خاطرات من و ام اس

امروز روز کنکور بود ! کنکور ارشد سال 90 ( البته الآن که سال 1389 هست چرا بهش می گن 90 ؟ فکر کنم واسه سال ورودشه  ) خلاصه که من نوبت عصر بودم بی توجه به زمان مشغول تایپ پروژه ای بودم که چند روز پیش بهم داده بودنشخیال باطل
خداییش آخه چیزی نخونده بودم که بخوام به فکرش باشم ! حتی یک دقیقه ...
ساعت حدود 1 بود که مامانم صدام زد که برم ناهار بخورم و بعد هم رفتم برای ناهار و ساعت 1:30 از خونه به سمت حوزه امتحانی حرکت کردیم .
توی راه به بابام گفتم : بابا من پول همراهم نیست !
بابام دست توی جیبش کرد و گفت : بیا از داخل اینها فلان قدر بردار متفکر
منم برداشتم و بعد از چند دقیقه باز گفتم : بابا من کلید ندارم ها !!
بابام گفت : عیبی نداره ما از خونه بیرون نمی ریم ابرو
رسیدیم به محل آزمون هنوز ساعت 1:40 دقیقه بود که من دیدم همه از در دارن داخل می شن و من هم با پدرم خداحافظی کردم و بابام هم گفتن : هوا سرده بمونم تا بیایی ؟
گفتم : نــــــــــــه !!! معلوم نیست کی تموم شه آخه
خلاصه که رفتم داخل سالن تا رسیدم و خواستم صندلیم رو پیدا کنم ، همونطور که از پله ها بالا می رفتم یهو یادم اومد که من کارت شناسایی ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجبوقت تماماسترس
با عجله و با استرس بسیار زیاد بدو بدو از پله ها اومدم پایین و رفتم سمت در تا برم داخل کوچه و بابام رو پیداش کنم و بهش بگم که من کارت ندارم گریه
اما خانمه جلو در گفت مهم نیست برو بالا کاریت ندارن
منم دوباره از پله ها بالا اومدم و دنبال صندلیم گشتم که پیداش نکردم و باز اومدم پایین و دوباره از جلو در شماره ها رو نیگاه کردم و دوباره رفتم بالا و به آقایی که جلو در بود گفتم : ببخشید من کارت شناسایی همراهم ندارم !!!
آقاهه گفت : مهم نیست ازت اثر انگشت می گیرن خیال باطل
بعد که رفتم داخل سالنی که صندلی من اونجا بود به مراقب گفتم : من کارت یادم رفته بیارم نگران
مراقب گفت : اصلا مهم نیست

خداییش جای تعجب داره که واقعا اگر مهم نیست پس می تونم کسی رو بفرستم جای خودم ؟؟؟ شیطان
امتحان شروع شد و شروع کردیم به پاسخ گویی
من معمولا از عقب شروع می کنم و از سوال 80 رفتم به سوال 1

سیستم عامل ، نظریه زبان و ماشین ، ساختمان داده ، ریاضی گسسته ، معماری ، ریاضی مهندسی ، محاسبات عددی و زبان خمیازه
بیشتر مباحثی که داخل این کنکور ( کنکور ارشد !! تعجب) گفته شده بود مربوط به دوره کاردانیم بود که من اگر جزوه ای دوره کاردانیم رو نیم نیگاهی می کردم می تونستم پاسخ بیشتر سولات رو بدم که متاسفانه وقت نکرده بودم !

یک ساعتی از شروع جلسه گذشت که خانم مسئول تطبیق عکس وارد شد استرسو از من گذشت و حتی نپرسید که کارت همراهم هست یا نه ؟ ساکت
بعد هم که حدود نیم ساعت یا 45 دقیقه بعدش کارت ها رو جمع کردن و من هم تقریبا ساعت 5 بود که اومدم بیرون و جلسه رو ترک کردم
اخه بیشتر سوالات رو می دونستم چی هستند و از چه راهی به جواب میرسم اما فرمول های کامل رو به کلی فراموش کرده بودم

