید یا بیماری سریعاً پیشرونده که به سایر درمانها جواب نمی دهد بکار می رود.کنترل دقیق هرکس که این دارو را می خورد ضروری است.بعضی پزشکان همچنین سایر داروهای شیمی درمانی ،مثل سیکلوفسفاماید(سیتوکسان) را برای بیماران ام.اس. شدید سریعاً پیشرونده تجهیز می کنند.گرچه این داروها برای درمان ام.اس. ثابت نشده اند.

 

  بعضی داروها ممکن است علائم ام.اس. پیشرونده را تخفیف دهند.این داروها شامل:

 

·        کورتیکوستروئیدها.پزشکان بیشتر موارد دورهً کوتاهی از کورتیکوستروئیدهای خوراکی یا وریدی را برای کاهش التهاب در بافت عصبی و کاهش دوره شعله ور شدن بیماری بکار می گیرند.با وجود این  مصرف طولانی این داروها ممکن است عوارض جانبی مثل پوکی استخوان و فشار خون بالا(پرفشاری خون)ایجاد کند. 

·        شل کننده های عضلانی.باکلوفن و تیزانیدین(زانافلکس)داروهای خوراکی برای سفتی عضلات هستند.اگر دچار ام.اس. هستید، ممکن است سفتی یا اسپاسم عضلانی داشته باشید،بخصوص در پاها که ممکن است دردناک و غیر قابل کنترل باشد.باکلوفن اغلب ضعف پاها را تشدید می کند. بنظر می رسد زانافلکس  اسپاسم عضلانی را بدون احساس ضعف در پاها کنترل می کند، ولی ممکن است با خواب آلودگی یا خشکی دهان همراه باشد.

 

·        داروهای کاهش دهنده کوفتگی.به منظور مقابله با کوفتگی،پزشکتان ممکن است یک داروی ضد افسردگی،داروی ضد ویروسی آمانتادین(سیمترل)یا داروی ضد نارکولپسی بنام مودافینیل(پروویژیل) تجویز کند.همه اینها به واسطه خصوصیات محرکشان عمل می کنند.

 

  علاوه بر دارودرمانی درمانهای زیر ممکن است مفید باشند:

 

·        فیزیوتراپی و کاردرمانی.یک فیزیوتراپیست یا کارشناس کار درمانی می تواند تمرینهای تقویت عضلانی را به شما آموزش داده و نشان دهد چگونه وسایلی که کارهای روزمره را تسهیل می کنند بکار برید.این امر می تواندبه استقلال شما کمک کند.

 

·        مشاوره.مشاوره شخصی یا گروه درمانی میتواند برای کنار آمدن با ام.اس. و کاهش استرس عاطفی به شما کمک کند.همچنین اعضای خانواده یا مراقبین شما ممکن است از مراجعه به یک مشاور سود ببرند.

 

·        تعویض پلاسما(پلاسمافرز).تعویض پلاسما ممکن است در بیماران با ناتوانی ناشی از حملات شدید ام.اس. که به درمان با مقادیر زیاد استروئید جواب نمی دهند مفید باشد.این روش شامل گرفتن مقداری از خون شما و جداسازی مکانیکی سلولهای خونی از مایع پلاسما می باشد.سلولهای خونی سپس با یک مایع جایگزین،معمولاً آلبومین، یا یک مایع مصنوعی با خصوصیات شبیه پلاسما مخلوط می شود. سپس محلول مذکور همراه با خونتان به بدن شما تزریق می شود.

 

جایگزینی پلاسما میزان فاکتورهای تخریب کننده در سیستم ایمنی شما،شامل پادزهرهای حمله کننده به میلین، را رقیق می کند و به بهبودی شما کمک می نماید.تعویض پلاسما فواید ثابت شده ای بعد از سه ماه از شروع علائم عصبی ندارد.

 

مراقبت از خود

 

  این مراحل ممکن است در تخفیف برخی علائم اسکلروز مولتیپل کمک کند:

 

·        داشتن استراحت کافی.خستگی یک علامت شایع ام.اس. است و استراحت کردن ممکن است کمک کند احساس خستگی کمتری بکنید.

