خاطرات من و ام اس

اول که سلام به دوستان خوبم که تو این مدت که نبودم نتونستم پیام ها تون رو جواب بدم ! قلب
ممنون از لطف همگی

موضوع انشاء : امتحانات
این ایام امتحانات کلن ایام خوبی نمی باشد  کلن از همان روزهای کودکی با این ایام امتحانات من مشکلات فنی داشتم نمی دانم چرا نمی شود به جای نمرات برای ما دانشجویان این مرز و بوم هم مثل کلاس اولی ها و دبستانی ها A , B , ... بگذارند ؟ نیشخند
مامان دوستم می گفت : این که نمی شود که نمره بچه را ندانیم ، شما ها همین قدر مهندسین و دکتر های بی سوادی به اندازه کافی هستید ... دیگر بیایند برایتان از این قرتی بازی ها هم بکنند دیگر مملکت می شود نهضت سواد آموزی
خلاصه که کلی به رگ غیرت من برخورد شد و من هم رفتم و کتاب های دانشگاه را همراه با نمونه سوالات کنکور ارشد خواندم و رفتم امتحان دادم . خدا عاقبت نمره های من را به خیر کند نگران زیرا فقط در یک درس می شود RC یا همان معرفی به استاد را بگیریم .
کلن دانشجویان ترم آخر بسیار استرسی هستند و معمولا نصف بیشتر جمعیت شان از نظر ناخن کمبود دارند . ( مثال ~> استرس)
هنوز تمامی نمرات من اعلام نشده است و هنوز 2 تا امتحان دیگر نیز دارم ولی از این انشاء نتیجه می گیریم که کلن ایام امتحانات ایام خوبی نمی باشد و کلن نباید برای اینکه بخواهی روی مامان دوستت را کم کنی بروید و تست کنکور ارشد حل کنید
این بود انشاء من



خدایا من دوستت دارم و می دانم تو هم من را دوست داری ، نه اونقدر که من تو را دوست دارم ، بلکه آنقدر که من نمی توانم در ذهن خود بگنجانم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

روز پنج شنبه صبح همایشی برای ام اس برگزار شده بود که از چند روز قبل از طرف انجمن ام اس ، SMS اش برام اومده بود و خانم پرستار هم خیلی تاکید کرده بود که حتما برم . خیال باطل
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و اول یک سری به بانک زدم چون چند ماه بود می خواستم برم و کارهای بانکیم رو انجام بدم بعد هم که اومدم خونه صبحانه رو خوردم و بابام من رو برد سمت محل برگذاری همایش
با اینکه دیر رسیده بودم ولی بازم بد نیود تقریبا خوش آمد گویی ها تمام شده و پرستار انجمن هم بهم کتاب و خودکار و کیف و ... که معمولا در این همایش های میدن به منم داد
از همه مهم تر همون تیکه پذیراییش بود که کیک با مغز شکلات و شانس من به من آب هلو افتاد گریه من آب پرتقال دوست داشتم نیشخند
بعدش هم دکترم رو دیدم و کلی هم با ایشون سلام و احوال پرسی کردم و از دیدن من خیلی خوشحال شد و کاملا من رو می شناخت و با من احوال پرسی کرد خجالت
تازه قبل از اونها که از در وارد شدم همه گفتن : به ورزشکارمون اومــــــــــــــد
خلاصه که کلی آب شدم خنده ولی بد هم نبود تبلیغی شد واسه بقیه که برن دنبال ورزش ، و تا آخر جلسه هم هزار بار اعلام کردن که از ورزش کردن غافل نشین و ...
خانم دکتر بتافرون هم اومده بود هموم خانمی که نمایندگی بتافرون در ایران به عهده اونهاست و یک سری اسلاید تهیه کرده بود و توضیحاتی در مورد دارو و کتاب های اطلاع رسانی و ... رو معرفی کرد و در آخر هم تاثیر آمپول رو بر روند بیماری معرفی کرد و گفت : آمپول درمان نیست بلکه جلو پیشرفت رو  می گیره و ...