از جلسه که بیرون اومدم داشت برف میومد قلب
هوای خوبیه و من بازم خدا رو شکر می کنم یکم چشم هام درد داره نمی تونم زیاد باز نیگه شون دارم ولی بازم شکر که می تونم خودم کارای خودم رو بکنم چشمک
برنامه مسافرت مون برای بار دوم هم کنسل شد و من بازم گفتم خدا جونم خیلی دوستت دارم بغل

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۸ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

دیروز رفته بودم انجمن ام اس می خواستم یخ خشک کوچیک از پرستار انجمن بگیرم . آخه می خواهیم بریم مسافرت نیشخند  قبل از اینکه برم با پرستار تماس گرفتم که اصلا یخ دارن یا نه ؟  متفکر
خانم پرستار گفت : بیا دخترم ، یخ هم داریم

طبق معمول با این خیابون های پر ترافیک و بوق و سر و صدا و قیل و قال بعد از یک ساعت معطلی رسیدم انجمن و با خودم گفتم حتما انجمن باید امروز خلوت باشه ( چون هوا یکم سرد بود و حالت بارونی داشت ) خلاصه که به انجمن رسیدم و وقتی وارد شدم دیدم همه تا داخل کوچه ایستادن
وقتی رفتم داخل و سلام و احوال پرسی کردم فهمیدم خیلی از بیماران دارو بهشون نرسیده و مجبور شدن تا 7 - 8 تایی دارو بگیرن و دوباره باید بیان تا نسخه جدید بهشون بدن و باز برن تا هفته بعد خنثی

نمی دونم این دیگه چه مدل دارو پخش کردن ؟ چور دلشون میاد وقتی می بینند که بیماری به دارو نیاز داره اینطوری اذیتش می کنند ؟
خوشبختانه من پدرم قبل از تموم شدن بسته داروی بسته جدید رو تهیه می کنه و من استرس نداشتن دارو رو نمی کشم
خانم پرستار از کمبود دارو گفت و  بیمارانی که مثل من بتافرون مصرف می کنند دورش جمع شده بودن و از ایشون سوال می کردند که دارو وردش قطع شده ؟  دارو نیست ؟  نگران دارو توزیعش چطوریه ؟ و ...
خانم پرستار هم با صبر و حوصله جواب همه را داد و گفت : دارو نه کم شده و نه وارداتش متوقف شده و نه هیچ شایعه دیگه !!!
الان چون آخر سال هست و تعداد بیماران ام اس در شهر زیاد شده به خاطر همین تا آمار کامل به دست شون برسه یک مدتی دارو به همین صورت توزیع میشه ولی از اسفند به بعد می تونید بسته کامل رو تهیه کنید هورا
تازه بعد از اسفند هم برای اینکه بیماران راحت باشن می تونن دو بسته تهیه کنند چون ممکنه کسی بخواد سفر بره و به داروی بیشتری نیاز داشته باشه

خلاصه که به همه خاطر جمعی داد که من پرستار شرکت بایر هستم و از ریز کارهای شرکت با خبرم پس به صحبت های من اعتماد کنید

همه ی بیماران و از جمله خود من خیال مون راحت شد اوه  یخ رو از خانم پرستار گرفتم و ایشون هم همراه یخ یک ساک دستی خوشگل به من دادن و قرار شد وقتی اتاق خلوت شد بریم داخل تا محل تزریقم رو بهشون نشون بدم که دلیل کبود شدنش رو برم توضیح بدن !!!

کم کم که بیماران داشتن از انجمن خارج می شدن من دیدم خانم پرستار دارن به بیماران یک کیف دیگه هم می دن متفکر
پرسیدم این چیه ؟   هیچکی نگفت و باز پرسیدم : این توش چی داره ؟ سوال باز خانم پرستار گفت این الآن نوبتش نیست که بهت بدم باز ازشون پرسیدم خوب توش چی داره ؟؟؟؟؟؟ لااقل بگید توش چیه دلم خنک شه گریه

دیدم خانم پرستار رفت داخل اتاق و با دو تا کیف دیگه اومد بیرون گفت بیا اینم ماله تو ولی یادت باشه نوبتت نبود ها !!! نیشخند