 

·        ورزش. اگر ام.اس. خفیف تا متوسط داشته باشید ورزشهای اروبیک منظم ممکن است مقداری کمکتان کند.فواید شامل بهبود قدرت،تون عضلانی،تعادل،  هماهنگی،و بهبود افسردگی می باشد.شنا یک انتخاب خوب برای بیماران ام.اس. است که باگرما اذیت می شوند.

 

·        مراقب گرما باشید.گرمای زیاد می تواند ضعف عضلانی شدید ایجاد کند،گرچه برخی بیماران ام.اس. بوسیله گرما اذیت نمی شوند و ممکن است از حمام گرم و دوش لذت  ببرند. قبل از تماس با گرمای زیاد، تا وقتی نمی دانید که چگونه واکنش خواهید داد،بسیار مراقب خود باشید.وارد وان داغ یا سونا نشوید مگر کسی نزدیک شما باشد که در صورت نیاز شما را بیرون بکشد.اگر متوجه بدتر شدن علائم و نشانه ها بر اثر گرما شدید،تنها چند ساعت خنک شدن شما را به حالت طبیعی بر می گرداند.

 

·        خنک سازی.بسیاری بیماران ام.اس. بدتر شدن علائم را با گرما تجربه می کنند.اگر شما در یک منطقه گرم و مرطوب زندگی می کنید،به داشتن تهویه هوا در خانه تان توجه کنید.حمام نیم گرم یا خنک نیز ممکن است کمی تسکین ایجاد کند.

 

·      خوردن غذای متعادل.خوردن غذای سالم و دریافت مقادیر توصیه شدهً ویتامینها در روز به تقویت سیستم ایمنی شما کمک می کند.

 

 

مهارتهای زندگی

 

  مانند سایر بیماریهای مزمن،زندگی با بیماری اسکلروز مولتیپل می تواند شما را در مسیر پرپیچ و خم هیجانات قرار دهد.اینها تعدادی پیشنهادات برای کنار آمدن با پستی بلندیها هستند:

 

·               فعالیتهای طبیعی روزانه را به بهترین شکل ممکن حفظ کنید.

 

·               با دوستان و خانواده در تماس باشید.

 

·               به سرگرمی هایی که لذت می برید و قادر به انجامشان هستید ادامه دهید.

 

  اگر اسکلروز مولتیپل توانایی شما را برای انجام چیزهایی که لذت می برید مختل می کند،با پزشکتان در مورد راههای احتمالی کنار زدن موانع صحبت کنید.

  به یاد داشته باشید که سلامت جسم شما می تواند مستقیماً روی سلامت روان شما اثر گذارد.عدم پذیرش،آشفتگی،و ناامیدی ناشایع نیستند وقتی بدانید زندگی با شما رفتار دردناک یا غیر منتظره داشته است.افراد خبره مثل پزشکان یا روان شناسان رفتاری ممکن است از این لحاظ به شما کمک کنند.آنها همچنین  می توانند مهارتهای مدارا و تکنیکهای آسوده سازی را به شما آموزش دهند که می تواند مفید باشد.

  گاهی اوقات ،پیوستن به یک گروه حمایتی ،جاییکه بتوانید تجارب و احساسات خود را با دیگر افراد سهیم کنید،روش خوبی است.از پزشکتان بپرسید چه گروههای حمایتی در منطقه شما وجود دارد.

  بسیاری بیماریهای مزمن،از جمله ام.اس. با خطر بالای افسردگی همراهند.این امر نه تنها یک ناتوانی در مدارااست بلکه ممکن است نشانه ای از اختلال در فعل و انفعالات شیمیایی - عصبی باشد که با درمان طبی مناسب قابل معالجه است.

 

  اگر یک بیماری مزمن مثل ام.اس. دارید،لازم به  انکار نیست که بر زندگی شما اثر می گذارد.اما اینکه چقدر به آن اجازه دهید کیفیت زندگی شما راتغییر دهد ،تا حدی بسته به راهی دارد که هر روز برای زندگی خود بر می گزینید.