که به نظر من کلن حرفهای تکراری بود خمیازه چون اگر کسی روحیه اش رو بسازه دیگه نیازی به این جور مسائل نداره که یکی دیگه بیاد از اون سر دنیا بخواد براش روحیه بسازه والا !!  نیشخند
بعد از همه این کارها پزشک ها که فکر می کنم حدود 7 نفری می شدن رفتن بالا و به سوالات دوستان جواب دادن .
اکثر سوالات در مورد ازدواج و بچه دار شدن و ... بود
نمی دونم چرا هر کی بیمار میشه اول از همه اگر مجرد باشه به فکر ازدواج و این چیز هاست
به هر حال در مورد ارثی بودن و نبودن ام اس هم سوال زیاد کرده بودن که دکتر ها گفتن نه 100% جنبه ارثی نداره و همه آدم ها امکان اینکه مبتلا بشن هست !! 
البته درست هم می گفتن چون تو فامیل ما که فکر می کنم من یکی فقط ام اس دارم و بقیه ندارن خیال باطل
حالا به هر حال گفتن داروی خوراکی حدود 4 تا تولید شده که هنوز تا چند ساله آینده قراره وارد تهران بشه و بعد از اون معلوم نیست کی به بقیه شهر ها بیاد و اینکه چند تاش تا به حال تایید شده و مجوز تولید بهش دادن و چند تاش هم هنوز مجوزی نداره و ...
من که با خودم گفتم من حالا دورسته 3 - 4 تا نسخه آمپول دیگه هم دارم ولی فکر نمی کنم به اون مرحله برسم که نیاز به مصرف داروی خوراکی باشه !
در کل همایش بدی نبود ولی بیشتر به درد کسانی می خورد که اولا بیکار باشن مثل من نیشخند بعد هم روحیه نداشته باشن !


روزگار در در گذر است و من همچنان روی قایق خودم شناور در مسیر رود ... کی می دونه آخر این رود کجاست ؟ لبخند


خدایا شکر که زنده ام و نفس می کشم و هنوز می تونم از ته دلم فریاد بزنم : خدایا دوستت دارم ، شکر شکر شکر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

چند روز پیش نشسته بودم توی دهکده جهانی نیشخند داشتم با دوست خوبم " ق " صحبت می کردم که دیدم یک دعوت نامه برای من فرستاد تا برم داخل سایت travian عضو بشم خنده
خلاصه که بعد از کلی کارای جور به جور و عضو شدن یکی به من حمله کرد اون لشکر من رو که یک عدد موش بود کشتن و کلی هم چیز میز با خودشون برده بودن
منم چون چند سال قبل داخل سایت ikariam عضو بودم ، لینک اون سایت رو به " ق " دادم   البته اکانت من غیر فعال شده بود چون 2 سالی میشد که بازی نکرده بودم ، بیشتر میرفتم تو فیس بوک بازی می کردم که اونم دیگه حالا نمی رم
امروز اومدم دیدم " ق " یک دعوت نامه هم برای  ikariam برام فرستاده
خلاصه دیدم ترم آخره و منم فعلا تا امتحانام کلی مونده برای همین دوباره اونجا هم عضو شدم
نیگاه آخر عمری به چه کارایی وارد شدم زبان

حالم خیلی خوبه ، شنبه هم که رفتم دکتر و بازم بهم آمپول رو تجویز کرد زیاد فرقی به حالم نکرد خیال باطل  وقتی می خواست استامینوفن و پردنیزولون بنویسه من بهش گفتم آقای دکتر ببخشید میشه ننویسید ؟ من تب نمی کنم آخه !
دکتر هم با خوشحالی گفت : خداروشکر ، خداروشکر ، خداروشکر
از روز شنبه تا حالا همیشه به خدایی که اون بالاست و داره من و نیگاه می کنه گفتم : خدایا من راضی ام به رضایت تو ، حتی اگر دلم هم نخواد ولی به اونچه که به من دادی ناشکری نمی کنم قلب
شکر نعمت ، تعمتت افزون کند      کفر نعمت از کفر بیرون کند
خدایا شکر