کلی ذوق زده شدم ولی درش رو باز نکردم که نفهمه
خلاصه که رفتیم داخل اتاق و محل تزریق روی ران رو بهشون نشون دادم و طبق معمول کلی دعوام کردن اولش که چرا پایین زدی و ...      ولی بعدش که بررسی کردن دیدن نه من محل رو درست انتخاب کرده بودم ولی به من گفتن یک چند دفعه ای رو روی ران نزن تا محلش ترمیم بشه چون وقعا دلخراش کبود شده

خلاصه که با دوستانم که دلم براشون تنگ شده بود از انجمن خداحافظی کردم و به سمت خونه آمدم و خوب فقط خوب بود که ساک دستی که به من دادن آرم زیاد تابلو ای نداشت بیشتر شبیه ساک دستی های لوازم آرایشی فروشی بود ( البته از یک طرف !! )   وقتی رسیدم خونه خواهرم گفت : لباس خریدی ؟؟؟؟؟؟
گفتم : نه
و پاکت ها رو باز کردم و بهشون نشون دادم و یخ رو دادم به مامانم تا داخل فریزر بزارن و اون یکی ساک دیگه رو هم باز کردم و دیدم داخل حوله دستی هست

رنگش نارنجی هست و کلی خوشگل بود قلب

دارم به حرف دوست خوبم " ق " گوش میدم الآن که درس تموم شد و منم بیکار شدم و همه ی نمراتم اعلام شده ، فقط  پروژه پایانی مونده که نشستم سر انجام پروژه پایانی و سعی می کنم تا آخر اسفند تمومش کنمخجالت سرگرمی جالب و خوبی هست برای من که دیگه درس ندارم زبان

روز پنج شنبه عصر هم به علاوه روز جمعه صبح کنکور ارشد داریم ( من و بقیه دوستان هم دوره ایم ) ما همگی امسال قبولیم ارشد یهرتین دانشگاه های ایران

خدایا شکر ، چون وقتی می رم پیش دوستانم که اونها هم ام اس دارن همه ی سعی ام رو می کنم تا طوری رفتار کنم که خوشحال شون کنم و بتونم بخندونمشون خوشحالم که می تونم کاری کنم تا اندازه حتی شده یک دقیقه لبخندی روی لبهای دوستان خوبم بکارم

خدا جون به خاطر همه چیز متشکرم ، به خاطر نعمت به این بزرگی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

بعد از ایام امتحانات و گرفتن تمام نمره ها به دلیل اینکه همگی دوستان هم ترمی ( هم ورودی ) من دیگه بیکار شده بودیم تصمیم گرفتیم بریم یک جا و دور هم جمع بشیم و لحظه های خوب و دوست داشتنی ای کنار هم بسازیم
بعد از کلی چک و چونه زدن سر تصمیم گیری در مورد جا و مکان تصمیم نهایی بر این شد که بریم نمایشگاه
طبق معمول من ترجیح دادم تا برم و بلیط رایگان واسه ی دوستانم تهیه کنم و از یکی از آشناها که داخل نمایشگاه غرفه داشت رفتم و یک تعدادی بلیط گرفتم و قرار شد سه شنبه شب همگی بریم نمایشگاه
اول از همه که از صبح روز سه شنبه هوا ابری شد و کلی هم تا شب برف بارید نیشخند منم تجهیزات زمستانی زیادی با خودم بردم چون به سرعت سرما می خورم داخل نمایشگاه هم همش منتظر این بودیم یکی بیوفته بهش بخندیم
تعداد دوستانی که اومده بودن حدود 11 نفر ( با خودم ) می شدیم . خیلی خیلی خوش گذشت . غرفه های زیاد و وسایل جدید و نیمه جدید و ... که البته بیشترش چیزایی بود که به درد ما نمی خورد ( یعنی به درد کار ما  ) .
به هر حال به خاطر اینکه هوا خیلی سرد بود ساعت حدود 7 بود که بعد از کلی عکس گرفتن و خندیدن و دور هم بودن که دو تا هم بادکنک تبلیغاتی گرفته بودیم که هر دوش ترکید به سمت ماشین ها حرکت کردیم و من همراه دوستم و با ماشین یکی از آقایون همکلاسی اومدیم سمت خونه و بقیه دوستان هم رفتن برای شام بیرون دور هم باشن
البته قرار شده بود که برای شام یک شب دیگه ای بیرون بریم که بقیه خانم ها و آقایان کلاس که وسط هفته نمی تونند بیرون بیان و تعطیلات آخر هفته براشون بهتره ، بتونن در مهمونی شرکت کنند .
شب به یاد موندنی و خوبی بود خیلی خندیدیم ، خیلی خوش گذشت ، خیلی خیلی خیلی زیاد