 

منبع

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز بعد از عروسی دیشب قرار بود با گروه بریم کوه من دیشب به دوستام گفتم خسته میشم نمیام زبان دیگه هیچکس نرفته بود .

امروز 2 تاشون زنگ زدن ببینن زنده ام ؟ خنده گفتن نامرد نیومدی حالا کو تا ماه رمضون تموم شه باز بتونیم بریم ؟ متفکر

آخه من دیشب ساعت 3 خوابیدم نمیشد که باز 5:30 بلندشم برم کوه ، امروز هم هوا خیلی گرم بود . اگه میرفتم کوه فکر نمی کنم می تونستم راه برم ...

یک ذره بعد دیشب خودم رو اذیت کردم ولی خوب بود ...

بعد از ماه رمضونی حتما میرم چون اون موقع دیگه هوا خوب میشه و مشکلی نیست واسه همه چی برنامه ها رو جور میکنم ببینم چطوری میشه واسه دو هفته آخر شهریور برم نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٥ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

خوب شده بودم تقریبا ، نمی دونم امروز چم شد ؟ متفکر رفته بودم بیرون از دکتر وقت بگیرم که وقتی برگشتم خونه دیگه چشم نمی دید ...

فکر کنم بهش میگن حمله سوم ، خوشبختانه هنوز راه میرم ، از اولشم مشکل راه رفتن نداشتم ولی بینایی یکم اذیتم می کنه . پشتم دیگه درد نداره .

ایناش چیزی نیست ، امشب عروسی دعوتیم خانوادگی می خوام برم حســـــــــــــــــــــابی خوش بگذرونم نیشخند

شما تشریف نمیارید ؟ قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز سرم آخریم رو زدم و تموم شد ! اینم از پالس مجدد درسته که چشم هنوز کمی تاری داره ولی یه خوبی که داشت این بود که دیگه پشتم درد نداره ...

خدایا دوستت دارم شکرت ... ماچ

می خوام از فردا ... نه نه ، از همین امشب بشینم پای پروژه هام و همشو که عقب افتاده رو تموم کنم. مژه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

فردا روز آخره پالسه ! امروز تو بیمارستان با اینکه سروصدا زیاد بود خوب خوابیدم زبان یک دکتر مهربونی هم اومد کلی معاینه ام کرد و ...

گفت خوب میشه نگران نباش ، روحیه ات رو از دست نده و ...

فقط امیدوارم کارم به پلاسما فرز کشیده نشه چون هم ازش می ترسم هم که دیگه حوصله بمیارستان رو ندارم خیال باطل

پشتم دردش خوب شده ، و دیگه مثل ثابق درد ندارم و حالت دو بینی هم که داشتم بر طرف شده ، فقط مونده همین یک ذره تاری دید.

2 روز پیش یکی برای پروژه بهم زنگ زد و منم با اینکه حوصله نداشتم ولی قبولش کردم ، خدا اینقده بزرگه ، خیلی دوستش دارم بغل دارم میشم مثل سابق که هفته ای چندین تا پروژه میگرفتم و وضعم خوب بود .

بازم خدا رو شکر خدا رو شکر و خدا رو شکر ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٢ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

روز شنبه رفتم پیش یه دکتر جدید ، مجدد به من پالس تراپی داد از دیروز تا الآن 2 تاسرم زدم ، تا 5 تا سرم بشه فکر کنم تاری دیدم خوب بشه و مشکلاتم حل بشه ...

گفته بعدش اگر تاری دیدت خوب نشد باید بری پلاسما فریز و از این قرطی بازی ها ! نمی دونم این دیگه چه صیغه ایه !! تو مطب که بودم خیلی ها مثل من ام اس داشتند ولی من از همشون وضعم بهتر بود ، خدا رو شکر کردم ، حسابی هم شکر کردم.

کاش همه اونایی که مثل من اند خوب بشن ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

روز جمعه حالم مثله دیروزه و هیچ فرقی نکرده ، همش به ساعت نگاه می کنم می گم اگر تو کوه بودم الان فلا جا بودم :ی روزگاهره دیگه مگذره پروژه پایان نامه ام رو که چند وقتی بود گذاشته بودمش کنار دوباره راهش انداختم خیلی از جاهاش رو فراموش کرده بودم و خیلی از جاهاش رو هم نصفه و نیمه گذاشته بودم باید برم سر وقت مابقیش

خدا بزرگه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

امروز چشمم مثل دیروز بود ، یک تیکه هیجان انگیزه دیگه بهش اضافه شده بود دست چپم می لرزید ولی دست راستم نمی لرزید و بی حرکت بود. حالا باید بگم منم یکی از همونایی هستم که ام اس دارن و باید مراقب خودم باشم تا حتی سرما نخورم و روزی چقدر قرص مصرف کنم و شاید آمپول بزنم و ...

دیشب از بس حرص خوردم دل درد شدم . قراره داروهام رو یک روز در میون بخورم ، احتمالا از هفته بعد هم 2 روز در میون و 3 روز در میون و ...

خوب دیگه خستگی خوب نیست واسم دکتر جون گفته خودم رو خسته نکنم منم گفتم باشه . راه میرم دست میزنم ، فردا قرار بود برم کوه که برنامه ام جور نشد و نتونستم برم ، ولی 5 شنبه عروسی دعوتم ، عروسی پسر عموم که با نوه عمه ام ازدواج کرده می خوام برم قشنگ عرق بریزم لاغر شم ...

خدایا بازم شکرت ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

یکی دو روز پیش رفتم پیشش ، ولی بازم منو سر در گم نگه داشت بالاخره معلوم نشد می خواد به من چی تجویز کنه ؟ قرص ؟ آمپول ؟ یا بگه خوبی و برم پی کارم .
رفتم و بهش گفتم آقای دکتر من دستم مشکل داشت و درد داشتم ، چشمم هم تاری دید اش زیاد شده و نمی تونم تعادلم رو حفظ کنم . شما چی میگید ؟ من الان خوبم یا بد ؟ ممکنه خوب بشم ؟ فکر نکنم با این منوال حالم خوب شه !؟!
یه برگه از جلوش در آورد و یه نامه به یه دکتر دیگه نوشت و بدون تجویز دارو گفت برو پیش این آقای دکتر تا مشاوره بهت بده ! همین ...
گفتم همین ؟ کاره دیگه ای نیست ؟ گفت نه برو خونه !
بهش گفته بودم دارو دیگه نمی خورم واسه همین واسم دارو تجویز نکرد خیلی واسم جالب بود با اینکه دستم می لرزید ولی گفت چیزیت نیست .
البته خوشحال شدم و از یک طرف ناراحت ، کاش یکی این وسط حرف منو می فهمید و می تونست بره تو مغزم ببینه چش شده ؟
بازم خدا رو شکر ، ببینم آخرش به کجا میکشه ؟ ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند هفته بعد از اون دوباره وقت گرفتیم و رفتیم پیشش اما ایندفعه فرق داشت ! چون خیلی گریه کرده بودم یکی از آشناهای نزدیک که اونم پزشک بود منتها جراح مغز و اعصاب بود اومد خونه ما تا چند روزی رو پیشمون بمونه و ببینه کاره من به کجا می رسه ! قبل از رفتن پیش دکترم یه سر رفته بودیم پیش دکتری که بهم معرفی کرده بودن و اون هم یه نیگاهی به آزمایش ها و ام آر آی من انداخت و یه نامه نوشته و به اون آقای دکتری که همراه من بود گفت سعی کنید آمپولها رو شروع کنید ...
قلبم از کار واسه 1 لحظه افتاد .
وقتی اومدم خونه باز 1 سری به ابنترنت زدم و نامش رو ترجمه کردم و دیدم بله من MS  دارم و یک ماه تموم کسی به من نگفته بود و همه ...

من 2 3 روزی رفتم پیش دکتر های مختلف و جور به جور آخرشم رفتم بیمارستانی که همیشه ازش بدم میومد تا به جمیع دکتر ها بپیوندم و برام کمیسیون پزشکی تشکیل بدن ، اون چند تا دکترها به اضافه یکی از آشناها مون اونجا بود و خوشبختانه کارم رو راه انداخت و من رو بلا تکلیف نگه نداشت ...

اسمم رفت تو لیست ام اسی های شهر و پدرم رفت دنبال همه کارای آمپولش و کارتش رو گرفت و ...
.
.
.
.

دنیا میگذره ، هرطوری که باشید ، اگز سخت بگیرین سخت می مونه و اگر آسون بگیرین همیشه شاد می شه واستون ...
لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

فرداش از آقای دکتر وقت گرفتیم تا جواب نوار عصب چشم رو براش ببریم ، نمی دونم یه چیزی ته دلم حرفایی می زد بهم که منو نگران می کرد ...

بدون مقدمه گفت باید پالس رو شروع کنیم و بدون معطلی هم باید این کار رو بکنیم ! یکی دو روز قبلش هم رفته بودم برای آزمایش خون که دستام جفتش کبود بود.

قرار شد از فرداش برم بیمارستان و روزی 2 تا سرم بزنم و تو هر سرم هم 1 آمپول که الان یادم نیست اسمها شون چی بودن .

خانومه تو بیمارستان که آنژیوکت رو به دستم زد اینقدر خراب زد که رگم خون توش لخته شد و مجبور شدن اینقده تکونش بدن که لخته خون توش باز شه ، سه روز تمام از همه چیز دور بودم ، بماند که چه دردی کشیدم ...

یه شب از بیمارستان اومدم خونه با سرم چون می خواستم برم مهمونی ولی اینقدر به دستم ضربه زدن که دنیا جلو چشم سیاه شده بود .

سرم ها که تموم شد رفتم باز پیش دکتر ، گفت باید یه سری قرص رو روزی 9 تا بخورم و آخر بعد از 25 روز برسونم به 1 دونه ...

درمان رو پیش گرفتم و روز به روز بیناییم بهتر می شد تا اینکه یه روز کاملا خوب شد .

خدا رو شکر کردم و خوشحال شدم و رفتم سره کار ! واقعا نمی دونستم چطوری از خدا تشکر کنم به خاطر نعمت بیناییم ...

اما به محض اینکه قرص ها رسید به روزی یکی چشم چپم بد تر از قبل بیناییش از بین رفت و و کلن بسته و باز بودنش فرقی نمی کرد ...

ناراحت و غمگین و عصبانی رفتم پیشش و با حالتی بسیار خونسردانه گفت :

خوب میشه دخترم ، خوب میشه

هیچی رو نمی دیدم و روز به روز هم بد تر میشد و منم ناله و گریه و زاری ...

بازم یک مشت دوای دیگه بهم داد و گفت غصه نخور خوب میشه ، نگران نباش و یک عالمه دیگه از این حرفای امیدوار کننده.

با کمک یکی از دوستام و مامان بابام یه مانیتور جدید خریدم تا از پرتاب الکترون دورشم ولی اثری نکرد ناراحت

چشم به شدت می سوخت و آبریزش شدید داشت و درد بدی هم باهاش همراه بود ، دیگه حتی جرات نداشتم توی آفتاب راه برم ، از سره کارم اومدم بیرون و باز خونه را به همه دنیا ترجیح دادم و رفتم تو عالمه خودم ...

یعنی آخرش چی میشد ؟ من چه بلایی سرم اومده بود ؟ خوب میشدم ؟ یا ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

شب توی اینترنت نتایج عجیب و غریب زیاد دیدم ، یک جا نوشته بود آب مروارید ، یک جا نوشته بود آب سیاه ... کلا دیگه نا امید شدم از خودم ، گفتم دیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا بابات هی گفت نشین زیاد پای کامپیوتر آخرش حرفش درست از آب در اومد .. :((

فرداش که دوباره رفتیم بیمارستان دوباره روز از نو روزی از نو ! هزار و یک جور معاینه و ... فکر می کنم حدود چهار تا دکتر بالای سره من بودن ولی خوبیش این بود که همشون با هم یک نظر و داشتن !

دکتر خودم بعد از کلی بحث با اونای دیگه بهم گفت باید بری MRI برق از سرم پرید ، گفتم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت لازمه و یک نامه هم واسه یک دکتر مغز و اعصاب برام نوشت و گفت از اینجا به بعد باید بری پیش اون ...

روز به روز که میگذشت بیناییم بدتر میشد و درد و همراهش بود. تلفن زدم به خالم و ماجرای خودم و براش تعریف کردم . نمی دونم چی شد یهو بعد از قطع کردن تماسم زنگ زد به گوشی بابام :(

2 روز مونده بود به وقت MRI بیمارستان قائم ، روزی بود که خوشبختانه کلاس نداشتم ، گفتم اگر اذیت کنن و طولش بدن دیگه جوشه دیر شدنه کلاس و نمی خورم .

بابام همش برام رانی می خرید ، گفتم بابا مگه چیه ؟ تاری دید که دیگه این کارا رو نداره که !!!!!!

خلاصه MRI رو گرفتن و همونجا خالم تماس گرفت و با اون خانم دکتره صحبت کرد ! نمی دونم به هم چی گفتن که گفت سریع کارای دکترش رو بکنید ...

جواب ام آر آی رو که گرفتیم باز اومدم تو اینترنت تا ببینم چیه ؟ ولی هر چی گشتم چیزی نفهمیدم ناراحت

2 روز بعد که بابام از دکتر مغز و اعصاب وقت گرفت خودش تنها رفت تا جواب MRI

رو ببره پیشش ، سره کلاس بودم که دیم گوشیم داره زنگ می خوره ، نیگای گوشیم کردم دیدم بابامه !!!!!!!!

گفت پاشو بیا به آدرس : ....

کلاسم رو نصفه نیمه ول کردم و رفتم ببینم چی شده آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدیم رفته باز تو مطب یه دکتره دیگه ای نشسته که نوار چشم از من بگیرن ، حالا بعصی ها هم بهش نوار عصب و عضله هم می گن ...

دکتره مطبش شلوغ بود و کلی هم ما رو علاف کرد.

شب ساعت 11 بود رسیدیم خونه ناراحت

هنوز درد داشتم ولی وقتی به بابام نیگاه می کردم دلم نمی یومد بهش بگم .

اون شب هم گذشت و من همش تو این فکر بودم که چی شده ؟

چه بلایی سرم اومده ؟ ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()


حس می کردم شاید درجه چشم رفته بالا و همه جا رو دارم تار می بینیم ، می ترسیدم به خانواده ام بگم ، چون اگر می گفتم شروع می کردن به دعوا که دیدی گفتیم نشین پای کامپیوتر ...
چشام خیلی درد داشت ...
آخرش از زور دردی که داشتم قضیه را به مامانم گفتم ، می دونستم چه حسی داره ، با پدرم و مادرم به سمت ییمارستان خاتم الانبیا راه افتادیم شاید خدا خواسته بود ...
تقریبا میشه گفت نصف دنیا رو نمی دیدم . یه دکتره مهربونی بود که گفت بهتره بری پریمتری انجام بدی ! 30 - 2 انجام دادم و بازم شک داشت با اون همه دقتی که داشت همش داشتم حدس می زدم که نکنه بگه دیگه چشمت بینایش رو از دست میده :(
دوباره بهم گفت برو پریمتری 30 - 60 آخه 5 ساله پیش به یه دلیل دیگه رفته بودم اونجا و دکتر ها این آزمایش رو ازم گرفته بودن .
اون روزا بهش می گفتن آزمایش میدان دید . نمیدونم ...
با اینکه بهم هشدار داده بودن اومدم خونه و رفتم پای اینترنت و هرچی تو دفترچه بیمه ام بود نوشتم تو گوگل تا ببینم چی بهم نشون میشه ؟؟؟؟؟
درد بدی داشتم ، کم کم پشتم ام شروع کرده بود به درد های شدید .
گفتم حتما کارم تمومه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات ()

Design By : Pichak