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

قرار شده بود به همراه یکی از آقایون کلاس دو - سه تا پروژه دانشجویی انجام بدیم که به پیشنهاد من قرار شد یکی بنویسیم به همشون بفروشیم ( من بی تقصیرم شیطون گولم زد  )  البته حواسمون به این بود که استاد ها شون یکی نباشه نیشخند
دیگه آخر ترم هست و بعضی دانشجو ها یکم به جیب مبارک ما صفا می دن
بد نیست ، در آمدش خوبه ولی من دقیقا از وقتی ام اس گرفتم دیگه هیچ نوع پروژه ای رو قبول نکرده بودم تا اینکه این آقای هم کلاسی با کلی اصرار بهم پیشنهاد داد و منم اولش با ترس بهش گفتم پس قبوله 30 - 70 که اونم قبول کرد ولی حالا دیگه به خودم که نیگاهی می کنم می بینم از خیلی از هم کلاسی هایی که دارم فعالیتم بیشتره و بیشتر دارم تلاش می کنم برای یاد گیری و یاد دادن و پول در آوردن و
خلاصه که داخل انجمن نشسته بودیم و داشتیم با برنامه بازی می کردیم و کلی کد آماده شده و Sample که من برده بودم روی لپ تاپ آقای هم کلاسی داشتیم بررسی می کردیم ، حیف که پروژه باید به زبان PHP نوشته میشد  که اگر به زبان ASP.net بود من راحت تر می تونستم کمک کنم .
به هر حال قرار شد بانک داده پروژه را بنویسم و یک سری دستور برای کار با داده ها تو بانک و بقیه کارهاش باشه به عهده این آقای هم کلاسی زبان
یکم شیطون قلقلکم داد تا به دوستان دیگه ام که برام پروژه می فرستادن تماس بگیرم و ازشون بخوام که اگر پروژه دارن برام بفرستن با کمال میل انجام می دم 
ساعت حدود ١٢:٣٠ شد رفتیم سلف ناهار و یکمی استراحت و باز برگشتیم انجمن مژه
کم کم بقیه آقایون و خانم ها اومدن من چون کلاسم ساعت ١ شروع میشد غذا رو که خوردم خداحافظی کردم و رفتم سر کلاس خیال باطل
کلاس خواب آور بی خودی بود که واقعا حسش نبود و همه امیدم این بود که هفته آینده رو تعطیل اعلام کنن و چک و چونه بزنیم و تعطیلش کنیم که متاسفانه یک عده ترم 1 ای نیشخند برنامه رویایی من رو ریختن به هم
خلاصه کلاس تموم شد و کلاس بعدی شروع شد که قرار بود من سمینار رو بدم ، من و یکی از دوستان خوبم که خیلی بهش زحمت دادم و از همون روزهای اول تشخیص بیماری کنارم بود قلب خلاصه که سمینار رو که زحمت تهیه اش رو کشیده بود من ارئه دادم چون اون خودش زیاد رو مباحث برنامه نویسی و شیء گرایی مسلط نبود آخه سمینارمون در مورد شیء گرایی در جاوا بود.
سمینار رو که دادم و تموم شد و همه هم لذت بردن دروغگو چون با زبون خیلی ساده و ابتدایی نسبت به اون چیزهایی که خودم هم بلد بودم توضیح دادم ، نمی دونم اصلا متوجه شدن یا نه ؟ چون اکثر خانم ها که برنامه نویسی نمی کنند و آقایون کلاس هم اکثر تو مباحث شبکه فعالیت می کنند زبان
به هر حال که سمینارم حدود 30 یا 40 دقیقه طول کشید و بعد دیدم فرصت مناسبی هست و سمینار دوم رو هم که مربوط بود به رسم کلاس دیگرام ها و ... توضیح دادم عینک
یعنی جلسه آخری رو یک چیزی حدود 1 ساعت و 10 دقیقه رو من کامل به خودم اختصاص دادم که خیلی کیف داد 
چون واقعا حوصله درس دادن استاد رو نداشتم ... به هر حال ثوابی بود واسه خودش
به سلامتی جلسه آخر از ترم آخر تموم شد ، البته یکی از درس ها رو باید روز شنبه برم سر کلاس چون استادش واقعا نمیشه سرش رو کلاه گذاشت و همچنین اون کلاس بی خوده ظهر امروز که باید پنج شنبه آینده برم بشینم سر کلاس . البته معمولا میرم سر کلاس می خوابم خمیازه
به هر حال امروز هم به خوبی تموم شد و منم به خاطر این همه روز های خوب و زیبا که خدا به من داده ازش تشکر می کنم . بغل
یاد گرفتم هر روز که از خواب بیدار میشم روزم رو با توکل به خدا شروع کنم ، چون بهترین راه هست برای رسیدن به موفقیت های بزرگ و دوست داشتنی
خدای مهربونم خیلی دوستت دارم قلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٩ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

روز شنبه صبح آمپولم رو تزریق کرده بودم و طبق معمول با دستگاه ولی این بار نوبت باسن بود متاسفانه مکان تزریق رو روی عصب در نظر گرفته بودم و این باعث شده بود که نتونم پای راستم رو خوب تکون بدم آخ ضمن اینکه وقتی هم تکونش میدم به شدت درد میگیره ، دیروز با این حال رو روز پام بلند شدم با اتوبوس رفتم به سمت جایی که میرم کار آموزی توی خیابون چون ساعت حدود 2:30 ظهر بود خلوت بود . اولش که از اتوبوس پیاده شدم یکم پام رو روی زمین می کشیدم چون واقعا درد داشت و نمی تونستم خوب راه برم ، ولی سعی کردم قدم هام رو آروم تر بردارم تا کسی نبینه پام رو روی زمین میکشم
متاسفانه به دلیل فرهنگ بالای ملت ایران تا یک آقایی از کنارم رد میشد با کمال... آخ بگذریم ، چون 100% مردم می دونن منظورم چیه نیاز به توضیح نیست قهر
به سلامتی به مکان کارآموزیم رسیدم و تا ساعت 5 اونجا بودم و بعد هم همراه دوستم اومدیم خونه . خیلی درد داشت قدم برداشتن و خیلی دردناک تر اینکه که هر چی میگم بابا این راه رفتن من به خاطر ام اس نیست به خاطر جای بد تزریقه ، هیچ کس نمی فهمه کلافه
جاش بد جوری ورم کرده بود و قرمز شده بود که خوب خوشبختانه امروز بهتر شد اوه چون تقریبا 2 روز از تزریق می گذشت .

امروز هم رفته بودم انجمن MS چون دیشب حس می کردم گلوم چرک کرده و می خواستم مطمعن شم که اگر آمپول پینیسیلین به من دادن مشکلی برای دارو های ام اس بوجود نیاد !

پزشک انجمن گفت : حتما باید بری پیش متخصص عفونی چون گلوت بد جوری چرک کرده و ممکنه خطرناک بشه
محل تزریق آمپولم رو هم به خانم پرستار نشون دادم و کلی دعوام کرد استرس( دقیقا مثل مامانم و دوستم"ق" که کلی دعوام کردن 

گفت : آخه دختر خوب مگر من به تو نگفتم فلان جا و فلان جا ؟ منتظر
گفتم : خوب چرا . ولی من فکر کردم اینجا هم میشه ! بازنده
خانم پرستار هم گفت :
من هم گفتم : 
حالا چهار شنبه قراره برم انجمن تا پیش خودش تزریق کنمو ببینه که چرا محل تزریقم خونی میشه ؟ دیگه الآن تقریبا همه بدنم درد میکنه و همه جاش یک تیکه کبودی داره خیال باطل
بازم خدا رو شکر کردم که حداقل تب و لرز هام تموم شده و تب نمی کنم ! اوه
ساعت 4:10 بعد از ظهر به مطب دکتر عفونی محل مون تماس گرفتم و خانم منشی نوبت من رو گذاشت 8:10 شب نیشخند

تقریبا ساعت 8 از خونه به سمت مطب دکتر حرکت کردیم و ساعت 8:10 اونجا بودیم . مطب تقریبا شلوغ بود منتها از اونجایی که من این مدت مطب دکتر های مغز و اعصاب رو دیده بودم و فوق العاده شلوغ بودن همشون دیگه این جمعیت به چشمم نمیومد
نیگاه دفتر نوبت دهی کردم و دیدم نوبت من شماره 26 هست و الآن تازه شماره 17 رفته داخل اتاق ابله
یکی دو دقیقه ای که نشستم مامانم بلند شد و گفت بیا بریم خونه چون من از خانم منشی پرسیدم و ایشون گفتن فکر نکنم تا ساعت 9 هم نوبت تون بشه
واسه همین به ناچار دوباره برگشتیم خونه و تا ساعت 9 تو خونه موندم و هی همه بهم گفتن : حالا میری آمپول می خوری و ... نگران
خلاصه که با هزار تا استرس دوباره وارد مطب شدم و نوبتم شد و رفتم پیش دکتر
دکتر معاینه ای کرد و گفت : چرک گلوت اونقدر نیست که من بخوام برات آمپول تجویز کنم !! متفکر
توی دلم اینقدر خوشحال شدم که نگـــــــــــــو بغل
یک سری کپسول آزیترومایسین داد و گفت همین برات بس می کنه
آی دلم خنک شد ، آی دلم خنک شد که نگو
فقط تنها استرسی که فعلا واسم مونده روز شنبه است که آیا دکترم باز برام آمپول تجویز می کنه یا ... ؟
خدایا شکرت که امروز هم یکی از همون بهترین روزها بود که تو برام مقدر کردی
  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط توت فرنگی نظرات ()

Design By : Pichak