واقعا از خدای مهربونم تشکر می کنم به خاطر اینکه با همه ی مهربونیش داره زیبایی های بزرگ دنیا و زندگی رو به من نشون میده
خدا جونم خیلی دوستت دارم همون اندازه ای که فقط خودت می دونی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند شب پیش خواستم سری به وبلاگم و نظراتش بزنم که دیدم مثل چند ماه پیش قمست نظر دهی وبلاگ ام کار نمی کنه و تعطیل شده متفکر
وارد تنظیمات وبلاگ نشدم ، تا امشب که وقتی وارد شدم دیدم اون بالا نوشته :
کاربر گرامی ، برای حل مشکل بخش نظرات وبلاگتان، کافیست یکبار به این صفحه مراجعه کنید .
وقتی به اون صفحه مراحعه کردم داخلش نوشت :
حل موقت مشکل بخش نظرات
کاربر گرامی،
مشکل بخش نظرات کلیه وبلاگهای شما حل شد.
شما نیازی به مراجعه مجدد به این صفحه ندارید. نیشخند

بعدش یک Ctrl + F5 زدم و دیدم به به به سلامتی مشکل فعلا حل شده اوه
حالا تا اطلاع ثانوی قسمت نظرات وبلاگ باز می باشد

به هر حال چون چند تا از دوستان از من سوال پرسیده بودن که چرا اینطوری شده ؟
 ( این طوری ~> نظرات () ) منم نمی دونستم و بهشون می گفتم تقصیر سرویس پرشین بلاگ هست دروغگو

بالاخره درسم تموم شد و لیسانس رو گرفتم شدم مهندس بیکار مملکت   فقط مونده تحویل پروژه پایان نامه که اون رو هم فعلا حسش نیست روش کار کنم باشه تا یکی دو هفته دیگه احتمالا تکمیلش کنم

خدارو شکر ، روزهای سخت زندگیم تموم شد ، دارم وارد مرحله جدید زندگی میشم نیشخند
نمی دونم ارشد کجا قبول میشم ولی دوست دارم تو شهر خودمون باشم ، نمی دونم چه خواهد شد ؟ خیال باطل

خداجونم اندازه ی همه ی آسمون ها دوستت دارم  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

بالاخره نمره مهم ترین درس اعلام شد و با کمال افتخار نمره پاس در کارنامه من ثبت شد
چه استرسی گرفتم گریه این مدت که البته بی تاثیر نبود رو امتحان های دیگه ای که دادم ولی بازم همه ی سعی ام رو کردم که بهترین نمره ها رو بگیرم  درسته که یک چند تایی 20 هم در کنار این نمره های پاس ، ثبت شده [ پز می دهیم  ] ولی هیچ کدوم من رو به اندازه اون درس نامرد خوشحال نکرد

حالا به افتخار پاس شدنم : پیپ  پیپ هـــــــــــــــورا         پیپ  پیپ هـــــــــــــــورا        پیپ  پیپ هـــــــــــــــورا   


یک بار دیگه به افتخار پاس شدنم : بزن دست قشنگـــــــــــــــرو 
خدایا شکر دیگه دارم از دوره لیسانس خلاص میشم نیشخند احتمالا سال دیگه ارشد هم قبولم دروغگو
والا !

خدایا بازم شکر که همیشه با منی بغلقلب

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٧ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak